‏نمایش پست‌ها با برچسب حنظلی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حنظلی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

Christmas Party

چیزی بی شک از خصلتهای متعارف انسانی در من دچار نقصان است. این تجربه ای است که بارها و بارها تکرار شده و گرچه از اولین باری که رخ داده تا اکنون چیزهای بسیاری در من تغییر کرده اما این حس مالیخولیایی همچنان به قوت روز اول یا شاید حتی به شدت بیشتری در من جریان دارد. گاه هایی که بیشتر از همیشه حس خارج بودن از جریان می کنم، حسی که آزاردهنده که نه اما به شدت هشداردهنده است، گاههایی که به شدت نیاز به تنهایی شخصی ام دارم، گاههایی است که دیگران را بطور معمول از لذت و خوشی داشتن جمع و تفریح و موسیقی و رقص و همدم سرشار می کند، و من آرام آرام تهی می شوم، صبرم کم می شود و بدنم آرام آرام کرخت می شود. یا به خنده های هیستریک ترسناکی که معنای بیرونی اش برای مخاطبم ظاهری متضاد دارد پناه می برم یا پیاله ای که همه را واگذار فراموشی و سرخوشی مستانه ای کنم که در حال هشیاری در تقلید نقشش به شدت ناتوان ام.

خصلتهای بسیاری در من هست که هیچگاه نمی دانم آینده چگونه نقشی بر آنها می گذارد، و درنظر گرفتن امکان تغییرشان برایم کاری دشوار نیست، اما بعد از بارهای متعدد تجربه این حس جنونی که همیشه اتفاقا در گاههای خوشی های اینگونه به سراغم می آید، تقریبا باور دارم که توانایی زیستن این جنبه از زندگی متعارف انسانی را ندارم، که در احساس هرگونه خوشی در چنین گاههایی نا تنها عاجزم که حتی تمنایی کوچک برای احیای این حس ندارم. در چنین گاههایی تنها به اتاقم فکر می کنم، به موسیقی که باید در خود جاری کنم تا همه سختی هایم را بزداید، و نگاه می کنم. نگاهم اما بر روی رقص زیبای فلان بانو نمی افتد نمی دانم چرا، یا روی چهره خوش تیپ فلان آقا. نگاهم از روی همه این تصویرها سر می خورد روی چهره دخترکی که لیوانها و بشقابها را روی هم می گذارد، که ریخت و پاشهای ما را جمع می کند. نمی دانم از این شادی و خوشی فراگیر و مهیج چرا چیزی به او رخنه نمی کند که نگاهش اینچنین مات مانده. 

به نورهای رنگارنگی که روی زمین براق انعکاس داشتند نگاه می کردم، دوستی بعدا گفت که فلانی زیر همین نورهای رنگارنگ به نظرش چقدر جذاب آمده، و من فکر کردم که دقیقا در همان لحظه ای که او برایم تعریف کرده من هم فلانی را نگاه می کرده ام و چقدر نگاهش برایم خالی از چیزی بود که زمانی گمان کرده بودم هست، و چقدر فلانی برایم غیر جذاب آمده. من اما گویی درگیر سوژه نگاه غیر انسانی اش بوده ام و او درگیر ابژه صورتش.

۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

فوتبال


پیش نویس: لابه لای پوشه های خاک نخورده و صاف الکترونیکی بود، باشد اینجا تا عزمی جزم شود و بروم خانه جدید به زودی
.


کمتر پدیده ای را همچون ورزش و بالاخص فوتبال سراغ دارم که اینگونه طیف هایی با زمینه هایی گاه بسیار متفاوت را بدین سان شیفته و مجذوب سازد. به عنوان مثال در عرصه سینما یا موسیقی، تقریبا افراد با توجه به زمینه های مختلف و نگرشهای خاص خود انتخابهای مختلفی نیز دارند. جنبه ای از فوتبال که اینگونه افراد گوناگون و متفاوت را شیفته خود می سازد قواعد و سیستمی است که بر این بازی حاکم است، از طرفی یک هارمونی ِ بسیار جالب میان تواناییهای فردی و جمعی که در چارچوب ِ مجموعه ای از قوانین که بسیار محکم و جدی هستند شکل گرفته است،و نکته مهم در این است که این قوانین هیچگاه محدود کننده جذابیت های بازی و خلاقیت های بازیکنان و نتیجه بازی نیستند،درست مانند جبر ِ زمان و مکان و هستی نسبت به زندگی انسانها که هیچگاه ناقض اراده و شگفتیهای آدمی و لحظات ناب و جذاب نمی باشد. فوتبال مرز ِ هماهنگی و تعامل میان ِ توانایی ِ فرد و جمع است و در این میان هیچ کدام بدون دیگری قادر به نیل به هدف (Goal) نیستند، تنها آنگاه که این هماهنگی در حد مناسب خویش برقرار شود رسیدن به این هدف میسر خواهد بود. ایده های فوتبال بسیار شبیه زندگی ِ روزمره انسان است و از این رو در کنار تمامی این عناصر ،همواره عنصر ِ شانس یا بد شانسی، و یا قضاوت اشتباه و مغرضانه نیز وجود دارند و بدین سان همیشه هم حق به حقدار نمی رسد، اما از آنجا که همواره هزاران و یا شاید میلیونها نفر تماشاگر حاضر در صحنه وجود دارند لذا چیزی که بیشتر در فوتبال اهمیت دارد یک بازی زیبا است تا یک برد پرگل، مسیر نیل ِ به هدف است تا هدف. شاید در عرصه اعداد و ارقام و تابلوها و کاپ ها و لقب ها این عناصر قضاوت و شانس نقش داشته باشند و تنها تعداد گلهای زده و خورده مهم باشند و تیمی را بر تیمی برتری دهند اما همواره تماشاگران بدور از این عناصر و القاب به زیباییها،تواناییها و خلاقیت ها می نگرند و بر این اساس تیمها و بازیکنانشان را قدر می نهند، و این است نکته ی ظریف و مثبتی که فوتبال را از زندگی ِ روزمره آدمیان زیباتر،جذاب تر و عادلانه تر می سازد: جایی که سنجه ها و نگاهها همگی خیره به میدان حضور دارند و تنها بر اساس تواناییها و خلاقیت ها و اخلاقیات ارزش گذاری می کنند، نه حرکات ِ فردی ِ تکنیکی و دریبل ها و تکرویهای محض را می پسندند و نه یک بازی ِ جمعی ِ تهی از خلاقیت های فردی را، و حتی اعجوبه ای مانند مارادونا بدلیل عدم پایبندی به اخلاقیات و ارزشهای انسانی با تمام ویژگیهای استثنایی اش از جایگاهش به زیر کشیده می شود.در میدان ِ فوتبال و از دید فوتبال دوستان چندان مهم نیست حتی اگر خدای ِ بازی (داور) و رسولانش(کمک داوران) و عناصر شانس و اقبال (دیرک دروازه و برخوردهای تصادفی) نتیجه ای دیگر رقم بزنند، آنچه مهم است یک بازی ِ فوتبال زیباست. نکته بسیار جالب و برتری دیگر در خصوص فوتبال نسبت به زندگی ِ روزمره انسانی وابستگی کم آن به مسائل اقتصادی و مالی و قدرت است. در عرصه فوتبال ثروت و فقر و قدرت سیاسی کشورها چندان تعیین کننده نیست ، چیزی که در این میان مهم است تواناییها و تکنیک های فردی در کنار عشق و علاقه بازیکنان است( که تا حدی اکتسابی و تا حدی ذاتی است) که باید در اختیار یک کار ِ گروهی و تیمی درآید،و آنچه در این میان بسیار واضح است این است که ظهور این تواناییها نیاز به سرمایه و ثروت چندانی ندارد و همانگونه که می بینیم کشورهایی بسیار فقیر و کم درآمد نظیر برزیل و آرژانتین در عرصه فوتبال بسیار خوش درخشیده اند در حالیکه ابرقدرت دنیا، ایالات متحده ، با تمام سرمایه و قدرتش هنوز نتوانسته ازپس این مسئله برآید. بدین ترتیب وجود این جنبه های ظریف و زیبا در فوتبال باعث می شود که اینگونه به ورزشی پرطرفدار و جذاب تبدیل شود. ایده های فوتبال به گونه ای همچون ایده های زندگی ِ انسانها هستند اما وجود جنبه هایی بسیار جالب و ظریف باعث می شود که حتی برخی جنبه های منفی و ناعادلانه زندگی نیز در آن حذف شود و بدین سان زیبایی و جذابیت بیشتری یابد. فوتبال شاید به نوعی ایده های یک زندگی ِ ایده آل را برای انسانها به همراه دارد، ایده ها و ویژگیهای یک زندگی که همه انسانها آرزوی آنرا دارند.

۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

قضاوت

پیش نویس: در عالم خدا، هیچ چیز صعب تر از تحمل مُحال نیست. مثلا تو کتابی خوانده باشی و تصحیح و درست و معرب کرده، یکی پهلوی تو نشسته است و آن کتاب را کژ می خواند. هیچ توانی آنرا تحمل کردن؟ ممکن نیست. و اگر آنرا نخوانده باشی، تو را تفاوت نکند – اگر خواهی کژ خواند و اگر راست، چون تو کژ 
از راست تمیز نکرده ای ( مقالات مولانا – فیه ما فیه)

قضاوت دیگری را، در گاههایی که بلند است و جدی، در گاههایی که گزنده است و نشانه رونده، در گاههایی که پرسشگر است و ویران کننده شماتت می کنند. توجیهات بسیار مشابه اند: انسان بزرگوار کسی است که قضاوت نکند، کسی است که دیگران را آنطور که هستند بپذیرد، زیرا که صحبت همه از تفاوت است و هیچ ایده ای بر ایده دیگر برتری ندارد. که درست و غلط، زیبنده و نازیبنده، سطحی و غیرسطحی، اصیل و قلابی، شگرف و محقر، همه نسبی اند.که انسانها آزادند و باید به این آزادی احترام گذاشت چراکه همه ما به دنبال دموکراسی هستیم و آزاد اندیشی.

قضاوت نکردن این مدعیان آزاد اندیشی و نسبی گرایی اما آیا حاصل پختگی این ایده است؟ حاصل مشاهده کردن و دریافتن تفاوتها و آنگاه کام برگرفتن به حکم اینکه انسانها تنها متفاوتند؟و یا حاصل کاهلی نگاه پرسشگر است؟ حاصل کژی و بی بضاعتی سنجه هایی که همه چیز را یکسان می سنجند و عقیم از طرح تردیدی که پرسش از چرایی می کند، به سهولت و ایمنی خنثی بودن و سهل انگاشتن پناه می برد، به تصویر اغواکننده انسان ِ متمدنی که پذیرا است و کسی را نمی رنجاند، و به همه چیز به دیده احترام می نگرد. اما حتی این انسانهای متمدن ِ پذیرا هم در بزنگاههایی عنان از کف می دهند، و این سوال در تمنای پاسخ می ماند که آیا پیشتر هم می دیدند و دم در می کشیدند؟ و یا اینک که شکافها اینقدر عمیق شده اند و سهل برای دیده شدن، و تفاوت ها دایره اعتقاد و باورهای مقدسشان را به آشوب می کشند، دیگر گاه گاهِ خاموش نشستن نیست که اینک جهادی بزرگ در راه است؟!

قضاوت کردن برای من به نوعی متهورانه است، چراکه در جریان قضاوت، اندیشه قضاوت کننده هم از گزند گی و پویایی مصون نمی ماند. به چالش کشیدن نگرشی بدون به چالش کشیده شدن قضاوت کننده ممکن نیست (مگر آنکه غرولند کردنهای خاله زنکی و دخترانه را هم در زمره قضاوت کردن جمع بزنیم). البته این پویایی و گزندگی شاید تنومندی این را ندارد که اندیشه قضاوت کننده را همچون برسازه ی ِگفتگویی دو سویه آبستن کند، و گرچه قضاوت کننده در مقام تبیین، به قول لکان نسبت به حقیقت میل پنهان خویش ناآگاه است، اما فی الواقع این فقدان شناخت که برسازنده سوژه است به نوعی به بازشناخت و نقد درونی ایده قضاوت منتهی می شود.

۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه

عکس






عکس از حنظلی

۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

نوشتن (هم) یعنی انزوا


توی استودیوی رادیویی ِ کوچک و دنج دانشگاه نشسته بودم. قرار بود یک ساعت موزیک پخش کنم و چیزی آماده نکرده بودم. گفتم به خودم که می رم و از روی یوتیوب بصورت زنده پخش می کنم، همینطور که داره یکی پخش می شه می گردم و آهنگ بعدی رو پیدا می کنم، انقدر کارهای خوب توی ذهنم بود که بتونم این کار رو برای چند ساعت ادامه بدم. همینطور که داشت یه کار از نامجو پخش می شد یه ویدئو پیدا کردم از شاملو: یک مصاحبه کوتاه. یک جا مصاحبه کننده از شاملو می پرسه چی شد که شعر رو انتخاب کردی؟ شاملو در پاسخ جمله ای گفت که انتهاش مثل پتک تو سرم صدا داد. جمله این بود: من توی خانواده ای به دنیا اومدم که به شدت تنهایی کشیدم به دلیل اینکه هیچ هم سخنی نداشتم، حتی در عالم بچه گی در عوالم نمی دونم پنج و شیش و هفت و ده سالگی من هیچ هم سخنی نداشتم، هیچ هم ذائقه ای نداشتم و در نتیجه سوال می گردم بی جواب می موند، حرف می زدم بدون شنونده می موند. خب ما باید با خودمون حرف بزنیم وقتی هیچ هم زبانی گیر نمی یاریم، هیچ هم سخنی، همدلی، همراهی، هم ذائقه ای گیر نمی یاریم ناچار می شیم با خودمون حرف بزنیم، یعنی اولین قدمها رو به طرف جنون بر می داریم.

مصاحبه کننده میگه: ولی جنون مقدسیه !

شاملو میگه: خب ممکنه مقدس باشه و ممکن هم هست کاملا منحرف کننده باشه و سر از دارالمجانین درآوردنده!

آهنگ نامجو تمام شده بود و من خیره به مونیتور کامپیوتر خشکم زده بود. بعضی واژه ها گویی از جنس چیزی دیگه است، چیزی رو در درونت لمس می کنه و می گذره، یک اشاره کوچک که تنهات می ذاره با هجوم هزار تصویر و فکر و خاطره، اسم این حالت رو گذاشتم "دچار شدن".

نوشتن برای من حاصل همون گام زدن به سمت جنونه، جنونی که هنوز نمی دونم مقدسه یا سر از دارالمجانین در آورنده. شاید هم مقدس و سر از دارالمجانین در آورنده!

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

مستاصل

پیش نویس:
هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش...
چون احوال عاشقان نویسم نشاید،
چون احوال عاقلان نویسم نشاید،
هرچه نویسم هم نشاید،
و اگر هیچ ننویسم هم نشاید،
و اگر گویم نشاید،
و اگر خاموش گردم هم نشاید
و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید...

رساله عشق / عین القضاة

حالم بد بود، همه چیزهایی که با هم به هم می گفتیم، که صحبت می کردیم اما گویی از پیش توافق کرده باشیم که بگوییم، همه اش در ذهنم بود، گوشه ای آرام کز کرده بود، در همان فراموشخانه سترگی که اگر نبود تا بحال شاید جنون از پا در می آوردم. آرام آرام به نهایتی دهشتناک میل می کردیم. شاید کمتر از نیم ساعت طول کشید. پیامبری بدشگون در من حلول می کرد، پیامبری که پیامش همه سراسر بی ایمانی بود.

دست هایم رعشه داشت، کمتر خودم را اینگونه مستاصل یافته بودم. دلیلش این بود: اینبار خودم با صدای بلند برای خودم فاش می کردم، آرام آرام خودم را به انتها می کشیدم. اینبار دیگرانی نبودند که ناخواسته برایم صحنه ای بسازند یا موقعیتی که دچارم کند، که یادم بیاورد دوباره، که حس تهوع بیاید و بی تابم کند. مواجهه ای نبود دیگر، نمی شد تلخ خند زد، نمی شد تندی کرد، نمی شد فریاد زد، نمی شد متهم کرد یا متهم شد، نمی شد برافروخته شد، بلند شد و ترک کرد. تیری نبود که بگسترانی تا شاید حتی به خیالی واهی سرحداتت را کمی پس بگیری.

