۱۳۸۶ خرداد ۲, چهارشنبه

نوستالژیا

یادت هست؟ تابستان بود. یکی از همان شبهایی که می رفتیم خونه سجاد تا طلوع خورشید فیلم می دیدیم. اینبار نشستیم به صحبت. بحث انتخابات شد، چیزی به رفتنمان نمانده بود، هر دو کوچ می رفتیم. ان روزها قاب ِ عکسی بالای تخت آویزان بود، اینچنین می گفت:

من اینجا بس دلم تنگ است
و هرسازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه ِ بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟

موقع آمدن نگاهش کردم، لبخند ِ تلخی روی لبهایم بود. با خودم گفتم این قاب باید همین بالا بماند، تنها اینجاست که معنی می دهد. نمی دانستم بعد از دو سال امروز اینجا بالای سرم خواهد بود روی دیوار. زمستان که به خانه برگشتم آوردمش، اشتباه کرده بودم، آن شعر همه جا معنی می داد. راه ِ بی برگشت فراتر از دو قاره آنورتر بود، و آسمان هر کجا حتی بهترین شهر دنیا همان رنگ بود که آسمان خانه بود، گاه حتی خاکستری تر.

بگذریم، داشتم می گفتم، بحث انتخابات شد، تا نزدیک صبح طول کشید. آرام شروع کردیم و در آخر تقریبا فریاد می کشیدیم. چند روز بعد قرار شد خانه ما جمع شویم. چند ساعتی صحبت کردیم، به رسم همیشه که هیچوقت عادت گوش کردن نداریم هرکس زیر پرچم خودش سینه زد و های و هوی کرد. سهیل که کاملا جوگیر جریان ِ انتخابات بود در مدح ِ معین می گفت، تو از تحریم گفتی و تنگ کردن حلقه، آقای ایمانی از جعبه سیاه ِ تحریم گفت و عاقبت نا معین آن، بابا تجربه های 27 سال ِ پیش را دوره می کرد با ما و درسهایی که نسلشان دیر آموخت، و من تنها حرفم این بود که ما همیشه کم صبر بوده ایم، همیشه رستم خواسته ایم و آرش تا سرحداتمان را برگرداندند بی آنکه خودمان را به زحمت بیاندازیم. تنها حرفم این بود که ما به هیچ عنوان نباید به دنبال ِ سرنگونی این سیستم باشیم که مشکل ما ریشه ای تر از حکومت است، ما باید مشق ِ دموکراسی کنیم، هشت سال که سهل است شاید هشتاد سال. بماند، هرکسی چیزی گفت و گوشهایش را گرفت. آنروز صحبتی از احمدی نژاد نبود، وزنه ای نبود که بخواهد محور بحث شود. یادم است شب که آقای ایمانی را رساندم، موقع برگشت دور میدان هفت حوز ساعتی مانده به پایان ِ مهلت تبلیغات، برادران بسیجی عکسهای احمدی نژاد را دسته دسته به ماشینها می دادند. پیش خودم خندیدم که عجب دل خوشی دارند.

دور دوم نزدیک بود، احمدی نژاد بالا آمده بود و رقیبش متاسفانه چندان وجهه جالبی نداشت، بیشتر مردم بعد از ناامیدیهای پیاپی ِ این هشت سال دیگر کاملا بی تفاوت شده بودند. کسی حال ِ رای دادن نداشت، برای عده ای هم سوژه شوخی شده بود که بگذارید این مردک احمدی نژاد هم بیاید تا ببینیم چه می کند، جالب می شود! اینگونه بود که عده ای با بی تفاوتی ِ تاریخی شان، عده ای با خیال ِ تحریم و دهن کجی به نظام و تایید نکردن مشروعیت آن، و عده ای از روی شوخی و خنده، در خانه ماندند. جبهه اصلاحات با تمام مشاورین و دم و دستگاهش قادر به تحلیل ِ این مسئله نبود که در کشوری 80 میلیونی که تنها یک دهمش ساکن مرکزند و شاید تنها یک صدم آن یک دهم دغدغه آزادی بیان و شکستن رای حکومتی و دموکراسی و مطبوعات دارند و بقیه یا گشنه اند یا نگران آینده بچه هاشان نمی توان با چنین رویکردی یک بعدی جریان را به دست گرفت.

