۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه

نفرت

پدر!
به جای بذرهای زندگی
تا چشمهای من درو می کنند علفهای هرز رسته اند
حرامیان تاریخ
باکره پس می اندازند
و ما برخاسته از خوابی مشوش
تعبیر این خواب ندانستیم
که اینک هزار اسماعیل در قربانگاه
به تیغ عشق سر بریدیم
و گله سر در آبشخور
پس مانده ی ِ نشخوار خوشبختی و پیشرفت فرو می دهد
شاد از آنکه از بیم گرگ بر حذر
فربه به مسلخ می رود

۱۳۸۶ اسفند ۲۶, یکشنبه

بانو

دستهایت می لرزد بانو، خط خط ِ چهره ات تشویش است و اضطراب. خطها را یک به یک مرور می کنم، هزار بار خوانده ام چیزهایی و پاره ایش در خاطرم نمانده و این خطها را که نگاه می کنم همه را گویی نخوانده از برم، چشمهایم را هم که بگیرند بانو چینها را می شناسم حتی اگر ابروها را به زیر بکشی تا نخوانمت بانو. گذشته ای را که به خون دل آنها وصلند و گریه هایی که هیچگاه بغضهای فروخورده دوام نبخشیدند مثل خاطره سفرهای توریستی نیست که بتوان در کنار منظری زیباتر و خیره کننده تر جای گذاشت و گذشت. بارها گفته ام بانو که من تا این داستان به انجام نرسانم پرسه های تکراری ام تمام نمی شوند، بگذار تکرار کنم تک تک این خطها را و تسخر بزنند که درجا می زنم، بگذار این داستان هزارباره را باز ورق بزنیم و تو ماتت ببرد که من چه خوب یادم مانده، تو بگویی که بگذریم و من که بمانیم، که آنچه پیش روست بخشی از من و تو نیست. حدیث تکرار همیشه حدیث کهنگی نیست بانو و آنکه ندای تجدد و تولد سر می دهد همیشه پیامدار طراوت و پویندگی زمانه نیست. من به تو عادت نکرده ام بانو، داستان ِ تکرار ما داستان ماندگی و کهنگی عادتها نیست، داستان فرار از چیزهای متفاوت نیست، داستان به خویش بالیدن نه، که از خویش بالیدن است، از خویش رستن و جوانه زدن. من چون کاجهای سبز حاشیه خیابانها مرد تمامی فصول نیستم بانو و از اقرار این هیچ ابایی که نداشته ام هیچ گاه گاه اصرار هم بر آن ورزیده ام. یادت هست که خیلی پیشترها، انگاه که تازه شروع داستانهای هذیان واره بود و هنوز کابوسها و تصویرهای خاکستری در گستره خوابهایم رژه نمی رفتند، آن روزها یکبار نوشتم که حدیث فصلها در قاموس ما افسانه ای بیش نیست که ما تنها بر امتداد زمستانیم. گفتمت که حدیث تکرار همیشه حدیث روزمره گی و روزمرگی نیست، حدیث توریستهای شال و کلاه کرده برای تماشای ویترینها و خط افق در غروب نیست، حدیث جبر است بر پیکره ماندن آنگاه که اصالت و آفرینش گویهای میدانند و ما مرکب نه به نمایش صحنه های پرچشم اما کاهل که به قصد مرگ و در پی اش می تازیم.پاسداشت ما از انسانیت، و از داشته هامان و ایمانمان به اصالت نه به شوق پاداش بود و نه از بیم مکافات. گرمای سالنها و رقص هیستیریک وعشوه گر اندامهای ملتهب در موج خوشیهای ساعتی تنها شوق دیوانه وار سرما را دامن می زد و تو می دانی بر سازه اش چیزی جز تب و هذیان متعاقب نبود. سرمای برون اما بانو جمود درون نبود که آبیاری می کردیم اندوه زار خاطر خود را با آن زلال ِ پاک ِ آتشخیز. این تنها تجربه ما نبود بانو، اگر از بازماندگان دیارهای سوزان بپرسی در پاسخت خواهند گفت که تنها علاج دوام در این گرمای مهوع اغذیه آتشین و گزنده ای است که خنکای درون را برایت به ارمغان آورد، اغذیه ای که به کام پرخوران ِ طعامهای شیرین میسر نمی افتد و حاصل همان بود که دیدیم، حاصل ان بود که طباخی دگر نبود که کمر به طبخی آتشین ببندد و دوامی دگر نبود برای مایانی که کاممان به شیرینی طرفه معجونشان تنها تلخ می شد. پس باز می بینی که شوق سرما و متعاقب هذیانهای مکرر داستان خوارج نبود که خروجی نیست در این پیکار بانو. داستان، داستان ترک دیاری بود که در آن دوامی نبود ما را که اشتهایی دگر داشتیم. و خواهندت گفت بانو چون دگر بار بپرسی بازماندگان این زمستان ِ تک فصل را که اینجا نیز شرط دوام باز همان نوشداروی آتشین است، و چه باک که به سنگ تکفیر برانند مستی مان را که ما دست بر گرمای هیمه درون داریم و کاممان شیرین ِ آتشین ترین و کهنه ترین باده ی تاریخ بشری است.

چینهای پیشانی زیبایت کرده اند بانو، و تشویش چهره ات و سرخی چشمانت را به حجاب نیازی نیست که تار و پود وجود ما را جز سرخی نقشی دگر نیست. همینجا کنارم بمان بانو، ما سالهاست که دیگر به هم محرمیم بی آنکه چشم به راه کودکی باشیم.

حدیث تکرار همیشه حدیث کهنگی نیست بانو!