شطرنج خودم بود با خودم، با مهره هایی که همه سیاه بودند، و پیاده. بازی مشخص بود، چون پایان یافته بود، چون که آغازی نداشت! آغاز و پایان وقتی معنا دارند که طرحی در میان باشد، طرحی که سمت و سویی داشته باشد. سمت و سو وقتی معنا دارند که معیاری باشد، که بشود بر اساس اش جهت تعریف کرد، هرچند نسبی، هرچند انتزاعی.

در گستره ای که همه پیاده اند، یک رنگ اند، رژه می روند، عبور می کنند، می گذرند، تنها چیزی که پایان می یابد، که از معنا تهی می شود، معنایی که گستره تعریفش می کند، دیوانه ای است که در پی در انداختن طرحی است. اینها خب هیچکدام که کشف جدیدی نبود! کشف جدید این بود: اینها وقتی مشاهده می شوند، وقتی تحمیل می شوند، وقتی ابراز می شوند، حسی از رویارویی هست، حسی از حرکت، حسی از رفتن و نرسیدن، حسی تلخ اما گوارا. معنایی هست که فرای گستره تعریف می شود، فرای بودنی که مشاهده می کنی، فرای بودنی که تحمیل می کند. اما وقتی خودت، با خودت، از خودت، به خودت می گویی، با صدایی بلند، آنوقت حسی هست که مثل هیچکدام از حس های بالا نیست، حسی که نمی توان گفت چه هست، می توان گفت که چه نیست! حسی که با من بود آن شب، تا وقتی که پلکهایم سنگین شدند، و آرام آرام غلتید در کنجی دوباره از همان فراموشخانه سترگ، تا باز گاه گاهی سرک بکشد، همانند امشب.

۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

گرگ بیابان

یادش بخیر، کتاب فروشی فردوسی، میدان تجریش:

*امروز می خواهم چیزی را با تو در میان بگذارم،چیزی که مدتهاست که می دانم و تو هم می دانی و شاید هنوز آنرا به خودت نگفته باشی.حالا آنچه را از خود و تو و سرنوشتمان می دانم می گویم.تو،هاری،برای خود هنرمند و متفکر بوده ای،مردی بوده ای سرشار از شادی و ایمان،هیچگاه از جد و تلاش در راه رسیدن و وصول بآنچه بزرگ و لایزال است باز نایستاده ای و بآنچه نیمه زیبا و حقیر است دلخوش و خرسند نگردیده ای،اما هرچه بیشتر زندگی تو را بیدار کرده و بخود آورده است،به این احتیاج تو بیشتر افزوده شده است و تو بیش از پیش اسیر پنجه مصائب ،بیمها و ناامیدیها شده ای و هرچه را روزگاری بعنوان چیزی زیبا و مقدس می شناخته ای،دوست داشته ای و پرستیده ای،ایمان و اعتقاد تو بانسان و بتقدیر و سرنوشت عالی ما، همه اینها ذره ای به کارت نیامده،از ارزش و منزلت افتاده و خرد و نابود شده است.اعتقاد و ایمان تو برای تنفس ،هوای لازم را در دسترس نداشت و خفه شدن نیز مرگی سخت وحشتناک است.درست است هاری؟سرنوشت تو این نیست؟
تو تصویری از زندگی در ذهن داشته ای،ایمانی داشته ای،تقاضایی داشته ای،تو آماده اقدام کردن،رنج کشیدن و فداکاری بودی و آنوقت بتدریج متوجه شدی که دنیا از تو اقدام و فداکاری و از این قبیل چیزها توقع ندارد،فهمیدی که زندگی منظومه ای حماسی و قهرمانی نیست که جولانگاه پهلوانان باشد،بلکه عبارت است از اتاق مرفه خاص بورژواها که انسان در آن به خوردن و نوشیدن ،قهوه و ورق بازی و موسیقی که از رادیو پخش می شود باید رضایت دهد و صدایش در نیاید.و هرکس که در جستجوی چیز دیگری باشد و برای کار دیگری ساخته شده باشدیعنی آنچه قهرنانی است،آنچه زیباست،کسی که شاعران بزرگ را می ستاید و دل در مقدسین می بندد دیوانه است،مجنون است و به دن کیشوت نجیب زاده می ماند...
بر من به اندازه کافی ستم رفته است،وضع من بدین منوال بوده است.تا مدتی تسکین و تسلی نمی یافتم و روزگار درازی گناه و نقیصه را در خود می جستم و با خود فکر می کردم که بالاخره باید حق با زندگی باشد و اگر زندگی رویاهای شیرین مرا به باد استهزا گرفته است،پس ناگزیر باید گفت گه رویاهای من ابلهانه و بر خلاف حق بوده است.اما این افکار مفید فایده نبود و چون من دارای چشم و گوش دقیقی بودم و قدری کنجکاوی داشتم دیده در دیده چیزی که به زندگی موسوم است دوختم،بتعمق در زندگی آشنایان و همسایگان پرداختم،در احوال بیش از پنجاه نفر و سرنوشت آنها باریک شدم و بعد،هاری!آشکارا دیدم:که حق با رویاهای من بوده است،همانطور که رویاهای تو نیز هزاران بار حق داشته اند،اما بار گناه بدوش زندگی،یعنی واقعیت بوده است...
ناامیدی تو نسبت به نحوه تفکر و تامل امروزی بشر،کتاب خواندن او،خانه ساختن او،آهنگ ساختن او،جشن گرفتن او و طرز تعلیم و تربیت او کاملا بر من روشن است،حق با توست گرگ بیابان،هزار بار حق با توست،ولی معهذا محکوم به نابودی هستی.تو بدرد دنیای ساده و راحت امروزی که بهیچ می سازد و به اندک رازی است؛نمی خوری.ادعای تو خیلی بیش ازاینهاست،تو در مقام قیاس با این دنیا دارای یک بعد اضافه هستی و بهمین دلیل است که این دنیا تو را تف می کند و بیرون می اندازد.کسی که بخواهد امروز زندگی کند و زندگی به کامش شیرین و دلچسب باشد حق ندارد و نباید که فردی از قبیل من و تو باشد.هرکس که بجای سر و صدای چندش آور طالب موسیقی باشد،بجای لذت جوئی ،خواهان شادی،بجای پول مشتاق روح و معنی،بجای دوندگی در طلب کار اصیل و درست و در عوض تفنن و خوشگذرانی جویای التهابی آتشین باشد،این دنیا برایش منزل و مسکن خوبی نیست...
*گرگ بیابان-اثر هرمان هسه

۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه

ببخشید استاد

*آسمان زیر بال ِ اوج تو بود
چون شد ای دل که خاکسار شدی
سر به خورشید داشتی و دریغ
زیر پای ستم غبار شدی
ترسم ای دلنشین دیرینه
سرگذشت تو هم ز یاد رود
آرزومند را غم جان نیست
آه اگر آرزو به باد رود