شب از روی وب سایتهای نزدیک به احمدی نژاد فهمیده بودم که انتخابات را برده است، بهت برم داشته بود. باورم نمی شد. صبح با صدای گریه مادرم از خواب بیدار شدم، و آن گریه هنوز بعد از نزدیک به دو سال قطع نشده است. حدث می زنم که خواهی گفت که باید این را هم تجربه می کردیم، می دانی که من شاید بیش از هرکسی به ذات ِ تجرب گری ایمان دارم، اما اینبار حرفت را نمی پذیرم. اینبار تجربه نمی کنیم، اینبار به سرعت عقبگرد می کنیم، اینبار داشته هایی را که به زحمت به دست آوردیم یک به یک از دست می دهیم. می بینی که فشار بین المللی هم چاره ای نکرد، می بینی که همین روزها با آمریکا هم سر میز ِ مذاکره خواهند نشست. می بینی حاصل همه آن تحریمها را این روزها؟ می بینی در امیر کبیر چه می گذرد؟ می بینی بی بی سی را با چهره پر خون ِ دخترکانی که به خاطر تار ِ مویی اینک در ملع عام کتک می خورند و سگ کش می شوند؟ می بینی که بندهای زندانها را با توهم انقلابهای رنگارنگ و براندازی و جاسوسی پر می کنند؟ می بینی چه بر سر سینما و نشر ِ کتاب و نمایشگاه ِ کتاب اورده اند؟ می بینی کثافتی را که این روزها خانه را برداشته است؟ اینها همه تازه دستی از دور بر آتش است. حرفت را اینبار نخواهم پذیرفت که باید اینها را تجربه می کردیم، حرفت را نخواهم پذیرفت اگر بخواهی که صبور باشم و بگویی که احساساتی شده ام و اینها همه هزینه هایی است که باید بپردازیم تا به آنچه می خواهیم برسیم، حرفت را اینبار نخواهم پذیرفت و در جوابت خواهم گفت که اینها همه عواقب آن تحریمها و نه گفتن های خیالی بود که امثال تو به آن باور داشتند، حاصل آن نگاههای ساده دلانه و سطحی به سیاست بود و اینکه آمریکا فشار خواهد گذاشت و چنان خواهد شد و نمی توانند دوباره عقبگرد کنند و سیاستهای کهنه حجاب و انقلاب ِ فرهنگی و غیره را از نو آغاز کنند.دیدی که به راحتی آنچه خواستند کردند، دیدی که قاتلان و مسببان قتلهای زنجیره ای همه بر مصدرهای قدرت تکیه زدند و بر حماقت امثال ما خندیدند. دوستی جایی نوشته بود که باید عرصه را گشود تا اینها هم به معرض آزمایش گذاشته شوند و ثابت شود که همه تو خالی اند و مدعی. به گمانم اما هیچگاه از خود سوال نمی کنیم که به چه قیمتی؟ برابر ِ با چه هزینه ای؟ به بهای از دست دادن ِ چه چیزهایی؟ اگر قرار بر اینگونه تجربه کردن بود شعور و درک و قدرت تحلیل را وا می گذاشتیم و هر روز راهی نو پیش می گرفتیم تا تجربه ای جدید کرده باشیم. مردمی که در آن خاک زندگی می کنند موشهای آزمایشگاهی نیستند که هر روز فشاری جدید را تجربه کنند و مصیبتی جدید را به عنوان ِ حقیقتی تازه و بخشی از زندگی شان بپذیرند و با آن سر کنند. من و تو اجازه نداریم که با شکمی سیر بنشینیم و حکم بدهیم و تحلیل کنیم که بگذار فلان چیز هم بشود، بگذار فلان چیز را هم تجربه کنیم. حاصل همین تجربه های بی حاصل و نامنسجم و احمقانه و عقبگردها است که امروز از تمدنی دیرین و باورهایی کهن و ستودنی اینچنین بقایایی از فرهنگی مریض، بیمار و نزار به چشم می بینیم.

خبرهای خوبی از خانه نمی رسد، خیلی نگرانم این روزها، احساس بدی دارم که اینجایم و تنها دستی از دور بر آتش دارم. درونم غلغله است، گویی امثال ما طاقت راحتی و آرامش ندارند.

یادت هست:
در زخم او زاری مکن، دعوی بیماری مکن
صد جان ِ شیرین داده ام تا این بلا بخریده ام

دوست داشتم خانه بودم، در میان همه این کثافتها، از خودم بدم می آید اینجا.

۱۳۸۶ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه

شکارنده-ها

نیمه کاره هایی که هیچوقت تمام نشدند.
شکارنده- ها



* کلمه ها هم دیگر بار ِ مرا نمی کشند بانو. گفته بود بنویسم، نوشتم که تاب ِ نوشتن ندارم، هزار هزار فکر گذر می کنند در هر ثانیه ام، توان نوشتن ندارم بانو، جان می کنم این روزها.

می نشینم جزوه ها را باز می کنم، گفته بودم که من تنها به یمن ِ خاطره ها زنده ام بانو، به یمن ِ هزار دم و یک بازدم، به یمن ِ لحظه های انگشت شمار ِ ناب، به یمن ِ پدری که هر شب در خواب ضجه می کشد و خواب ِ هزارباره اش را دوره می کند، به یمن مادری که هنوز خط به خط چهره اش زندگی است و تمام دردهایی که کاش بیشتر می ماندم تا کمی شریکش شوم.

جزوه را باز می کنم، یاد ِ جاده خشک تهران-مشهد می افتم، یاد ِ آن روستاهای کوچک ِ میان ِ راه که در خط ِ افق چون نگینی ساده و گلین می درخشیدند، دوست داشتم وقت داشتم و می رفتم یک به یک روستاها را می گشتم، نان ِ دهاتی می خوردم و تخم مرغ و ستاره های کویر. نوستالژی غربت نیست اینها بانو، نوستالژی گنگ ِ بودنم هست. پیشتر می نوشتم و کمی خالی می شدم، پیشتر می رفتم سر ِ پل رومی، می آمد پایین با بغلی نوار و کتاب و فیلم. می رفتیم بام ِ تهران و تا بالا مشاعره می کردیم، کاش نوبت من دال می آمد و دردی است غیر مردن کانرا دوا نباشد.