۱۳۸۶ اسفند ۳, جمعه

کابوس

خوابهایم هم عوض شده اند، رویاهایم را هم کم کم از دست می دهم و جایشان یا کابوس می نشیند یا تصویرهای خاکستری بی تفاوتی که با مکثی معنی دار می گذرند. گلا یه هایم را می خورم، نه اینکه مثل سابق بغض شوند و یا حتی کینه، فرو می دهم و جایشان مشتی سکوت بیرون می ریزد یا یکسری سر تکان دادنها و تایید کردنها، و یا حرفی می زنم که همراهی کرده باشم. اینها را می نویسم که سالها بعد، وقتی جلوی آیینه ایستاده بودم و هیچ حسی پشت چشمهایم نبود، در جواب تعجب خودم که دیگر آن روزها جایش را با تلنگرها عوض کرده بتوانم تاریخچه ای داشته باشم تا بتوانم مانند این مدرکی که بالای دیوار است یادم بیاندازد کارهایی بوده که کرده ام و چیزهایی که داشته ام بی آنکه اما اثری از آثارشان مانده باشد.

دلیلش هم این نیست که مثلا حس کهن و اساطیری میراث های کهن در من غلیان کند و بخود بیایم و از این داستانها، نه! دلیلش خیلی ساده تر از این هاست. دلیلش هم این است که دوست ندارم چشم باز کنم و یکدفعه بوم! مغزم بپاشد روی سنگفرش و چشمهایم مات بماند. دوست دارم ببینم دستی را که هل می دهد، نیشخندی را که از لا به لای صورتها پیداست، و چشمهایی را که می نگرند، لبهایی را که می جنبند. دوست دارم مسیر سقوط را از بالا تا پایین رصد کنم. شاید اگر حسی هم باشد فحشی هم بدهم، نه اینکه دستش را پس بکشد، که زخمی زده باشم، زخمی سطحی هرچند. یا چه می دانم بسته به موقعیت شوخی تندی بکنم، از همان شوخی های نیشدار همیشگی.

در مسیر پایین رفتن هم کارهایی هست که دوست دارم انجام بدهم. دوست دارم وحشت را در دانه دانه یاخته هایم حس کنم. شاید مثلا خودم را سرزنش کنم که احمق خوب این چه کاری بود، یا شاید هم با خودم فکر کنم نه! کار خوبی کردم. اگر قبلش چیزی زده باشم حتما این سناریوی دومی اجرا می شود گمانم. دوست دارم وحشت له شدن را بچشم. هرچه نزدیکتر بشوم اما گمانم سبکتر بشوم، خالی تر. وحشت هم مثل خجالت است آخر، کم کم می ریزد و بر می گردی خانه اول. بعد نمی دانم چه می شود، مثلا رو با آسمان می کنم می گویم خدایا چه خوب! یا خدایا چرا؟! یا شاید هم زمزمه کنم: چه خوب که خدا مرده است. نمی دانم، همه اش بستگی دارد که به دستی که هل می دهد و کسی که نیشخند می زند و... . حتی به اینکه هوا چطور هست هم بستگی دارد، اگر بارانی باشد شاید کمی رمانتیک تر باشد. آفتابی اما نباشد کاش، آفتابی لوس اش می کند کمی و ابهتش را می گیرد. من همینکه کمی ابری باشد قانعم، بارانی هم نبود،نبود.

غافلگیر شدن را هیچوقت دوست نداشته ام، حتی موقع مرگ یا هبوطی بسیار آرام. این نوشتنها دلیل دیگری هم دارد. دلیل آخرش فرقی است که دوست دارم بگذارم و خطی که بکشم. نه برای چشمی که ببیند یا وجدانی که بسنجد و خاطره ای که بماند. ایمانم را به بسیاری چیزها که باورشان داشتم از دست داده ام و به اندک چیزها که باورشان نداشته ام هیچگاه کم کم ایمان آورده ام. دلیل آخرش این است که وقتی کابوسها و تصویرهای خاکستری بیشتر شدند، همانطور که هنوز پیش تر را می خوانم، بعدتر ها بخوانم و همان حسی که هنوز دارم را بعدترها هم داشته باشم. و یادم باشد تمام این چیزها را همه این سالها یادم بوده است و بدانم که می دانستم انچه بر خود روا داشتم و آنچه بر خویش حرام دانستم بهترین انتخابی بود که بر خویش جبر کردم .

۱۳۸۶ دی ۱۶, یکشنبه

بروید بانو!

اینجا همه عابرند بانو!عابر.

اینجا همه نگاههایشان عابر است،حاصل عبور. آنچه برق نگاهی را شاید جدا دهد یا برجستگی اندام دخترکی است که در این هرزه بازار چیزی جز عرضه اندام خویش را سزاوار نمی بیند،یا جلای اتومبیلی است آخرین مدل،یا شاید برق ِ کفشی،لباسی،موبایلی و یا حجم کتابی قطور با عنوانی قطورتر،صدای قهقهه ای یا شاید شهیق گریه ای.