ببخشید استاد! ببخشید که نزدیک صحر به خواب می روم و صبح به قرار ملاقاتمان نمی آیم، ببخشید که تکلیفها را انجام نمی دهم و تمام روز توی اتاق کارم چشمم به صفحه کامپیوتر خیره است. ببخشید که حرف که می زنید بر و بر نگاهتان می کنم بی آنکه به کلمه ای از حرفهایتان گوش کنم. ببخشید که وسط جلسه ساعت شش بعدازظهر می آیم ظرف غذایم را توی فر کنار میز جلسه می گذارم تا اولین چیزی باشد که از صبح می خورم و صدای مایکروفر لابه لای حرفهاتان می پیچد. انسانها قابلیتهای مختلفی دارند استاد! و من باید اعتراف کنم که در مقابل بعضی چیزها له می شوم، مچاله می شوم و آنقدر در خود فرو می روم که دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست. ببخشید استاد! اما هیچگاه برای رویاهاتان مرثیه سروده اید؟ نه برای یک رویا، که برای یک یک رویاها تا آنجا که چشم کار می کند و تخیل جولان می دهد؟! نگویید که می فهمید و من هم انتظار ندارم.
ببخشید که نمی توانم مانند برخی دوستان دیگرم هرروزگزارش اینکه غذا چه خورده ام و فردا کجا می روم و عکسهای آخرین سفر تفریحی ام و آخرین موسیقی مورد علاقه ام را اینجا بگذارم، و از کنار این روزها بی هیچ خطی بگذرم انگار که اتفاق نمی افتند، و یا اینکه در دنیای دیگری اتفاق می افتند که من نمی شناسمش. ببخشید که نمی توانم فراموش کنم و مانند یک انسان نرمال همه کارهایم را در کنار هم انجام دهم، وقتی به درس خواندن اختصاص دهم، وقتی به سوشالایز کردن، وقتی به ورزش کردن، وقتی به تفریح و خندیدن، و وقتی اگر باقی بود نگاهی با اخبار بکنم و آهی بکشم و سری تکان بدهم و باز از آغاز. این تصویرها که جلوی چشمم رژه می روند قسمتهای از یک فیلم نیستند، اینها تنها گوشت و پوست له شده و ورم کرده و خونریزان از جای چماق و گوله نیستند استاد! اینها خواهران و برادران من اند که از پس رویاهاشان و پیشاپیش مرگ می تازند. اشتباه نشود، نه! نمی خواهم شور و هیجان را به جای شعور بنشانم، من نمی خواهم داستان پدرهامان دوباره تکرار شود، من نمی خواهم که امروز به خیابانها بریزیم و انقلاب کنیم، به خیال آنکه فردا همه جا گلستان شود، نه! من می خواهم که "شمرده شوم"، که بدانند من هستم و ما هستیم و مطالباتی داریم که باید لحاظ شوند و محترم شمرده شوند، من نمی خواهم همان کورسوی امیدی که داشتیم را هم از بین ببرند، من چراغانی نمی خواهم، همان تک چراغ را اما نمی گذارم که خاموش کنند. من این راه را گام به گام، دوش به دوش، آرام و آهسته تا اینجا آمده ام، نمی خواهم با دیواری "کوتاه" بفریبندم و بگویندم که بن بست بود، برگرد!

** باز طوفان شب است
هول بر پنجره می کوبد مشت
شعله می لرزد در تنهایی
باد فانوس مرا خواهد کشت؟!

* شعر از ه. ا. سایه

۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه

اسباب کشی ۲

در این بیست و اندی سال، شاید به اندازه انگشتان یک دست لحظه هایی را بتوانم در زندگیم سراغ بگیرم که سرشار از خوشی بوده ام و سرمستی، سرشار از حس ِ غریب ِ قربت به ناکجایی که ندانستم چیست اما آنجا بود، در دوردستی که نمی بایست آسود. غریب بود اما همیشه در پس این لحظه ها، حسی شگرف داشته ام به نیستی و نسیانی ابدی، به آهسته حل شدن در نبض این جنبش. شاید از آنرو که به زوال روزافزون شان ایمان داشته ام، و به زوال درونی آن چیزهایی که جایشان روزمره گی و تهوع می نشیند، و مرا به انتهایی ناگزیر می برد.
ترسم از انتها، ترس از اجبار به پذیرش است، ترس از ناتوانی ِ پس کشیدن، ترسِ سر فرود آوردن و هبوط به آغازی که هر روز به انتها می رسد، به بن بست.

افزونه: می خواهم خانه ام را عوض کنم، از این وبلاگ بروم. به یک قالب ساده جدید احتیاج دارم تا از شر مشکلاتی که با طراحی کج و کوله اینجا داشتم خلاص شوم. از میان معدود کسانی که اینجا را می خوانند کسی آیا می تواند کمکی در این رابطه بکند؟ وقت اگر داشتم حتما خودم سر و سامانش می دادم. کاش مشکل همیشه مشکل زمان بود!

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

اسباب کشی ۱

باز هم به فکر اسباب کشی افتاده م، فکر گذشتن از این صفحه که نزدیک به پنج ساله در اون می نویسم. نزدیک به دو سال در ژکان می نوشتم، محسنی که ژکان رو شروع کرد با محسنی که به حنظلی اومد بسیار متفاوت بود. ژکان برای من شخصیتی داشت، تنها یک صفحه روی اینترنت با یک آدرس مشخص نبود که توش بعضی اوقات چیز می نوشتم. ژکان رو ترک کردم چون فکر کردم جنس نوشته هام و حال و هوای اون روزهام جایی دیگه رو می خواد برای نوشتن، جایی با شخصیتی متفاوت. شاید عجیب باشه اما هم ژکان و هم اینجا هر دو برای من یادآور ِ برهه هایی مهم از زندگی ام هستن، برهه هایی که در اون چیزهای بسیاری در من شکل گرفت و چیزهای بسیاری فرو ریخت. خیلی وقت ها چیزهایی نوشتم و بعد فکر کردم نه! اینو نمیشه اینجا گذاشت. مثل دوستی که خصوصیات شناخته شده ای داره و مثلا می دونی که باهاش گفتن از خیلی چیزها و یا انجام خیلی کارها مغایر با جنس اون رابطه است.

چیزهای زیادی در من در طی این چهارسال و نیم که حنظلی رو شروع کردم عوض شده. خودم رو همیشه آدمی یافتم که گرایش زیادی به تجربه داره و پتانسیل زیادی برای تغییر، پتانسیل زیادی به بلعیدن چیزهای جدید، نه هر چیز جدید شاید بلکه چیزهایی که برام از جنس دنیای من بودند. حنظلی رو که شروع کردم هنوز در ایران بودم و گرفتار هزار کلاف سر در گم. الان که اینها رو می نویسم نزدیک به چهار سال هست که دیگه ایران نیستم و هنوز گرفتار هزار کلاف سر در گم. کلاف هایی که می دونم باز نمی شن اما هنوز بهشون فکر می کنم، نه بخاطر اینکه امیدی به باز شدنشون دارم، یا که فکر می کنم امید داشتن به این مسئله چیز مثبتیه. بخاطر اینکه معتقدم فکر کردن به این تناقضها، و فهمیدنشون، فهمیدن اینکه ریشه اونها در کجاست و چگونه در طول زمان یا در حالات مختلف رابطه شون با من یا با همدیگه عوض میشه بخشی یا شاید خود زندگی است. و برسازه (دیالکتیک) این تناقضها چیزی است که به من شور و جان ِ رفتن می ده، رفتن و نرسیدن. دانستن اینکه رسیدنی در کار نیست اما همچنان شوق رسیدن باقی است، و این شوق حاصل تنومندی همان برسازه است.

انکار نمی کنم که روزهای زیادی بوده که مردد بودم، روزهای بسیاری بوده که به شدت خسته بودم،روزهایی که در اون آرزو داشتم به آغوش یکی از دو طرف این کشمکش بپرم و از این جریان خودم رو رها کنم. اما تا راه بوده راهرو بودم، و تا راه هست خستگی هست و ملالت هست و کجراه. گاه گاه راههایی رو انتخاب کردم که به این کشمکش درونی دامن زدم، به تعداد قطب های متضاد اضافه کردم و جذب و دفعشون رو گاه با سرخوشی و گاه با میلی بی انتها به پایان در خودم تجربه کردم. شاید گذاره درستی نباشه که بگم دلیلش این بوده که زندگی یعنی همین. نه! بهتره بگم زندگی که من با تمام داشته های ژنتیکی و تربیتی و محیطی ام برای خودم برگزیدم یعنی این، و این خود گذاره ای است برسازه هزار چیز متناقض.

احساس می کنم به نقطه ای از زندگی م رسیدم که نیاز به یک تغییر مکان دیگه دارم. فضای حنظلی، نام حنظلی و داشته هام اینجا چیزی بود حاصل رابطه من با محیط، و تناقض ها و شباهتهاش. در طی این چند سال هم من و هم این محیط عوض شدیم، و برسازه این تناقض ها و ترکیب این شباهت ها گفتمان جدیدی رو ایجاد کرده که برای من بازگو کردنش نیاز به فضای جدیدی داره، به قالبی جدید، قالبی که فراتر از قالب ظاهری این وبلاگ هست.

این روزها انقدر کند شدم که شاید این نقل مکان مدت زیادی طول بکشه. ممکنه در میانه راه نظرم عوض بشه. انقدر نسبت به کلمات و نوشتن وسواسی شدم که شاید پیدا کردن این خونه جدید و این قالب جدید وقت زیادی ببره، اما در این جستجو شاید هزاران چیز گم شده دیگر رو پیدا کنم، و یا هزاران چیز که گمان کرده بودم پیدا کرده م رو گم کنم.