جزوه را باز می کنم، نفسم بالا نمی آید بانو، این هم نیمه کاره می ماند، ببخش بانو، ببخش...

* یادت هست بانو که می گفتیم هر کسی باید حداقل یکبار در طول زندگی اش بطور جدی به خودکشی فکر کرده باشد و به خودش قبولانده باشد که چرا این گزینه را انتخاب نخواهد کرد. من بارها و بارها به این مسئله فکر کرده ام، اما هیچگاه نتوانستم بطور دائمی خودم را قانع کنم که چرا هیچگاه این راه را انتخاب نخواهم کرد.

قرار بر این گزارده بود که صبر کند، دست نگه دارد تا تنها داشته های واقعی زندگی اش، پدر و مادرش، تنها کسانی که به بودنشان بها می داد و تنها کسانی که او را می شناختند...

* هربار که تکرارش می کردم به شدت عصبانی می شد، سرم داد می کشید که خفه شوم و دیگر راجع به این موضوع حرفی نزنم. حقیقت ِ تلخی پشت ِ آن حرف پنهان بود اما که وحشت ِ پذیرفتنش شاید او را به چنین واکنشی وا می داشت، حقیقت ِ تلخی که همواره به وجودش ایمان داشته ام، بارها و بارها در همان حالتهای مالیخولیایی و جنون که این روزها کم نیستند نزدیکی اش را بسیار حس می کنم، حضورش را که به گوشه گوشه زندگی ام سرک می کشید.

* بارها که مرزهای آشنای جنون را طی می کردم، بارها که از تمام محیط پیرامون می بریدم و از اجرای این نقش ِ مزخرف و استاندارد احساس تنفر می کردم، حس می کردم که حرکتی سریع، فشاری ارام و یا پرشی سبکبالانه، شاید رها کندم از تمام این صداها و هجاها و تصویرهای دل آشوب. پیشترها شاید شهیق گریه ها و یا نگاشتن اندیشه ها کمی آرامترم می کرد. این روزها دیگر هیچ چیز آرامم نمی کند، مخدرها دیگر اثر نمی کنند بانو، و وقاحت و فاحشگی نگاهها و هجاهاشان تمام انرژی نداشته ام را یکجا می بلعند. تلنگرهایی پیاپی به جامی لبریز که ترکهایش اینبار بسیار جدی اند بانو.

داشته های فیزیکی ام را مدتهاست در خانه گذاشته ام، تنها چیزهایی که می توانستم با تو قسمت کنم، تنها چیزهایی که می توانستم در وصیت نامه ام با تو قسمت کنم


* این وصیت نامه من است بانو، وصیت نامه ای که حرفش را زده بودم، احساسی که این روزها با من است چیزی شبیه به تمایل به پایان ِ نمایشی با نمایشنامه ای بسیار بد است، با بازیگرانی مهوع. نمایشی که تنها دلقک ِ صحنه اش منم با این لباس ِ قرمز و کلاه بوغی ِ منگوله دار ِ شیطانی اش، و هزاران هزار تماشاگر و توریستها که آمده اند به تماشا. باید زودتر دست به کار می شدم، تیغ را دوباره برداشته ام و هرروز بیشتر می خراشم و پیش می روم، کار از حد بازی کردن با زخمهای کهنه گذشته است. حالم اصلا خوب نیست، این روزها که قرار است مانند یک انسان ِ استاندارد ِ درس خوانده ی ِ خارج رفته بنشینم و برای مثلا یکی از بزرگترین و مهمترین امتحانات ِ دوران ِ تحصیل ِ یک دانشجوی استاندارد ِ درس خوانده ی ِ خارج رفته خودم را آماده کنم مدام مانند ِ مالیخولیایی ها به خودم می پیچم.در میان هزاران هزار تناقض و گره های کور و تارهای در هم تنیده، هر روز که می گذرد بیشتر احساس سنگینی و نفرت می کنم، هر روز احساس می کنم که پیش نمی روم، فرو می روم. پیشتر که هنوز نیامده بودم یا نرفته بودم (هنوز در صرف این فعل مشکل دارم!) دورنماها هنوز گنگ بود و چیزهایی بسیار برای کاویدن و دیدن و آموختن، دیوارها بلند بودند و نگاههایم همیشه از ترس تلاقی با هزاران هزار تصویرهای دل آشوب کثافتخانه ای که هنوز دلم را سخت می لرزاند و هنوز زیباترین و دورترین تصویرهای ِ زندگی ِ خیالیم تصویر ِ روزهای روشنش هست بر روی سنگفرش ِ خیابانها کشیده می شد و شبها تنها لاشه ای بود که حرم گرمای آن زلال ِ تلخ ِ آتشناک آبیاری اش می کرد.