در پشت این نگاهها بانو نشان از یک بی حافظه گی تاریخی است،یک نسیان مداوم و مکرر،یک فرهنگ بیمار حاصل سیری سکته وار،بی اندیشه و بیمارگون.در پشت این پلک ها کبودی ِ چرتی کابوس وار،نازپرورده ی تکیه بر اورنگی چند هزارساله از تمدن و اندیشه و تفاخری کپک زده به چشم می آید.
بانو!برق ِ این نگاهها دیری نمی پایند،این نگاهها همه عابرند،عابرانی کور.برق چشمانشان چون "پت پت ِ رنجور شمعی است در جوار مرگ"،ملول،یخزده و بی حس از هرزه انتظاری رویاوار از برای پگاهی که در آن اسطوره ها همه سربرآرند. بانو!این مردمکان عاشق پهلوانانی هستند که همه فنی بلدند و دانشمندانی که همه چیز می دانند،اینان عاشق کیمیایند،کیمیا.عاشق آرش اند که برایشان تیر افکند و سرحداتشان را به آنها باز گرداند.آن سرحدات ِ بازگشته اما هیچ وقت حافظه هاشان را برنگردانده بانو!آنها در این بی حافظه گی قهرمانها ساختند و دفن کردند،مرثیه ها ساختند،سرودها و جشن ها برپا کردند،اما بر سر همه کارزارها و بزنگاهها تنها عابر بودند،توریست وار گذشتند ،کف زدند،اشک ریختند،مرده باد و زنده باد سر دادند و گذشتند،فراموش کردند.
بانو!آنها نمی دانستند که در این عبور تاریخی،هیچکس برای عابران سهمی قائل نیست،آنها نمی دانستند که برای عابران تنها لاشه می ماند، نمی دانستند که آنها که فراموش می کنند خود روزی فراموش می شوند.غنیمت عبور تنها پس مانده است بانو!پس مانده.

بانو اینجا همه سلامها و صلواتها و مهربانی ها عابرند.اینجا ایمان عابری است که از کابوس برخواسته است،خوابگردی است که چیزی در گوشش زمزمه شده.اینجا عشق عابری است حاصل ولگردی در پس کوچه های کوفتگی و رانه های شهوانی و واخورده.اینجا اندیشه عابری است که بسیار به ندرت می گذرد و آنگاه می گذرد یا می لنگد،یا تلو تلو خوران پس و پیش می رود،یا کتابی قطور بدست گرفته به دیگران تنه می زند،تف می کند،فحش می دهد. یا بوی گند می دهد یا عطری تند. اینجا شادی عابری است که از کوچه ای چراغانی با صدای دستک و تنبک گذشته است،خشم عابری است که بر پوست موزی لغزیده است،غم عابری است که از سر گوری بازگشته و برگ ها در زیر پاهایش خش خش کرده اند.

بانو!اندیشه در عبور ویران می شود.نگاه در عبور از درک ژرفا باز می ماند.عشق در عبور هرزه می شود،لودگی می کند.ایمان در عبور ولگرد می شود،پرسه می زند.شعر در عبور قافیه تمنا می کند بر وزن ِ ترق ترق ِ کفشها بر روی سنگفرشها.شادی در عبور تکدی می کند،کاسه لیس ِ لحظه های پر زرق و برق می شود.غم در عبور خسته می شود،کوفته می شود،عاشق چشم انداز غروب می شود،به دنبال حجله می گردد بر سر کوچه ها.زیبایی در عبور ویترین می شود، گلدان می شود بانو!ویترین ها و گلدانها همه برای عبورند بانو،هیچکس آنها را به یاد نخواهد آورد.

بانو! در مسیر عبور نایستید.بروید بانو،بروید.

نگذارید گلدانتان کنند،نگذارید در ویترین های نورانی بگذارندتان.نگذارید بر
پس زمینه تصویر ِ غروب و دریا بگذارندتان و بر دیوارهایشان بیاویزند.نگذارید افسانه شوید در بی حافظه گیهای این مردمکان.

بروید بانو!بروید!

سکوت سایه سار درختان این خیابان از خاطره انباشته است.

بروید بانو!

چرکابهای این جویها پر از حافظه اند.

بروید!

۱۳۸۶ آذر ۲۴, شنبه

سخت نوشت

نوشتن سخت شده است برایم. مهم نیست و نخواهم شمرد دلایلش را. یعنی اول داشتم می نوشتم که دلایلش چه هستند اما خوب چه اهمیت دارد که چرا سخت شده است. اصلا چه اهمیت دارد عنوان کردن این گذاره که نوشتن برایم سخت شده است. می بینی! برای همین است که سخت شده است.

چند وقتی است کتابی می خوانم پیرامون نسبی نگری و خرد آیینی. این جمله را که می نویسم که کتابی می خوانم خودش همانطور که می نویسمش خودش حالم را بهم می زند، یاد فنجان چای داغها می افتم که مانند شاهان دوره های قدیم تمام کار هایی را که می کنند ثبت می کنند تا به نظر عموم برسد یا شاید به وظیفه فرهنگی خویش عمل می کنند. همان حسی است که چند روز پیش داشتم وقتی پای تلفن گریه می کرد و من داشت حالم از خودم و کارهایی که مثلا برای ادای انسانیت و دوستی انجام می دهم بهم می خورد. از دوست شرایط سخت بودن با تلفن کردن و چکاندن قطره انگبین دوستیم. آری! درست است، دارم قضاوت می کنم. آری این شاید با ملاکهای نسبی نگری تو که من باید واجدش باشم جور در نمی آید. اما تویی که می آیی و می نشینی و با حضورت حرمت تمام داشته های من را می شکنی پس انتظار داری که من نسبی نگر باشم و بپذیرم که هزاران هزار عامل گوناگون انیجا تعیین کننده اند و نباید قضاوت کنم چون تو از من متفاوتی و من با تو.چند بار شده که کسی وسط پارتیها و خزعبلاتهایی که می بافی مثلا ناگهان از ادبیات بگوید یا شعر بخواند یا هر چیز دیگری که با آن محیط جور نیست، چند بار شده؟ پس تو کثافت چرا باید بتوانی بیایی و مثلا وسط فیلم دیدن من زر بزنی و بخواهی من نسبی نگر باشم و احترام بگذارم. دلیلش برای من اما روشن است، چون مقدسات و حریمهای شما همه خط کشی شده اند، قابل رویتند و مثلا این قرادادی بدیهی است که کسی وسط رقاصی و موزیک شش و هشت شعر اخوان نمی خواند. درست! من هم همه این خطوط را پذیرفته ام و بر خلاف علایقم و سبک زندگیم می نشینیم و خفه می شوم، لبخندی احمقانه می زنم و پیشتر شاید حتی تکانی هم به خودم می دادم.