۱۳۸۷ آذر ۱۹, سه‌شنبه

Synecdoche, New York


Synecdoche, New York by Charlie Kaufman



Caden! when are we going to get an audience in here? It has been 17 years



قابل بازگویی نیست، قابل خلاصه کردن نیست. در نگاه اول آنقدر پازل گونه می نماید که شاید به گمان برخی قابل فهمیدن نباشد، شبیه برداشتن تکه های پازل از درون جعبه ای و چیدنشان درکنار هم در حالیکه دیوانه ای همچنان تکه های بیشتری به داخل جعبه می ریزد.
قرار اما به رمز گشایی از فیلم و دستیابی به پیغامی ژرف و پیچیده نیست. هدف برقراری یک گفتگو است، گفتگویی دو سویه با مخاطبی که باید از دیدن فیلم اذیت شود، باید آستانه گنجایش اش پیموده شود، باید بگذارد این درهم تنیدگی زمان و این حرکت از کل به جزء احاطه اش کند، و باید معده ای داشته باشد تا سنگینی این معجون را تاب بیاورد، و حس آشنای تهوع را بشناسد اما عق نزند.

پیش نویس: آشنایی درباره فیلم حرف می زند و چند باربرای آن از واژه مزخرف استفاده کرد. اگر برایش از نظریه نسبیت انیشتین می گفتند یا از قضایای پیچیده ریاضی، اگر معادله ای جلویش می گذاشتند با 40 نماد انتگرال، مطمئنا اعتراف می کرد که برایش قابل فهم نیستند چون پیچیده اند و کار انسانهایی نابغه. نمی دانم اما چرا همان آشنا وقتی چنین فیلمی را می بیند برایش مزخرف است و نا مفهوم، و مخاطبانش یا متظاهرند یا بیمار؟!





No one wants to hear about my misery because they have their own... well, fuck everybody!
Amen

۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه

پاریس – تهران:سینمای عباس کیارستمی

* یکی از عناصر مهم سینمای کیارستمی مساله طبیعت است که در عمده فیلمهایش حضور موثر و برجسته ای دارد. کیارستمی با طبیعت در مقام یک عرصه نمادین پاکیزه، خالص، بکر و معصوم برخورد می کند که فارغ از همه آلودگی های عرصه نمادین زندگی شهری است. یعنی طبیعت و شهر در فیلمهای کیارستمی به نحوی بارز در تقابل با یکدیگر قرار دارند...

کیارستمی هم در زندگی روستایی خلوصی دست نیافتنی را تصور می کند که عملا معادل آنرا در مراکز شهری نمی بینیم و تصاویری که اتفاقا از شهر در فیلمهای شهریش به دست می دهد دقیقا این نکته را تصدیق می کند. شهر در این فیلمها به مثابه محیط غیر قابل تحملی مملو از تردیدها، مشکلات، دروغ و خیانت تصویر می شود، درحالیکه فیلمهای روستایی او دقیقا در نقطه مقابل این تصویر شهری قرار می گیرد. یعنی حتی وقتی زلزله ای رخ میدهد و روستا را نابود می کند، کیارستمی باز از درون این ویرانه ها عطر خوش زندگی را استخراج می کند. بی آلایشی و خلوصی که حتی زلزله هم قادر نیست آنرا ویران کند که هیچ، حتی خود فاجعه در میان این عرصه پاک و بری از هرگونه آلایش اساسا گم می شود، و علیرغم فاجعه بار بودنش، از درون زندگی می جوشد، چون در محیطی ناب و فاقد تعارض رخ داده است. از این جنبه می توان گفت که فیلمهای کیارستمی، در شکلی بسیار طبیعی، نوستالژی رمانتکیها به فضاهای از دست رفته را بازنمایی می کند. نوستالژی جعلی که وحدت و انسجام از دست رفته را در دل طبیعت می جوید. این بدین معنی است که زندگی مدرن پر از تناقض و تعارض را رها می کند و به وحدت و یکدستی موجود در طبیعت پناه می برد. از آن بدتر اینکه این حس نوستالژیک را در قاموس یک نسخه ایدئولوژیک برای حل چندپارگی و تعارضهای زندگی مدرن و شهری تجویز می کند. یعنی بازگشت به اصل، بازگشت به ریشه ها، در قاموس بازگشت به طبیعت به معنای نقطه شروع تجویز می شود. منتها نکته طنز آمیز این است که خود این نسخه، یعنی گریز از تعارضات زندگی مدرن، خود زندگی پرتعارض مدرن را تجویز می کند، در مقام تخدیر و تسلایی برای حل و فصل کوتاه مدت این تعارضها. از این جنبه، برخورد کیارستمی با دوگانگی و تقابل سطی و عوامانه زندگی شهری و زندگی روستایی را میتوان امتداد همان تلقی مردم در کلان شهری مثل تهران دانست که برای حل تعارضهای یک هفته زندگی در شهر، آخر هفته ها به کوهستان و خارج شهر می روند، تا در هفته بعد با انرژی و شور بیشتری در همین مناسک روزمره پول و سرمایه مشارکت کنند. کارکرد ایدئولوژیک فیلمهای کیارستمی و البته جاذبه تسلی بخش آن چیزی جز امتداد همین ایدئولوژی سراسری میل به خرید ویلای شمال و ایجاد همان تقابل و دوگانگی زندگی شهری – روستایی نیست. همان عشق به بوی مرطوب خاک و رطوبت هوا، مناظر سبز و خنکای باد ِ از روی دریا آمده و غیره که شوری فرا انسانی برمی انگیزند تا به هنگام بازگشت به شهر، با روحیه و نشاط بیشتری در همین منطق نفرت انگیز سرمایه شرکت کنیم. سینمای کیارستمی صورت بندی سینمایی همان تقابل است، یعنی تن دادن به نقش ساختاری و استیضاح ایدئولوژیک زندگی شهری از یک سو و از سوی دیگر، ساختن مفرهای موقت...

حال اینرا مقایسه کنید با نحوه بخورد شاعران رمانتیکی همچون هولدرین، وردوث، بایرون و بلیک با مساله طبیعت. همانطور که پل دومان می گوید این شاعران در دل طبیعت نوعی گسست را تجربه می کردند. در شعر آنان طبیعت صرفا یک نماد نیست، نماد بسته ای که کلیت ارگانیک را برای ما در تقابل با زندگی آشفته و تکه پاره ی شهری تداعی کند. برعکس، ما در این اشعار با اشکالی از تمثیل پردازی روبرو هستیم که عمدتا مضمون زمان را با طبیعت گره می زنند و از دل زمانمند کردن طبیعت، به نوعی تاریخی کردن طبیعت دست می یابند. دیالکتیک درونی تاریخ مدرنیته به عنوان شکلی از زوال و تباهی به درون طبیعت انتقال می یابد...

به همین ترتیب در سمبولیسم فرانسوی، در شاعرانی همچون بودلر، ورلن، رمبو و مالارمه، با معکوس کردن این دیالکتیک روبرو می شویم، یعنی با حضور تکه پاره هایی از طبیعت در دل شهر مدرن. این تجربه ای است که در زمان ما، تا خود بکت هم ادامه پیدا می کند. در این تجربه، ایماژهایی از طبیعت به عنوان ایماژهای از صلح و آشتی، به ناگهان فضای تیره و وهمناک زندگی مدرن را در هم می کشنند...

این نوع درونی کردن اصل اساسی تحول ِ هر دیالکتیکی است، زیرا مساله اصلی نحوه پرداختن با این تضاد است، نه خود تضاد. آیا این تضاد به عنوان تضاد دو قطب بیرونی مطرح می شود، قطبهایی که سپس به دلیل ماهیت انتزاعی، تک افتاده، و بی واسطه شان به راحتی ایدئولوژیزه و واجد بار اخلاقی می شوند؟

این تاریخی کردن طبیعت و طبیعی کردن تاریخ است که به قوا والتر بنیامین به ما اجازه می دهد زوال را که مفهومی زمانی است در دل خود طبیعت که قاعدتا بدون تاریخ و زمان است مشاهده کنیم. ما باید مفهوم ویرانه را که مفهومی تاریخی است به درون طبیعت انتقال دهیم تا بتوانیم هبوط و ویران شدن طبیعت - چه طبیعت پیرامون و چه طبیعت درون امان- را ببینیم. طبیعت زخم خورده ای که ویرانی و زوالش برای ما تمثیل مدرنیته در مقام شکلی از هبوط است.