حالم بد بود بانو، از یک بحث ِ شبانه بسیار انرژی گیر می آمدم. فاصله ها دور شده اند بانو، آنقدر عصبانی بودم که تمام ِ شب از شدت نفرت به خودم می پیچدم، خودم را لعنت می کردم که چرا بعد از هزاران هزار بار تجربه های واضح چرا هنوز می نشینیم و ادامه می دهم. رسم بدی است بانو که مقدسات ِ ما از مقدسات ِ دیگران بسیار دور است، رسم بدی است که اگر از چرایی برخی باورهای کهنه بپرسی، اگر ذره ای وارد ِ حریم ِ ممنوع ِ باورهای خشک و مقدسشان شوی، به آن نگاهها و حرفهای ِ


* ایده های این نوشته به گمانم همه واقعی هستند، واقعیتی شاید کوچک اما برای من بسیار آزار دهنده، بی اهمیت اما برای من بسیار حیاتی. آنقدر مرزهای تخیل و واقعیت را درهم آمیخته ام که دیگر تشخیص اینکه کدام واقعیت است و کدام خیال برایم محال است. فرقی نمی کند بهرحال، شخصیتها همه در دنیای من واقعی هستند، و واقعیتی بیرون از دنیای من برای من وجود ندارد، اگر وجهی مشترکی میان دنیاهامان بود، شاید واژه ها یادآورد ِ برخی تصویرها باشند و تصویرها یادآوردِ برخی مفاهیم، ورنه بیشتر مشتی خزعبلات و هذیان را می مانند که هیچ مفهومی ندارند. شخصیتها و نامهاهم همه واقعی هستند، یکی شان همین یک ساعت پیش با شما گویی در حال خندیدن بود، آری! خودش بود، آقای "ج"، آقای ج که من می شناسم اما شاید با سنجه های شما وزن ِ دیگری داشته باشد و یا حتی نام دیگری. باری این شخصیتها دوستان صمیمی بسیاری از ما هستند، بارها و بارها در کنارشان نفس کشیده ایم، در کنارشان خندیده ایم و به بزرگی القاب و مدالها و رتبه هاشان بالیده ایم.
پرده هنوز کنار نرفته است، گوینده اعلام می کند که آقای "ج" که مایه فخر و مباهات ِ میهن است به دانشگاه ِ استنفورد می رود، همه تماشاگران می دانند که دانشگاه استنفورد دانشگاهی بسیار خوب در شهری بسیار خوب در ایالتی خوب در کشوری رویایی است، همه تماشاگران فاکتهای مهم این اعلام ِ غافلگیرانه گوینده را می دانند، همگی بلند می شوند، دست می زنند، هورا می کشند.

پرده بالا می رود، بسیار تلاش کرده بودم که حرفها را در قالب نمایشی، تمثیلی یا استعاره ای در بیاورم که درست همه را با هم نشانه نرفته باشم، نشد. سه بازیگر به روی صحنه می آیند.

ما اینجا قرار است که بازی کنیم، و برای شما نمایش دهیم، ما پرده ها را کنار زدیم، ما اینبار بدون گریم ظاهر شدیم ، نقاب ما اینبار زبان سرخمان است و پوست برهنه مان . اما شما دیری است که با پرده های افتاده، حجاب گرفته، و با گریمهای سنگین تان بازی می کنید، ما هم اندکی مرام شما را تمرین کردیم اما به حالت ِ برعکس، ما ماسکهای کریه و شخصیتهای بد را بیشتر می پسندیم، نقش فاحشه ها و لکاته ها برایمان مقدس تر و اصیلتر از قدیسه ها و باکره هاست، بازیگری ما از برای انزوا بود و نقشهای شما از برای ِ میل ِ به مرکز.
صدایی از وسط جمعیت گفت: این کس و شعرها مال ِ فیلم ِ ، خودشو ناراحت نکن، پاشو جمع کن.


افزونه:
ایده پیغامبر و پیغامبری بسیار ساده و ساده لوحانه به نظر می رسید، لذا تصمیم به خاتمه این جریان گرفت، اعلام کرد که او آخرین فرستاده است و این آخرین پیغام، و شیپورها گاه ِ مصیبتی عظیم را در نبض ِ راکد زمان می دمیدند، مصیبت نه از این رو که دیگر پیغامی نبود، از اینرو که دیگر برقراری ارتباط به هرگونه ای غیرممکن می نمود، دیگر انسانها با نوایی یا کتابی به جنبش در نمی آمدند، دیگر انسانها درگیر نمی شدند، دچار نمی شدند. آخرین اما نشان ِ از کاملترین و بهترین نبود، حجت بر خلق ِ خویش تمام می کرد چرا که مدتها پیش در جام جهان نمایش می دید که ما پیش نمی رفتیم، فرو می رفتیم.

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۵, سه‌شنبه

رستگ‌اری نیست؟

ـ «. . . غم دل با تو گویم، غار!
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟»
صدا نالنده پاسخ داد:
(( ...آری نيست))
شهریار شهر سنگستان- م.امید

۱۳۸۶ فروردین ۱۲, یکشنبه

مگسان بازار

پیش نویس:
دلخوشی چندانی از واگویه نویسی ندارم، این یکی اما خاطره های زیادی را زنده کرد، و زخمهای شیارخورده را اندکی خنکا بخشید.

*بگریز دوست من،بگریز،به تنهاییت بگریز!تورا از بانگ بزرگمردان کر و از نیش خردان زخمگین می بینم.

جنگل و خرسنگ نیک می دانند که با تو چگونه خاموش باید بود:دیگر بار همچون درختی باش که دوستش داری،همان درخت شاخه گستر که آرام و نیوشا بر دریا خم شده است.