 
خط کشی های من اما خوب قابل رویت نیستند، دیدنی نیستند و حتی اگر هم باشند شاید از نظر تو پیمودنشان مشکلی نیست. تو با همان نشترهای آرام ارام حماقت و بلاهت ات،با همان شوخیهای حال بهم زدنت و مزه پرانیهایی که سخیف بودن فاعلشان از سهل الوصول بودن ادبیات لمپنی اش پیداست می توانی آن وسط کاملا تمام زحمتی را که من کشیده ام نقش بر هوا کنی من اما نباید بتوانم دهانم را باز کنم و آنچه لایق ات است را نثارت کنم چون این خلاف ادب و نسبی نگری است و آن نه؟

ع حتما می گوید اصلا چرا باید در چنین جایی خودت را قرار بدهی که مجبور به واکنش نشوی. هزار معادله اینجا اما تعیین کننده است، قضیه به طور مسخره ای پیچیده است دوست من. قرار می گذاری که مثلا که خوب می شود اگر هفته ای یکبار دور هم جمع شویم و فیلم ببینیم. خوب سوال این است که در وحله اول چرا باید پیشگام چنین کاری شوی. قبول! اولین بار نیست اما هر بار می گویم اینبار بیشتر دقت می کنم در انتخاب آدمها، اینبار شاید تفاوت کند، شاید همین یکبار تفاوت کند. حالا باید با زبان بی زبانی توجیه کنی که چرا باید فلانی باشد و فلانی نباشد. سوال می کنند با فلانی مشکلی داری که نباید باشد؟ چه می خواهی جواب بدهی؟ فلانی که همیشه انسان موجهی بوده، کمک می کرده و مودب بوده و تمام معیارهای لازم را در آزمون دوستی های خوشی- خواه و مرام-محور پشت سر گذاشته، تو چه داری که بخواهی در برابرش رو کنی؟ کسی مگر حرفت را می فهمد. اصلا شاید برای خیلی ها آن چیزها که تو به عنوان مهمترین و اصلی ترین خصلتهای یک دوست می شناسی وجود نداشته باشد. در ضمن، مثلا می خواهی بیایی بگویی آنچه را که آنها تنها باید به چشم ببینند و سنجه های معیوبشان تنها توانایی دیدنش را وقتی دارند که به واژه یا فعل شبیه تبدیل شود. و آیا هیچگاه دچار گناه نابخشودنی غیبت یا هزار هزار گناه دیگر نمی شوی؟


پس خفه می شوی. فلانی و فلانی هم باید بیاییند چون خوب دوستان صمیمی هستند، تو حالا می خواهی بگویی نه؟ می دانی آنوقت چه تصویر دیکتاتور مآبانه و جزم اندیشی به ذهن متبادر می کنی. پس باید خفه می شوی.


باشد! درست می گویی که من که همه اینها را پیش بینی کرده ام پس چرا هنوز گام پیش می نهم. چه می دانم همان بلاهت تاریخی که می گوید شاید اینبار چیزی این میان تفاوت کند، شاید یکی از هزاران هزار معیازهایی که تو بر اساسشان باید نسبی نگر باشی اینجا عمل کنند و چیزی از درونش بیرون بیاید. خوب اما این خریتی است که بارها تکرار کرده ای اما خوب اینهم مانند ازمایشی است که تحت شرایط محیطی مختلف انجامش می دهی، شاید دراین اتاق عنصری بود که در آن دیگری نبود، کم کم اما به نتیجه ای می رسی که درستی اش را آزمونهای مختلف اثبات کرده است.


خسته ام، تا اینجایش را هم به زور آمدم. بس می کنم دیگر. تجربه های همه تلخ پایان محتومی را ندا می دهند.

۱۳۸۶ آذر ۲۲, پنجشنبه

دل آشوب

ویتگنشتاین در اشارات فلسفی نوشت:

"من متوجه شده ام که ناپدید شدن یک فرهنگ، به معنای ناپدید شدن ارزشهای انسانی نیست، بل خیلی ساده معنایش ناپدید شدن ابزار خاصی در بیان این ارزشهاست. با این همه، این حقیقت به جای خود باقی است که من هیچ علاقه ای به تمدن موجود اروپایی ندارم، و اهدافش را درک نمی کنم، اگر اساسا هدفی داشته باشد. پس من برای کسانی می نویسم که در گوشه و کنار سیاره پراکنده اند."

اینها اما همه پیش از آشویتس و بوخن والد بود. بعدتر، پس از آشویتس و هیروشیما، آدورنو در دیالکتیک منفی نوشت:

"تاریخ جهانی باید ساخته و انکار شود. پس از فاجعه هایی که رخ دادند، و در برابر آنهمه فاجعه که در راهند، وقیحانه خواهد بود که بگوییم طرحی برای جهانی بهتر در تاریخ وجود دارد، و پاره های آنرا به هم می پیوندد...تاریخ انسانی حرکتی از وحشی گری به سوی انسان گرایی نیست، بل حرکتی است از تیر و کمان به بمب مگاتونی."