* پاریس – تهران:سینمای عباس کیارستمی (مازیار اسلامی، مراد فرهادپور)

۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

The Dark Knight

Their morals, their code ... it’s just a bad joke. Dropped at the first sign of trouble
They are only as good as the world allows them to be
You will see – I will show you ... when the chips are down, these civilized people ... they will eat each other
See, I am not a monster ... I am just ahead of the curve

The Dark Knight - Christopher Nolan

۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه

نفرت

پدر!
به جای بذرهای زندگی
تا چشمهای من درو می کنند علفهای هرز رسته اند
حرامیان تاریخ
باکره پس می اندازند
و ما برخاسته از خوابی مشوش
تعبیر این خواب ندانستیم
که اینک هزار اسماعیل در قربانگاه
به تیغ عشق سر بریدیم
و گله سر در آبشخور
پس مانده ی ِ نشخوار خوشبختی و پیشرفت فرو می دهد
شاد از آنکه از بیم گرگ بر حذر
فربه به مسلخ می رود

۱۳۸۶ اسفند ۲۶, یکشنبه

بانو

دستهایت می لرزد بانو، خط خط ِ چهره ات تشویش است و اضطراب. خطها را یک به یک مرور می کنم، هزار بار خوانده ام چیزهایی و پاره ایش در خاطرم نمانده و این خطها را که نگاه می کنم همه را گویی نخوانده از برم، چشمهایم را هم که بگیرند بانو چینها را می شناسم حتی اگر ابروها را به زیر بکشی تا نخوانمت بانو. گذشته ای را که به خون دل آنها وصلند و گریه هایی که هیچگاه بغضهای فروخورده دوام نبخشیدند مثل خاطره سفرهای توریستی نیست که بتوان در کنار منظری زیباتر و خیره کننده تر جای گذاشت و گذشت. بارها گفته ام بانو که من تا این داستان به انجام نرسانم پرسه های تکراری ام تمام نمی شوند، بگذار تکرار کنم تک تک این خطها را و تسخر بزنند که درجا می زنم، بگذار این داستان هزارباره را باز ورق بزنیم و تو ماتت ببرد که من چه خوب یادم مانده، تو بگویی که بگذریم و من که بمانیم، که آنچه پیش روست بخشی از من و تو نیست. حدیث تکرار همیشه حدیث کهنگی نیست بانو و آنکه ندای تجدد و تولد سر می دهد همیشه پیامدار طراوت و پویندگی زمانه نیست. من به تو عادت نکرده ام بانو، داستان ِ تکرار ما داستان ماندگی و کهنگی عادتها نیست، داستان فرار از چیزهای متفاوت نیست، داستان به خویش بالیدن نه، که از خویش بالیدن است، از خویش رستن و جوانه زدن. من چون کاجهای سبز حاشیه خیابانها مرد تمامی فصول نیستم بانو و از اقرار این هیچ ابایی که نداشته ام هیچ گاه گاه اصرار هم بر آن ورزیده ام. یادت هست که خیلی پیشترها، انگاه که تازه شروع داستانهای هذیان واره بود و هنوز کابوسها و تصویرهای خاکستری در گستره خوابهایم رژه نمی رفتند، آن روزها یکبار نوشتم که حدیث فصلها در قاموس ما افسانه ای بیش نیست که ما تنها بر امتداد زمستانیم. گفتمت که حدیث تکرار همیشه حدیث روزمره گی و روزمرگی نیست، حدیث توریستهای شال و کلاه کرده برای تماشای ویترینها و خط افق در غروب نیست، حدیث جبر است بر پیکره ماندن آنگاه که اصالت و آفرینش گویهای میدانند و ما مرکب نه به نمایش صحنه های پرچشم اما کاهل که به قصد مرگ و در پی اش می تازیم.پاسداشت ما از انسانیت، و از داشته هامان و ایمانمان به اصالت نه به شوق پاداش بود و نه از بیم مکافات. گرمای سالنها و رقص هیستیریک وعشوه گر اندامهای ملتهب در موج خوشیهای ساعتی تنها شوق دیوانه وار سرما را دامن می زد و تو می دانی بر سازه اش چیزی جز تب و هذیان متعاقب نبود. سرمای برون اما بانو جمود درون نبود که آبیاری می کردیم اندوه زار خاطر خود را با آن زلال ِ پاک ِ آتشخیز. این تنها تجربه ما نبود بانو، اگر از بازماندگان دیارهای سوزان بپرسی در پاسخت خواهند گفت که تنها علاج دوام در این گرمای مهوع اغذیه آتشین و گزنده ای است که خنکای درون را برایت به ارمغان آورد، اغذیه ای که به کام پرخوران ِ طعامهای شیرین میسر نمی افتد و حاصل همان بود که دیدیم، حاصل ان بود که طباخی دگر نبود که کمر به طبخی آتشین ببندد و دوامی دگر نبود برای مایانی که کاممان به شیرینی طرفه معجونشان تنها تلخ می شد. پس باز می بینی که شوق سرما و متعاقب هذیانهای مکرر داستان خوارج نبود که خروجی نیست در این پیکار بانو. داستان، داستان ترک دیاری بود که در آن دوامی نبود ما را که اشتهایی دگر داشتیم. و خواهندت گفت بانو چون دگر بار بپرسی بازماندگان این زمستان ِ تک فصل را که اینجا نیز شرط دوام باز همان نوشداروی آتشین است، و چه باک که به سنگ تکفیر برانند مستی مان را که ما دست بر گرمای هیمه درون داریم و کاممان شیرین ِ آتشین ترین و کهنه ترین باده ی تاریخ بشری است.

چینهای پیشانی زیبایت کرده اند بانو، و تشویش چهره ات و سرخی چشمانت را به حجاب نیازی نیست که تار و پود وجود ما را جز سرخی نقشی دگر نیست. همینجا کنارم بمان بانو، ما سالهاست که دیگر به هم محرمیم بی آنکه چشم به راه کودکی باشیم.

حدیث تکرار همیشه حدیث کهنگی نیست بانو!

۱۳۸۶ اسفند ۳, جمعه

کابوس

خوابهایم هم عوض شده اند، رویاهایم را هم کم کم از دست می دهم و جایشان یا کابوس می نشیند یا تصویرهای خاکستری بی تفاوتی که با مکثی معنی دار می گذرند. گلا یه هایم را می خورم، نه اینکه مثل سابق بغض شوند و یا حتی کینه، فرو می دهم و جایشان مشتی سکوت بیرون می ریزد یا یکسری سر تکان دادنها و تایید کردنها، و یا حرفی می زنم که همراهی کرده باشم. اینها را می نویسم که سالها بعد، وقتی جلوی آیینه ایستاده بودم و هیچ حسی پشت چشمهایم نبود، در جواب تعجب خودم که دیگر آن روزها جایش را با تلنگرها عوض کرده بتوانم تاریخچه ای داشته باشم تا بتوانم مانند این مدرکی که بالای دیوار است یادم بیاندازد کارهایی بوده که کرده ام و چیزهایی که داشته ام بی آنکه اما اثری از آثارشان مانده باشد.

دلیلش هم این نیست که مثلا حس کهن و اساطیری میراث های کهن در من غلیان کند و بخود بیایم و از این داستانها، نه! دلیلش خیلی ساده تر از این هاست. دلیلش هم این است که دوست ندارم چشم باز کنم و یکدفعه بوم! مغزم بپاشد روی سنگفرش و چشمهایم مات بماند. دوست دارم ببینم دستی را که هل می دهد، نیشخندی را که از لا به لای صورتها پیداست، و چشمهایی را که می نگرند، لبهایی را که می جنبند. دوست دارم مسیر سقوط را از بالا تا پایین رصد کنم. شاید اگر حسی هم باشد فحشی هم بدهم، نه اینکه دستش را پس بکشد، که زخمی زده باشم، زخمی سطحی هرچند. یا چه می دانم بسته به موقعیت شوخی تندی بکنم، از همان شوخی های نیشدار همیشگی.