آنجا که "تنهایی" پایان می گیرد،بازار آغاز می شود،و آنجا که بازار آغاز می شود،همچنین آغاز هیاهوی بازیگران بزرگ و وزوز مگسان زهرآگین است.
در جهان بهترین چیزها بی ارجند مگر آنکه نخست کسی آنها را به نمایش بگذارد:مردم این" نمایشگران " را<مردان بزرگ> می خوانند.
درک مردم از بزرگی،یعنی از آفرینندگی اندک است،اما رغبتی است ایشان را به نمایشگران و بازیگران چیزهای بزرگ.

جهان،گرد پایه گذاران ارزشهای نو می گردد:با گردشی ناپیدا،اما مردم و نام،گرد نمایشگران می گردد:چنین است راه و رسم جهان.

نمایشگر را روحی است،اما وجدان روحش کمتر است،او همواره به آن چیزی ایمان دارد که بدان بهتر از هزچیز دیگر دیگران را مومن می کند_مومن به خویشتن.

در نظر او وارونه کردن اثبات است و عقل کسان را دزدیدن،قانع کردن.و خون نزد او بهترین حجت است.

حقیقتی را که تنها به گوشهای حساس راه می یابد،دروغ می خواند و پوچ. براستی،او تنها به خدایانی ایمان دارد که در جهان غوغا بر پا می کنند!
پر است بازار از دلقکان باوقار،و ملت از مردان بزرگ خویش بر خویش می بالد!اینان برای او خداوندگاران این ساعتند.

اما کوتاهی ساعت بر ایشان زور می آورد و ایشان بر تو زور می آورند و از تو نیز"آری" یا "نه" می خواهند.وای،تو می خواهی کرسیت را میان"له"و"علیه"بگذاری؟

ای عاشق حقیقت،بر این مطلق خواهان زور آور رشک مورز!شاهباز حقیقت هرگز بر ساعد هیچ مطلق خواهی ننشسته است.

ازین ناگهانیان به مامن خویش بازگرد:تنها در بازار است که با "آری؟"یا"نه؟"به کسی حمله می کنند.چاههای ژرف همه آهسته تجربه می کنند:باید دیری منتظر مانندتا بدانند چه به ژرفناشان فرو افتاده است.

کارهای بزرگ همه دور از بازار و نام آوری کرده می شود.بنیانگذاران ارزشهای نو همیشه دور از بازار و نام آوری زیسته اند.

بگریز دوست من،به تنهاییت بگریز،تو را از مگسان زهر آگین زخمین می بینم.بگریز بدانجا که باد تند و خنک وزان است.

به تنهاییت بگریز!به خردان و رحم انگیزان بس نزدیک زیسته ای.از کین پنهانشان بگریز!آنان در برابر تو جز کین چیزی نیستند.

بیش از این برای راندنشان دست میاز!آنان بی شمارند و سرنوشت تو مگس تاراندن نیست.

این خردان و رحم انگیزان بی شمارند،و چه بسیار بناهای گردن فراز که قطره های باران ، گیاهان هرز آنها را از پای درآورده اند.

سنگ نیستی،با اینهمه قطره های بسیار تو را سفته اند،و هنوزهم قطره های بسیار تو را از هم خواهند شکافت و خواهند درید.

تو را از مگسان زهر آگین به ستوه می بینم و می بینم زخمهای خونآلوده را بر صد جای تنت،اما غرورت حتی نمی خواهد خشم بگیرد.

آنان با بی گناهی تمام از تو خون می طلبند.روانهای بی خونشان تشنه خون است و از این رو با بی گناهی تمام نیش می زنند.

اما تو ای ژرف،رنجت از زخمهای خرد نیز بس ژرف است،و هنوز بهبود نیافته،باز همان کرم زهر آگین بر دستت می خزد.

مغرورتر از آنی که این ریزه خواران را بکشی،اما بپای که سرنوشتت بر تافتن همه ی بیدادهای زهر آگینشان نشود!

حتی آنگاه که با ایشان مهربانی می کنی خود را خوارشده حس می کنند،و خوشرفتاریت را با بدرفتاری نهانی پاسخ می گویند.

غرور خاموشت ایشان را ناخوشایند است و هرگاه چندان فروتن باشی که سبک جلوه کنی،شاد خواهند شد.

با شناختن چیزی در کسی آن چیز را در او شعله ور می کنیم.پس از خردان برحذر باش!

در برابرت خود را کوچک حس می کنند و پستیشان در کین نهانشان به تو کورسو می زند و می تابد.

آری دوست من،تو برای همسایگان خویش همچون وجدان عذاب دهنده ای،از آنرو که شایسته ات نیستند.از اینرو از تو بیزارند و مشتاق مکیدن خون تو اند.
همسایگانت همیشه مگسان زهرآگین خواهند بود،و آنچه در تو بزرگ است،همان باید ایشان را زهزآگین تر و همواره مگسوارتر کند.

بگریز دوست من،به تنهاییت بگریز،بدانجا که بادی تند و خنک وزان است!سرنوشت تو مگس تاراندن نیست.

"برگرفته از کتاب چنین گفت زرتشت اثر نیچه"

۱۳۸۵ آبان ۲۹, دوشنبه

ابلیس

کاش آنگونه که ابلیس را به قضاوت نشستی آدمیان را...