گویی آدورنو بهتر از خردباوران نقادی چون پوپر گوهر دوران مدرن را شناخته بود و از مجرای خرد باوری به جامعه باز و دموکراسی نمی اندیشید. و می دانست که این "عادلانه ترین و مساوات گراترین جامعه ی تاریخ" را قانون سود طلبی اداره می کند.

پس نویس: چیزی خواندم، دلم را برآشفت. خواستم چیزی بنویسم در بابش که این آمد. نوش!

۱۳۸۶ شهریور ۶, سه‌شنبه

قربت/غربت

تکه ابری خاطر آسمان را برآشفته بود، کمی آنسویتر خون بازی خورشید بود با بی انتهای افق،آنسوی تر سرزمینهایی بود وسیع، کویری اما با باریکه های یخ، سراسر سیاه به چشمانی که از بالا می نگریستند.
بالای ابرها که هستی بانو دیگر حدیث آفتاب و باران نیست، دیگر غصه روزهای ابری و آفتابی نیست، یا ملحفه مخملین ابر است بر قامت خاک یا آسمان بی لک و حکم ارتفاع.
هر بار که بسوی خانه می روم چیزی از درون نهیب می زند. غمی که سرک می کشد، غمی که به حیرتم می اندازد، فکر می کنم حالا که بعد از مدتها انتظار به دیدار عزیزترینانم می روم چرا همچنان همان حس گنگ و غریب دوری در درونم زبانه می کشد، در راه قربت این غربت نمی دانم از برای چیست.




Coffee or tea
Red wine please
Sorry
Red wine, red wine please


جانم گویی هوس دیدار دیگر دارد، دیداری که میسر نمی شود مگر با چکیدن. پلکهایم سنگین است، سودای خواب دارم بانو که بیداریش در ناکجایی است که کس از کس نمی شناسم. سودای سفر دارم بانو، سفر به انتهای خویش. ملحفه سفید ابر پیکر زمین را پوشانده، تا چشم کار می کند سپیدی مخملین نازکی است. خورشید فروتر می رود همچون دشنه ای بر پیکره ای خفته بر بالین خاک. خورشید فروتر می رود و خون بر اورنگ آسمان می پراکند.
ما گویی هیچگاه نمی رسیم بانو، ما همیشه مسافران ِ ترانزیتیم.

۱۳۸۶ خرداد ۲, چهارشنبه

نوستالژیا

یادت هست؟ تابستان بود. یکی از همان شبهایی که می رفتیم خونه سجاد تا طلوع خورشید فیلم می دیدیم. اینبار نشستیم به صحبت. بحث انتخابات شد، چیزی به رفتنمان نمانده بود، هر دو کوچ می رفتیم. ان روزها قاب ِ عکسی بالای تخت آویزان بود، اینچنین می گفت:

من اینجا بس دلم تنگ است
و هرسازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه ِ بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟

موقع آمدن نگاهش کردم، لبخند ِ تلخی روی لبهایم بود. با خودم گفتم این قاب باید همین بالا بماند، تنها اینجاست که معنی می دهد. نمی دانستم بعد از دو سال امروز اینجا بالای سرم خواهد بود روی دیوار. زمستان که به خانه برگشتم آوردمش، اشتباه کرده بودم، آن شعر همه جا معنی می داد. راه ِ بی برگشت فراتر از دو قاره آنورتر بود، و آسمان هر کجا حتی بهترین شهر دنیا همان رنگ بود که آسمان خانه بود، گاه حتی خاکستری تر.

بگذریم، داشتم می گفتم، بحث انتخابات شد، تا نزدیک صبح طول کشید. آرام شروع کردیم و در آخر تقریبا فریاد می کشیدیم. چند روز بعد قرار شد خانه ما جمع شویم. چند ساعتی صحبت کردیم، به رسم همیشه که هیچوقت عادت گوش کردن نداریم هرکس زیر پرچم خودش سینه زد و های و هوی کرد. سهیل که کاملا جوگیر جریان ِ انتخابات بود در مدح ِ معین می گفت، تو از تحریم گفتی و تنگ کردن حلقه، آقای ایمانی از جعبه سیاه ِ تحریم گفت و عاقبت نا معین آن، بابا تجربه های 27 سال ِ پیش را دوره می کرد با ما و درسهایی که نسلشان دیر آموخت، و من تنها حرفم این بود که ما همیشه کم صبر بوده ایم، همیشه رستم خواسته ایم و آرش تا سرحداتمان را برگرداندند بی آنکه خودمان را به زحمت بیاندازیم. تنها حرفم این بود که ما به هیچ عنوان نباید به دنبال ِ سرنگونی این سیستم باشیم که مشکل ما ریشه ای تر از حکومت است، ما باید مشق ِ دموکراسی کنیم، هشت سال که سهل است شاید هشتاد سال. بماند، هرکسی چیزی گفت و گوشهایش را گرفت. آنروز صحبتی از احمدی نژاد نبود، وزنه ای نبود که بخواهد محور بحث شود. یادم است شب که آقای ایمانی را رساندم، موقع برگشت دور میدان هفت حوز ساعتی مانده به پایان ِ مهلت تبلیغات، برادران بسیجی عکسهای احمدی نژاد را دسته دسته به ماشینها می دادند. پیش خودم خندیدم که عجب دل خوشی دارند.