در مسیر پایین رفتن هم کارهایی هست که دوست دارم انجام بدهم. دوست دارم وحشت را در دانه دانه یاخته هایم حس کنم. شاید مثلا خودم را سرزنش کنم که احمق خوب این چه کاری بود، یا شاید هم با خودم فکر کنم نه! کار خوبی کردم. اگر قبلش چیزی زده باشم حتما این سناریوی دومی اجرا می شود گمانم. دوست دارم وحشت له شدن را بچشم. هرچه نزدیکتر بشوم اما گمانم سبکتر بشوم، خالی تر. وحشت هم مثل خجالت است آخر، کم کم می ریزد و بر می گردی خانه اول. بعد نمی دانم چه می شود، مثلا رو با آسمان می کنم می گویم خدایا چه خوب! یا خدایا چرا؟! یا شاید هم زمزمه کنم: چه خوب که خدا مرده است. نمی دانم، همه اش بستگی دارد که به دستی که هل می دهد و کسی که نیشخند می زند و... . حتی به اینکه هوا چطور هست هم بستگی دارد، اگر بارانی باشد شاید کمی رمانتیک تر باشد. آفتابی اما نباشد کاش، آفتابی لوس اش می کند کمی و ابهتش را می گیرد. من همینکه کمی ابری باشد قانعم، بارانی هم نبود،نبود.

غافلگیر شدن را هیچوقت دوست نداشته ام، حتی موقع مرگ یا هبوطی بسیار آرام. این نوشتنها دلیل دیگری هم دارد. دلیل آخرش فرقی است که دوست دارم بگذارم و خطی که بکشم. نه برای چشمی که ببیند یا وجدانی که بسنجد و خاطره ای که بماند. ایمانم را به بسیاری چیزها که باورشان داشتم از دست داده ام و به اندک چیزها که باورشان نداشته ام هیچگاه کم کم ایمان آورده ام. دلیل آخرش این است که وقتی کابوسها و تصویرهای خاکستری بیشتر شدند، همانطور که هنوز پیش تر را می خوانم، بعدتر ها بخوانم و همان حسی که هنوز دارم را بعدترها هم داشته باشم. و یادم باشد تمام این چیزها را همه این سالها یادم بوده است و بدانم که می دانستم انچه بر خود روا داشتم و آنچه بر خویش حرام دانستم بهترین انتخابی بود که بر خویش جبر کردم .

۱۳۸۶ دی ۱۶, یکشنبه

بروید بانو!

اینجا همه عابرند بانو!عابر.

اینجا همه نگاههایشان عابر است،حاصل عبور. آنچه برق نگاهی را شاید جدا دهد یا برجستگی اندام دخترکی است که در این هرزه بازار چیزی جز عرضه اندام خویش را سزاوار نمی بیند،یا جلای اتومبیلی است آخرین مدل،یا شاید برق ِ کفشی،لباسی،موبایلی و یا حجم کتابی قطور با عنوانی قطورتر،صدای قهقهه ای یا شاید شهیق گریه ای.

در پشت این نگاهها بانو نشان از یک بی حافظه گی تاریخی است،یک نسیان مداوم و مکرر،یک فرهنگ بیمار حاصل سیری سکته وار،بی اندیشه و بیمارگون.در پشت این پلک ها کبودی ِ چرتی کابوس وار،نازپرورده ی تکیه بر اورنگی چند هزارساله از تمدن و اندیشه و تفاخری کپک زده به چشم می آید.
بانو!برق ِ این نگاهها دیری نمی پایند،این نگاهها همه عابرند،عابرانی کور.برق چشمانشان چون "پت پت ِ رنجور شمعی است در جوار مرگ"،ملول،یخزده و بی حس از هرزه انتظاری رویاوار از برای پگاهی که در آن اسطوره ها همه سربرآرند. بانو!این مردمکان عاشق پهلوانانی هستند که همه فنی بلدند و دانشمندانی که همه چیز می دانند،اینان عاشق کیمیایند،کیمیا.عاشق آرش اند که برایشان تیر افکند و سرحداتشان را به آنها باز گرداند.آن سرحدات ِ بازگشته اما هیچ وقت حافظه هاشان را برنگردانده بانو!آنها در این بی حافظه گی قهرمانها ساختند و دفن کردند،مرثیه ها ساختند،سرودها و جشن ها برپا کردند،اما بر سر همه کارزارها و بزنگاهها تنها عابر بودند،توریست وار گذشتند ،کف زدند،اشک ریختند،مرده باد و زنده باد سر دادند و گذشتند،فراموش کردند.
بانو!آنها نمی دانستند که در این عبور تاریخی،هیچکس برای عابران سهمی قائل نیست،آنها نمی دانستند که برای عابران تنها لاشه می ماند، نمی دانستند که آنها که فراموش می کنند خود روزی فراموش می شوند.غنیمت عبور تنها پس مانده است بانو!پس مانده.

بانو اینجا همه سلامها و صلواتها و مهربانی ها عابرند.اینجا ایمان عابری است که از کابوس برخواسته است،خوابگردی است که چیزی در گوشش زمزمه شده.اینجا عشق عابری است حاصل ولگردی در پس کوچه های کوفتگی و رانه های شهوانی و واخورده.اینجا اندیشه عابری است که بسیار به ندرت می گذرد و آنگاه می گذرد یا می لنگد،یا تلو تلو خوران پس و پیش می رود،یا کتابی قطور بدست گرفته به دیگران تنه می زند،تف می کند،فحش می دهد. یا بوی گند می دهد یا عطری تند. اینجا شادی عابری است که از کوچه ای چراغانی با صدای دستک و تنبک گذشته است،خشم عابری است که بر پوست موزی لغزیده است،غم عابری است که از سر گوری بازگشته و برگ ها در زیر پاهایش خش خش کرده اند.

بانو!اندیشه در عبور ویران می شود.نگاه در عبور از درک ژرفا باز می ماند.عشق در عبور هرزه می شود،لودگی می کند.ایمان در عبور ولگرد می شود،پرسه می زند.شعر در عبور قافیه تمنا می کند بر وزن ِ ترق ترق ِ کفشها بر روی سنگفرشها.شادی در عبور تکدی می کند،کاسه لیس ِ لحظه های پر زرق و برق می شود.غم در عبور خسته می شود،کوفته می شود،عاشق چشم انداز غروب می شود،به دنبال حجله می گردد بر سر کوچه ها.زیبایی در عبور ویترین می شود، گلدان می شود بانو!ویترین ها و گلدانها همه برای عبورند بانو،هیچکس آنها را به یاد نخواهد آورد.

بانو! در مسیر عبور نایستید.بروید بانو،بروید.

نگذارید گلدانتان کنند،نگذارید در ویترین های نورانی بگذارندتان.نگذارید بر
پس زمینه تصویر ِ غروب و دریا بگذارندتان و بر دیوارهایشان بیاویزند.نگذارید افسانه شوید در بی حافظه گیهای این مردمکان.

بروید بانو!بروید!

سکوت سایه سار درختان این خیابان از خاطره انباشته است.

بروید بانو!

چرکابهای این جویها پر از حافظه اند.

بروید!

۱۳۸۶ آذر ۲۴, شنبه

سخت نوشت

نوشتن سخت شده است برایم. مهم نیست و نخواهم شمرد دلایلش را. یعنی اول داشتم می نوشتم که دلایلش چه هستند اما خوب چه اهمیت دارد که چرا سخت شده است. اصلا چه اهمیت دارد عنوان کردن این گذاره که نوشتن برایم سخت شده است. می بینی! برای همین است که سخت شده است.