آیا نه،یکی نه بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد؟
من تنها فریاد زدم نه.من از فرو رفتن تن زدم.
صدایی بودم من،شکلی میان اشکال،و معنایی یافتم.
من بودم،و شدم نه زان گونه که غنچه ای ،گلی
یا ریشه ای که جوانه ای
یا یکی دانه که جنگلی
راست بدان گونه که عامی مردی،شهیدی
من بینوا بندگکی سربراه نبودم و راه بهشت مینوی من بزرو ِ طوع و خاکساری نبود
مرا دیگر گونه خدایی می بایست شایسته آفرینه ای که نواله ناگزیر راگردن کج نمی کند
و خدایی دیگر گونه آفریدم.

من از قضاوت کور دیگران بیزارم.مرا آن سنجه های هرزه و معیوب کابوس دهشتناک شبهایم است.

ابلیس، سر بر آن آستان نسایید چون بر آن معتقد نبود،چون گوسفندوار اطاعت نمی کرد،من بر آن قدرت پس زدن و جسارت،من بر آن فکر سرکش طغیان گر،من بر آن فریاد زدن که "نه،نمی خواهم"،من بر آن سرپیچی آگاهانه، نفرین نمی کنم اگر ستایش.

ابلیس را خودبزرگ بین و حسود و مرتد و ملحد خواندند و به چشم دیدی که این آیین که تو بنا نهادی در کارگاهت، در تاریخ هزار بار تکرار شد.هزاران ابلیس آفریدند و به سنگ ناحق تکفیر کشتند و سوختند و قضاوت کردند بر آن مسندهای رنگارنگ خدایی.

ابلیس را راندی و هرچه هرزگی کردند بر دوش او سنگینی کرد،ابلیس می دانست که آن بنده که تو آفریدی و از او تعظیم خواستی هزار بار آنچه او نکرد را به جا خواهد آورد و آنچه او کرد را فراموش خواهد کرد و به فراموشخانه خواهد سپرد.تو عَبد می خواستی و ابلیس سر باز زد از آن و آشکارا چشم در چشم گفتت که " نمی کنم" و آنان که عَبد تواند هزار بار سر بر خاک می سایند و در نهان می کنند آنچه ابلیس آشکارا کرد.

بحث بر سر خاک و آتش نیست،بر سر آن نظام یکسویه ای است که تو" اختیار" خواندیَش،بر سر ان کارخانه که اندیشه متفاوت نمی پذیرفت،بر سر آن رابطه های طولی است،آن رابطه ها که در طول همند نه در عرض هم.و دیدی که همه زورگویان و قاصبان و کثافتهای تاریخ در طول انسانهای ساده و سالم قرار گرفتند و دیدی که زور و هرزگی در طول اندیشه و تفکر ایستاد و راهش را سد کرد و دیدی گرچه همیشه آب باریکه ها جاری می شوند اما هزاران اندیشه و فکر را پیراهن اهریمن و ابلیس و شیطان پوشاندند و گردن زدند. چون تو قرار گذاشتی که آنان که در طولند فرمان برانند و باقی چون بز اخوَش سر بجنبانند، تو اولین سنگ بنا را نهادی .

حسادت و کینه و خوربرتربینی کجا کسی را اینچنین جسارت می بخشد که آشکارا در برابر چنین نظامی قد علم کند و آشکارا فریاد کند: " نه".

حسودان و کینه توزان که همه در پستوهای هزارتوی دغل بازیهاشان پنهانند و در عیان همه سر بر آستان می نهند.آن چه ابلیس کرد را حسادت و کینه دستمایه نشد که اینان اسبان چنین میدانی نیستند و گوی در این میان نتوانند غلتاند.آنچه ابلیس کرد و تو با اشارتی پس زدی جسارتی بود که از عقیده او سرچشمه گرفت،عقیده ای که بر سر آن اندیشیده بود.اندیشه ای که جزم اندیشی و ترس و تشویش از بارگاه الهی تغییرش نداد،ابلیس چون دیگر خادمان بارگاه گوسفندوار سر بر آستان نسایید بی آنکه بدانند چه می کنند و چرا.ابلیس از قهر جبارانه نترسید و می دانی که اگر حسادت و کینه و غرور درونش را می خلید هیچگاه اینچنین جسارت نمی یافت که سرپیچی کند و از آن مقام رانده شود.اینرا خوب می دانی، نه؟

اما آنچه ابلیس کرد را نباید با خدایی چنین می کرد که کرده او دیگر خدایی باقی نمی گذاشت.در مقام الهی جا برای بحث و جدل نیست،رابطه ها در طول همند،صدایی می شنوی،گوش می کنی،انجام می دهی،تمام.

باد تا فانوس شیطان را برآویزم...

۱۳۸۵ شهریور ۷, سه‌شنبه

ترس ات نگیرد بانو

پیش نویس: تازه از گورستان برگشته بود، سنگ را اینبار نشکسته بودند، یادش نیامد آخرین بار کی بود، بعد از دوم خرداد بود یا بعد از این آخری. دیگر گرچه اهمیتی نداشت. با شیشه گلاب خالی گوشه یکی از قبرها آرام آرام آب آورده بود تا سنگ را بشورد. سنگ را شسته بود که مردک دستهایش را با وقاحت پیش آورده بود و ترسی که نباید حضور می داشت اما گویی حتی نشکستن سنگ هم آن بغض فروداده را دوامی نبخشید وقتی هنوز وقاحت تمام چشمها از آن بالا سو سو می زد لابه لای چراغهای روشن هزار هزار راههای رفته که کاش بی بازگشت بودند.