دور دوم نزدیک بود، احمدی نژاد بالا آمده بود و رقیبش متاسفانه چندان وجهه جالبی نداشت، بیشتر مردم بعد از ناامیدیهای پیاپی ِ این هشت سال دیگر کاملا بی تفاوت شده بودند. کسی حال ِ رای دادن نداشت، برای عده ای هم سوژه شوخی شده بود که بگذارید این مردک احمدی نژاد هم بیاید تا ببینیم چه می کند، جالب می شود! اینگونه بود که عده ای با بی تفاوتی ِ تاریخی شان، عده ای با خیال ِ تحریم و دهن کجی به نظام و تایید نکردن مشروعیت آن، و عده ای از روی شوخی و خنده، در خانه ماندند. جبهه اصلاحات با تمام مشاورین و دم و دستگاهش قادر به تحلیل ِ این مسئله نبود که در کشوری 80 میلیونی که تنها یک دهمش ساکن مرکزند و شاید تنها یک صدم آن یک دهم دغدغه آزادی بیان و شکستن رای حکومتی و دموکراسی و مطبوعات دارند و بقیه یا گشنه اند یا نگران آینده بچه هاشان نمی توان با چنین رویکردی یک بعدی جریان را به دست گرفت.

شب از روی وب سایتهای نزدیک به احمدی نژاد فهمیده بودم که انتخابات را برده است، بهت برم داشته بود. باورم نمی شد. صبح با صدای گریه مادرم از خواب بیدار شدم، و آن گریه هنوز بعد از نزدیک به دو سال قطع نشده است. حدث می زنم که خواهی گفت که باید این را هم تجربه می کردیم، می دانی که من شاید بیش از هرکسی به ذات ِ تجرب گری ایمان دارم، اما اینبار حرفت را نمی پذیرم. اینبار تجربه نمی کنیم، اینبار به سرعت عقبگرد می کنیم، اینبار داشته هایی را که به زحمت به دست آوردیم یک به یک از دست می دهیم. می بینی که فشار بین المللی هم چاره ای نکرد، می بینی که همین روزها با آمریکا هم سر میز ِ مذاکره خواهند نشست. می بینی حاصل همه آن تحریمها را این روزها؟ می بینی در امیر کبیر چه می گذرد؟ می بینی بی بی سی را با چهره پر خون ِ دخترکانی که به خاطر تار ِ مویی اینک در ملع عام کتک می خورند و سگ کش می شوند؟ می بینی که بندهای زندانها را با توهم انقلابهای رنگارنگ و براندازی و جاسوسی پر می کنند؟ می بینی چه بر سر سینما و نشر ِ کتاب و نمایشگاه ِ کتاب اورده اند؟ می بینی کثافتی را که این روزها خانه را برداشته است؟ اینها همه تازه دستی از دور بر آتش است. حرفت را اینبار نخواهم پذیرفت که باید اینها را تجربه می کردیم، حرفت را نخواهم پذیرفت اگر بخواهی که صبور باشم و بگویی که احساساتی شده ام و اینها همه هزینه هایی است که باید بپردازیم تا به آنچه می خواهیم برسیم، حرفت را اینبار نخواهم پذیرفت و در جوابت خواهم گفت که اینها همه عواقب آن تحریمها و نه گفتن های خیالی بود که امثال تو به آن باور داشتند، حاصل آن نگاههای ساده دلانه و سطحی به سیاست بود و اینکه آمریکا فشار خواهد گذاشت و چنان خواهد شد و نمی توانند دوباره عقبگرد کنند و سیاستهای کهنه حجاب و انقلاب ِ فرهنگی و غیره را از نو آغاز کنند.دیدی که به راحتی آنچه خواستند کردند، دیدی که قاتلان و مسببان قتلهای زنجیره ای همه بر مصدرهای قدرت تکیه زدند و بر حماقت امثال ما خندیدند. دوستی جایی نوشته بود که باید عرصه را گشود تا اینها هم به معرض آزمایش گذاشته شوند و ثابت شود که همه تو خالی اند و مدعی. به گمانم اما هیچگاه از خود سوال نمی کنیم که به چه قیمتی؟ برابر ِ با چه هزینه ای؟ به بهای از دست دادن ِ چه چیزهایی؟ اگر قرار بر اینگونه تجربه کردن بود شعور و درک و قدرت تحلیل را وا می گذاشتیم و هر روز راهی نو پیش می گرفتیم تا تجربه ای جدید کرده باشیم. مردمی که در آن خاک زندگی می کنند موشهای آزمایشگاهی نیستند که هر روز فشاری جدید را تجربه کنند و مصیبتی جدید را به عنوان ِ حقیقتی تازه و بخشی از زندگی شان بپذیرند و با آن سر کنند. من و تو اجازه نداریم که با شکمی سیر بنشینیم و حکم بدهیم و تحلیل کنیم که بگذار فلان چیز هم بشود، بگذار فلان چیز را هم تجربه کنیم. حاصل همین تجربه های بی حاصل و نامنسجم و احمقانه و عقبگردها است که امروز از تمدنی دیرین و باورهایی کهن و ستودنی اینچنین بقایایی از فرهنگی مریض، بیمار و نزار به چشم می بینیم.

خبرهای خوبی از خانه نمی رسد، خیلی نگرانم این روزها، احساس بدی دارم که اینجایم و تنها دستی از دور بر آتش دارم. درونم غلغله است، گویی امثال ما طاقت راحتی و آرامش ندارند.

یادت هست:
در زخم او زاری مکن، دعوی بیماری مکن
صد جان ِ شیرین داده ام تا این بلا بخریده ام

دوست داشتم خانه بودم، در میان همه این کثافتها، از خودم بدم می آید اینجا.

۱۳۸۶ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه

شکارنده-ها

نیمه کاره هایی که هیچوقت تمام نشدند.
شکارنده- ها



* کلمه ها هم دیگر بار ِ مرا نمی کشند بانو. گفته بود بنویسم، نوشتم که تاب ِ نوشتن ندارم، هزار هزار فکر گذر می کنند در هر ثانیه ام، توان نوشتن ندارم بانو، جان می کنم این روزها.