چند وقتی است کتابی می خوانم پیرامون نسبی نگری و خرد آیینی. این جمله را که می نویسم که کتابی می خوانم خودش همانطور که می نویسمش خودش حالم را بهم می زند، یاد فنجان چای داغها می افتم که مانند شاهان دوره های قدیم تمام کار هایی را که می کنند ثبت می کنند تا به نظر عموم برسد یا شاید به وظیفه فرهنگی خویش عمل می کنند. همان حسی است که چند روز پیش داشتم وقتی پای تلفن گریه می کرد و من داشت حالم از خودم و کارهایی که مثلا برای ادای انسانیت و دوستی انجام می دهم بهم می خورد. از دوست شرایط سخت بودن با تلفن کردن و چکاندن قطره انگبین دوستیم. آری! درست است، دارم قضاوت می کنم. آری این شاید با ملاکهای نسبی نگری تو که من باید واجدش باشم جور در نمی آید. اما تویی که می آیی و می نشینی و با حضورت حرمت تمام داشته های من را می شکنی پس انتظار داری که من نسبی نگر باشم و بپذیرم که هزاران هزار عامل گوناگون انیجا تعیین کننده اند و نباید قضاوت کنم چون تو از من متفاوتی و من با تو.چند بار شده که کسی وسط پارتیها و خزعبلاتهایی که می بافی مثلا ناگهان از ادبیات بگوید یا شعر بخواند یا هر چیز دیگری که با آن محیط جور نیست، چند بار شده؟ پس تو کثافت چرا باید بتوانی بیایی و مثلا وسط فیلم دیدن من زر بزنی و بخواهی من نسبی نگر باشم و احترام بگذارم. دلیلش برای من اما روشن است، چون مقدسات و حریمهای شما همه خط کشی شده اند، قابل رویتند و مثلا این قرادادی بدیهی است که کسی وسط رقاصی و موزیک شش و هشت شعر اخوان نمی خواند. درست! من هم همه این خطوط را پذیرفته ام و بر خلاف علایقم و سبک زندگیم می نشینیم و خفه می شوم، لبخندی احمقانه می زنم و پیشتر شاید حتی تکانی هم به خودم می دادم.

 
خط کشی های من اما خوب قابل رویت نیستند، دیدنی نیستند و حتی اگر هم باشند شاید از نظر تو پیمودنشان مشکلی نیست. تو با همان نشترهای آرام ارام حماقت و بلاهت ات،با همان شوخیهای حال بهم زدنت و مزه پرانیهایی که سخیف بودن فاعلشان از سهل الوصول بودن ادبیات لمپنی اش پیداست می توانی آن وسط کاملا تمام زحمتی را که من کشیده ام نقش بر هوا کنی من اما نباید بتوانم دهانم را باز کنم و آنچه لایق ات است را نثارت کنم چون این خلاف ادب و نسبی نگری است و آن نه؟

ع حتما می گوید اصلا چرا باید در چنین جایی خودت را قرار بدهی که مجبور به واکنش نشوی. هزار معادله اینجا اما تعیین کننده است، قضیه به طور مسخره ای پیچیده است دوست من. قرار می گذاری که مثلا که خوب می شود اگر هفته ای یکبار دور هم جمع شویم و فیلم ببینیم. خوب سوال این است که در وحله اول چرا باید پیشگام چنین کاری شوی. قبول! اولین بار نیست اما هر بار می گویم اینبار بیشتر دقت می کنم در انتخاب آدمها، اینبار شاید تفاوت کند، شاید همین یکبار تفاوت کند. حالا باید با زبان بی زبانی توجیه کنی که چرا باید فلانی باشد و فلانی نباشد. سوال می کنند با فلانی مشکلی داری که نباید باشد؟ چه می خواهی جواب بدهی؟ فلانی که همیشه انسان موجهی بوده، کمک می کرده و مودب بوده و تمام معیارهای لازم را در آزمون دوستی های خوشی- خواه و مرام-محور پشت سر گذاشته، تو چه داری که بخواهی در برابرش رو کنی؟ کسی مگر حرفت را می فهمد. اصلا شاید برای خیلی ها آن چیزها که تو به عنوان مهمترین و اصلی ترین خصلتهای یک دوست می شناسی وجود نداشته باشد. در ضمن، مثلا می خواهی بیایی بگویی آنچه را که آنها تنها باید به چشم ببینند و سنجه های معیوبشان تنها توانایی دیدنش را وقتی دارند که به واژه یا فعل شبیه تبدیل شود. و آیا هیچگاه دچار گناه نابخشودنی غیبت یا هزار هزار گناه دیگر نمی شوی؟


پس خفه می شوی. فلانی و فلانی هم باید بیاییند چون خوب دوستان صمیمی هستند، تو حالا می خواهی بگویی نه؟ می دانی آنوقت چه تصویر دیکتاتور مآبانه و جزم اندیشی به ذهن متبادر می کنی. پس باید خفه می شوی.


باشد! درست می گویی که من که همه اینها را پیش بینی کرده ام پس چرا هنوز گام پیش می نهم. چه می دانم همان بلاهت تاریخی که می گوید شاید اینبار چیزی این میان تفاوت کند، شاید یکی از هزاران هزار معیازهایی که تو بر اساسشان باید نسبی نگر باشی اینجا عمل کنند و چیزی از درونش بیرون بیاید. خوب اما این خریتی است که بارها تکرار کرده ای اما خوب اینهم مانند ازمایشی است که تحت شرایط محیطی مختلف انجامش می دهی، شاید دراین اتاق عنصری بود که در آن دیگری نبود، کم کم اما به نتیجه ای می رسی که درستی اش را آزمونهای مختلف اثبات کرده است.


خسته ام، تا اینجایش را هم به زور آمدم. بس می کنم دیگر. تجربه های همه تلخ پایان محتومی را ندا می دهند.

۱۳۸۶ آذر ۲۲, پنجشنبه

دل آشوب

ویتگنشتاین در اشارات فلسفی نوشت:

"من متوجه شده ام که ناپدید شدن یک فرهنگ، به معنای ناپدید شدن ارزشهای انسانی نیست، بل خیلی ساده معنایش ناپدید شدن ابزار خاصی در بیان این ارزشهاست. با این همه، این حقیقت به جای خود باقی است که من هیچ علاقه ای به تمدن موجود اروپایی ندارم، و اهدافش را درک نمی کنم، اگر اساسا هدفی داشته باشد. پس من برای کسانی می نویسم که در گوشه و کنار سیاره پراکنده اند."

اینها اما همه پیش از آشویتس و بوخن والد بود. بعدتر، پس از آشویتس و هیروشیما، آدورنو در دیالکتیک منفی نوشت:

"تاریخ جهانی باید ساخته و انکار شود. پس از فاجعه هایی که رخ دادند، و در برابر آنهمه فاجعه که در راهند، وقیحانه خواهد بود که بگوییم طرحی برای جهانی بهتر در تاریخ وجود دارد، و پاره های آنرا به هم می پیوندد...تاریخ انسانی حرکتی از وحشی گری به سوی انسان گرایی نیست، بل حرکتی است از تیر و کمان به بمب مگاتونی."

گویی آدورنو بهتر از خردباوران نقادی چون پوپر گوهر دوران مدرن را شناخته بود و از مجرای خرد باوری به جامعه باز و دموکراسی نمی اندیشید. و می دانست که این "عادلانه ترین و مساوات گراترین جامعه ی تاریخ" را قانون سود طلبی اداره می کند.

پس نویس: چیزی خواندم، دلم را برآشفت. خواستم چیزی بنویسم در بابش که این آمد. نوش!

۱۳۸۶ شهریور ۶, سه‌شنبه

قربت/غربت

تکه ابری خاطر آسمان را برآشفته بود، کمی آنسویتر خون بازی خورشید بود با بی انتهای افق،آنسوی تر سرزمینهایی بود وسیع، کویری اما با باریکه های یخ، سراسر سیاه به چشمانی که از بالا می نگریستند.
بالای ابرها که هستی بانو دیگر حدیث آفتاب و باران نیست، دیگر غصه روزهای ابری و آفتابی نیست، یا ملحفه مخملین ابر است بر قامت خاک یا آسمان بی لک و حکم ارتفاع.
هر بار که بسوی خانه می روم چیزی از درون نهیب می زند. غمی که سرک می کشد، غمی که به حیرتم می اندازد، فکر می کنم حالا که بعد از مدتها انتظار به دیدار عزیزترینانم می روم چرا همچنان همان حس گنگ و غریب دوری در درونم زبانه می کشد، در راه قربت این غربت نمی دانم از برای چیست.




Coffee or tea
Red wine please
Sorry
Red wine, red wine please


جانم گویی هوس دیدار دیگر دارد، دیداری که میسر نمی شود مگر با چکیدن. پلکهایم سنگین است، سودای خواب دارم بانو که بیداریش در ناکجایی است که کس از کس نمی شناسم. سودای سفر دارم بانو، سفر به انتهای خویش. ملحفه سفید ابر پیکر زمین را پوشانده، تا چشم کار می کند سپیدی مخملین نازکی است. خورشید فروتر می رود همچون دشنه ای بر پیکره ای خفته بر بالین خاک. خورشید فروتر می رود و خون بر اورنگ آسمان می پراکند.
ما گویی هیچگاه نمی رسیم بانو، ما همیشه مسافران ِ ترانزیتیم.