ترس ات نگیرد بانو،آنچه از دست رفتنی است باید از دست برود، آنچه می ماند اما اینبار دیگر ورای من و تو نیست. آنچه می ماند دُرد ِ پیمانه های خالی است که توان ِ فروکشیدنش نبود.


ترس ات نگیرد بانو، وقتی چیزی برای باختن نمانده باشد، نه حتی هوس قماری دیگر، دیگر زیر ِ این تیغ آفتاب دنبال ِ شبانی که کلاه را سایه سار ِ صورت کرده و زیرچشمی رمه را می پاید نمی گردی.


ترس ات نگیرد بانو، اما در قاموس ما نبش ِ قبر حرمت پینه ها را می شکند. دفن شده ها را باید رها کنم، جسد های تازه در راهند. نجات دهنده دیری است در گور خفته است بانو، این یکی را اما دفن نکرده ام، شاید بوی تعفنش چیزهایی را گاه گاه یادآوری کنند.


ترس ات نگیرد بانو، اما ما رویاها را به دست تقدیر نسپردیم، ما خود را به رویاها سپردیم که به تقدیر ِ تلخ خویش پشت کنیم،به تقدیر ِ تلخ ِ انسان بودن، نه رمه بودن! تقصیر از ما نبود بانو، ما زود بزرگ نشدیم، آنها دیریست کوتوله مانده اند، گرچه در دنیای نسبیت هردو یک گذاره اند!


ترس ات نگیرد بانو، زندگی از مفهوم خویش تهی نمی شود، زندگی از هیچ به پوچ می رسد، از نیستی به هرزگی، به رخوتی ابدی. قرن ها تلاش انسان از پی پرکردن رخنه ها، از پی آفرینش اصالت و پاسداری اش، و رنگ بر چهره ای مات آوردن که تنها خیره می نگرد همه گویی به قهقرا می رود.


ترس ات نگیرد بانو، همه اش یک بازی است، بازی. همه اش نمایش است، نقش ِ اجبار است بر پیکره ی ِ ماندن. همچون نقش ِ سپیدی ِ موهای شقیقه پدر که هرروز بیشتر می شوند. تواصلا انگار کن هذیان های یک تب ممتد است پیچیده بر بالای رقصی غریب، از همان رقص ها که در پارتی ها می بینی. اما اینبار کسی دستت را نگرفته تا برقصاندت، اینگونه بازی می کنی تا وقاحت نگاهها و تماس ها، تا جنون ِ جبارانه ی ناتوانی آنها که از درونِ فریاد "برابری" سر می دهند،تا نهفته ترین شهوت ِ جباریت آنان که خود را در واژه "فضیلت" می پوشانند، مسخ ات نکند.


ترس ات نگیرد بانو، اینک مسیح باز مصلوب! کمی در ابهت معنایش بنگر!کمی باریکه های خون را نظاره کن،کمی به تلخی واژه ها بیندیش،صلیبها همچنان بر افراشته اند و مصلوبها همچنان بر چارمیخ حماقت دیگران،بر دیرک اندیشه های هرزه و نشخوار شده،بر صلیبی که دیرک عمودیش گویی تا ابد در خاک آدمیت استوار شده:بر جهل و رمه گون زیستن.


کو فریادی که ندا دهد:اینک آخرین مصلوب؟گاهِ این فریاد زمانی فرا می رسد که این صدا در باد بپیچد:اینک آخرین انسان!


ترس ات نگیرد بانو، اما حلاج را حق پرستان به جرم اناالحق بر دار کردند،یادت هست؟


ترست نگیرد بانو، آنجا که گاه ِ قضاوت ِ قاضیان ِ کورِ انبوهه هست، آنجا که ردای شوم ِ قاضیان بر قامت ِ کوتوله های دیار نخبگان ِ کوچ کرده زار می زند که تنها ریاضیات و معادلات از برند اما در بدیهی ترین رسوم انسانیت درمانده اند،آنجا که سنجه ها و ارزش ها پیرامون مدرک ها و رتبه ها و اعداد می گردند و جواب انتگرالها و مشتق ها محک بودن است،آنجا که ایمان تنها در داشته های تکراری وخالی از اندیشه و ظاهری خلاصه می شود، من باید که روسپی ِ صحنه های تمرین شده و ماکت واره باشم. اجرای امشب مان کمی سخت تر است بانو، کمی سخت تر، ترست نگیرد،نقشم را خوب بلدم بانو،خوب.
ترس ات نگیرد بانو، اما دیگر هیج آغوشی حرمت ِ درآغوش کشیدن را ندارد.
ترس ات نگیرد بانو،اما لرزش دست و دلت از سرما نیست. همه پتوهای عالم را هم که برایت بیاورم تنها هنرشان این است که گرمای بدنت را از دست ندهی ورنه آنها که گرمایی نمی بخشند بانو. باید بدنت را گرم نگه داری، ورنه نه آغوشها درمان سرما می کنند نه پتوها. آنها تنها به آمیزش حیوانی ِ برهنگی ها می اندیشند.