می نشینم جزوه ها را باز می کنم، گفته بودم که من تنها به یمن ِ خاطره ها زنده ام بانو، به یمن ِ هزار دم و یک بازدم، به یمن ِ لحظه های انگشت شمار ِ ناب، به یمن ِ پدری که هر شب در خواب ضجه می کشد و خواب ِ هزارباره اش را دوره می کند، به یمن مادری که هنوز خط به خط چهره اش زندگی است و تمام دردهایی که کاش بیشتر می ماندم تا کمی شریکش شوم.

جزوه را باز می کنم، یاد ِ جاده خشک تهران-مشهد می افتم، یاد ِ آن روستاهای کوچک ِ میان ِ راه که در خط ِ افق چون نگینی ساده و گلین می درخشیدند، دوست داشتم وقت داشتم و می رفتم یک به یک روستاها را می گشتم، نان ِ دهاتی می خوردم و تخم مرغ و ستاره های کویر. نوستالژی غربت نیست اینها بانو، نوستالژی گنگ ِ بودنم هست. پیشتر می نوشتم و کمی خالی می شدم، پیشتر می رفتم سر ِ پل رومی، می آمد پایین با بغلی نوار و کتاب و فیلم. می رفتیم بام ِ تهران و تا بالا مشاعره می کردیم، کاش نوبت من دال می آمد و دردی است غیر مردن کانرا دوا نباشد.

جزوه را باز می کنم، نفسم بالا نمی آید بانو، این هم نیمه کاره می ماند، ببخش بانو، ببخش...

* یادت هست بانو که می گفتیم هر کسی باید حداقل یکبار در طول زندگی اش بطور جدی به خودکشی فکر کرده باشد و به خودش قبولانده باشد که چرا این گزینه را انتخاب نخواهد کرد. من بارها و بارها به این مسئله فکر کرده ام، اما هیچگاه نتوانستم بطور دائمی خودم را قانع کنم که چرا هیچگاه این راه را انتخاب نخواهم کرد.

قرار بر این گزارده بود که صبر کند، دست نگه دارد تا تنها داشته های واقعی زندگی اش، پدر و مادرش، تنها کسانی که به بودنشان بها می داد و تنها کسانی که او را می شناختند...

* هربار که تکرارش می کردم به شدت عصبانی می شد، سرم داد می کشید که خفه شوم و دیگر راجع به این موضوع حرفی نزنم. حقیقت ِ تلخی پشت ِ آن حرف پنهان بود اما که وحشت ِ پذیرفتنش شاید او را به چنین واکنشی وا می داشت، حقیقت ِ تلخی که همواره به وجودش ایمان داشته ام، بارها و بارها در همان حالتهای مالیخولیایی و جنون که این روزها کم نیستند نزدیکی اش را بسیار حس می کنم، حضورش را که به گوشه گوشه زندگی ام سرک می کشید.

* بارها که مرزهای آشنای جنون را طی می کردم، بارها که از تمام محیط پیرامون می بریدم و از اجرای این نقش ِ مزخرف و استاندارد احساس تنفر می کردم، حس می کردم که حرکتی سریع، فشاری ارام و یا پرشی سبکبالانه، شاید رها کندم از تمام این صداها و هجاها و تصویرهای دل آشوب. پیشترها شاید شهیق گریه ها و یا نگاشتن اندیشه ها کمی آرامترم می کرد. این روزها دیگر هیچ چیز آرامم نمی کند، مخدرها دیگر اثر نمی کنند بانو، و وقاحت و فاحشگی نگاهها و هجاهاشان تمام انرژی نداشته ام را یکجا می بلعند. تلنگرهایی پیاپی به جامی لبریز که ترکهایش اینبار بسیار جدی اند بانو.

داشته های فیزیکی ام را مدتهاست در خانه گذاشته ام، تنها چیزهایی که می توانستم با تو قسمت کنم، تنها چیزهایی که می توانستم در وصیت نامه ام با تو قسمت کنم


* این وصیت نامه من است بانو، وصیت نامه ای که حرفش را زده بودم، احساسی که این روزها با من است چیزی شبیه به تمایل به پایان ِ نمایشی با نمایشنامه ای بسیار بد است، با بازیگرانی مهوع. نمایشی که تنها دلقک ِ صحنه اش منم با این لباس ِ قرمز و کلاه بوغی ِ منگوله دار ِ شیطانی اش، و هزاران هزار تماشاگر و توریستها که آمده اند به تماشا. باید زودتر دست به کار می شدم، تیغ را دوباره برداشته ام و هرروز بیشتر می خراشم و پیش می روم، کار از حد بازی کردن با زخمهای کهنه گذشته است. حالم اصلا خوب نیست، این روزها که قرار است مانند یک انسان ِ استاندارد ِ درس خوانده ی ِ خارج رفته بنشینم و برای مثلا یکی از بزرگترین و مهمترین امتحانات ِ دوران ِ تحصیل ِ یک دانشجوی استاندارد ِ درس خوانده ی ِ خارج رفته خودم را آماده کنم مدام مانند ِ مالیخولیایی ها به خودم می پیچم.در میان هزاران هزار تناقض و گره های کور و تارهای در هم تنیده، هر روز که می گذرد بیشتر احساس سنگینی و نفرت می کنم، هر روز احساس می کنم که پیش نمی روم، فرو می روم. پیشتر که هنوز نیامده بودم یا نرفته بودم (هنوز در صرف این فعل مشکل دارم!) دورنماها هنوز گنگ بود و چیزهایی بسیار برای کاویدن و دیدن و آموختن، دیوارها بلند بودند و نگاههایم همیشه از ترس تلاقی با هزاران هزار تصویرهای دل آشوب کثافتخانه ای که هنوز دلم را سخت می لرزاند و هنوز زیباترین و دورترین تصویرهای ِ زندگی ِ خیالیم تصویر ِ روزهای روشنش هست بر روی سنگفرش ِ خیابانها کشیده می شد و شبها تنها لاشه ای بود که حرم گرمای آن زلال ِ تلخ ِ آتشناک آبیاری اش می کرد.

حالم بد بود بانو، از یک بحث ِ شبانه بسیار انرژی گیر می آمدم. فاصله ها دور شده اند بانو، آنقدر عصبانی بودم که تمام ِ شب از شدت نفرت به خودم می پیچدم، خودم را لعنت می کردم که چرا بعد از هزاران هزار بار تجربه های واضح چرا هنوز می نشینیم و ادامه می دهم. رسم بدی است بانو که مقدسات ِ ما از مقدسات ِ دیگران بسیار دور است، رسم بدی است که اگر از چرایی برخی باورهای کهنه بپرسی، اگر ذره ای وارد ِ حریم ِ ممنوع ِ باورهای خشک و مقدسشان شوی، به آن نگاهها و حرفهای ِ


* ایده های این نوشته به گمانم همه واقعی هستند، واقعیتی شاید کوچک اما برای من بسیار آزار دهنده، بی اهمیت اما برای من بسیار حیاتی. آنقدر مرزهای تخیل و واقعیت را درهم آمیخته ام که دیگر تشخیص اینکه کدام واقعیت است و کدام خیال برایم محال است. فرقی نمی کند بهرحال، شخصیتها همه در دنیای من واقعی هستند، و واقعیتی بیرون از دنیای من برای من وجود ندارد، اگر وجهی مشترکی میان دنیاهامان بود، شاید واژه ها یادآورد ِ برخی تصویرها باشند و تصویرها یادآوردِ برخی مفاهیم، ورنه بیشتر مشتی خزعبلات و هذیان را می مانند که هیچ مفهومی ندارند. شخصیتها و نامهاهم همه واقعی هستند، یکی شان همین یک ساعت پیش با شما گویی در حال خندیدن بود، آری! خودش بود، آقای "ج"، آقای ج که من می شناسم اما شاید با سنجه های شما وزن ِ دیگری داشته باشد و یا حتی نام دیگری. باری این شخصیتها دوستان صمیمی بسیاری از ما هستند، بارها و بارها در کنارشان نفس کشیده ایم، در کنارشان خندیده ایم و به بزرگی القاب و مدالها و رتبه هاشان بالیده ایم.
پرده هنوز کنار نرفته است، گوینده اعلام می کند که آقای "ج" که مایه فخر و مباهات ِ میهن است به دانشگاه ِ استنفورد می رود، همه تماشاگران می دانند که دانشگاه استنفورد دانشگاهی بسیار خوب در شهری بسیار خوب در ایالتی خوب در کشوری رویایی است، همه تماشاگران فاکتهای مهم این اعلام ِ غافلگیرانه گوینده را می دانند، همگی بلند می شوند، دست می زنند، هورا می کشند.

پرده بالا می رود، بسیار تلاش کرده بودم که حرفها را در قالب نمایشی، تمثیلی یا استعاره ای در بیاورم که درست همه را با هم نشانه نرفته باشم، نشد. سه بازیگر به روی صحنه می آیند.

ما اینجا قرار است که بازی کنیم، و برای شما نمایش دهیم، ما پرده ها را کنار زدیم، ما اینبار بدون گریم ظاهر شدیم ، نقاب ما اینبار زبان سرخمان است و پوست برهنه مان . اما شما دیری است که با پرده های افتاده، حجاب گرفته، و با گریمهای سنگین تان بازی می کنید، ما هم اندکی مرام شما را تمرین کردیم اما به حالت ِ برعکس، ما ماسکهای کریه و شخصیتهای بد را بیشتر می پسندیم، نقش فاحشه ها و لکاته ها برایمان مقدس تر و اصیلتر از قدیسه ها و باکره هاست، بازیگری ما از برای انزوا بود و نقشهای شما از برای ِ میل ِ به مرکز.
صدایی از وسط جمعیت گفت: این کس و شعرها مال ِ فیلم ِ ، خودشو ناراحت نکن، پاشو جمع کن.


افزونه:
ایده پیغامبر و پیغامبری بسیار ساده و ساده لوحانه به نظر می رسید، لذا تصمیم به خاتمه این جریان گرفت، اعلام کرد که او آخرین فرستاده است و این آخرین پیغام، و شیپورها گاه ِ مصیبتی عظیم را در نبض ِ راکد زمان می دمیدند، مصیبت نه از این رو که دیگر پیغامی نبود، از اینرو که دیگر برقراری ارتباط به هرگونه ای غیرممکن می نمود، دیگر انسانها با نوایی یا کتابی به جنبش در نمی آمدند، دیگر انسانها درگیر نمی شدند، دچار نمی شدند. آخرین اما نشان ِ از کاملترین و بهترین نبود، حجت بر خلق ِ خویش تمام می کرد چرا که مدتها پیش در جام جهان نمایش می دید که ما پیش نمی رفتیم، فرو می رفتیم.

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۵, سه‌شنبه

رستگ‌اری نیست؟

ـ «. . . غم دل با تو گویم، غار!
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟»
صدا نالنده پاسخ داد:
(( ...آری نيست))
شهریار شهر سنگستان- م.امید