ترس ات نگیرد بانو، باید بدنت را گرم نگه داری، باید تب کنی.


چطور؟

باید سرما بخوری؟ باید در معرض ممتد سرما باشی!


می ترسی؟هذیان می گویم؟ تب دارم؟

درجه هایتان مال خودتان، من فقط می خواهم گرم شوم، همین، درها را باز کنید، من باید تب کنم.



۱۳۸۵ مرداد ۳۰, دوشنبه

جستن و نیافتن

پیش نویس: لا به لای این پوشه های کوفتی الکترونیکی یافتمش، جایی که نه خبری از غبار گذشت ِ زمان بود تا شامه ات را تحریک کند، نه بوی کاغذهای کهنه و نم کشیده، نه چروکی و رد ِ تاها که با انگشتانت لمس کنی شان و نه رد ِ لغزش قلم و کجی و معوجی کلمات و خط خوردگیها که نخوانده بخوانی تمام نوشته را. اما هنوز همان حس همیشگی بود، همان ضرباهنگ ِ گنگ ِ بودن، همان دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد تا رقصم بگیرد روی تخت با لرزش بدنم روی خیسی پارچه.

جز در هوای اشک دلم وا نمی شود،باران به دامن است هوای گرفته را

آری!تنها فضیلت ما شاید جستن بود و تنها مزیتش شاید نیافتن. نوشته های سالها قبل را که نگاه می کردم همواره گویا گله ای بود از این نرسیدن و نیافتن،اما محکهایی بود و آزمونهایی که می بایست تجربه شوند و تیرهایی که می بایست رها گردند.و اکنون دیگر حدیث،حدیث گله و شکایت نیست.شاید این هم پاره ای از همان شکارنده- شکاریده هاست. مجال برای شکوه و شکایت در مقام انتظار بود و برآورد حدی شاید بسیار مختصر از انسانیت و تعقل که هیچگاه،راحت بگویم هیچگاه برآورده نشد. سخن گرچه اینبار از روی شکایت و گله نیست،اما نه از آن رو که حوصله ای نیست،نه!اینبار شاید کینه ای هست و نفرتی کهنه که نرم نرمک سرک می کشد. از آنجا که همیشه از فراموشی و بی تفاوتی متنفر بودم شاید هیچگاه نتوانستم تک تک آن لحظه ها را که وقیحانه به زندگیم سرک کشیدند از خاطر ببرم و این بود که دملهای نفرت روز به روز در من چرکین تر شدند و من روز به روز بیشتر بازیگر شدم و ماکت آن چیزی که من می خواستم دیگران ببینند،و می خواستم که از دیدن آن مشمئز شوند یا خوشحال.
هنگامی که هنوز محیطهایی بود و فضاهایی که گمان می کردم شاید،شاید چیزی در آنها باشد ،هنوز گله ها بود و رفتن ها و شکوه ها که پس کِی؟کجا؟مشکل اکنون اینجاست که شاید تمام فضاهایی را که در دورنمای ذهنم جا گرفته بودند آزمودم و این آزمونی سترگ بود که گاه ِ مصیبت عظیم را در شیپور می دمید،گاهی که دیگر در آن میلی نبود و اشتیاقی،عشقی نبود و رویشی متقابل،گاه ِ سکون بود و سکوت و نفرت. یا آنقدر تهی بودند که نسیمی چون بادبادک در هوا چون دلقکی برافراشته شان می کرد یا آنقدر خورجین کتابها و داشته ها و اداهاشان سنگین بود که طوفان هم ذره ای ردای خاک گرفته شان را نمی تکاند.

آنطرفتر آنها که از کنار قفسه ها فقط رد می شدند و عادت بیکاریشان روزنامه خواندن بود،یا آنها که هیچگاه حتی از کنار قفسه ها هم رد نمی شدند و همیشه لبخند می زدند،آنها که براستی روی ِ توریستها را هم سفید کرده بودند،آنها هم گمان می کردند که انسانیت یعنی با ادب بودن از نوع ِ پاستوریزه،یعنی کسی که در زندگی هیچگاه فیلم پورنو نگاه نکرده باشد،و هیچگاه با جنده ای،اصرار می ورزم:جنده ای،سکس نداشته است،و هیچگاه فحش نداده است،و هیچگاه جلق نزده است،و همیشه به زلزله زده ها کمک کرده،و همیشه شبیه به دوستانش بوده یا شده،و همیشه سعی کرده با آنها بخندد،و هیچگاه از چیزی گله نکند،و هیچگاه لوس بودن یا بی تفاوت و فراموشکار بودن کسی را به رخش نکشد،در کل گزندگی نداشته باشد. اما هیچگاه نفهمیدند که انسانیت یعنی اینکه بقول دوستی بتوانی سر ساعتی قرار بگذاری و تمام سعیت را برای آنکه سر آن ساعت آنجا باشی بکنی،و انسانیت یعنی اینکه برای کسی که دوست نداری کادوی تولد نخری و در تولدش احمقانه به او لبخند نزنی،و انسانیت یعنی اینکه بتوانی تمناهای یک نگاه را ببینی نه اینکه همیشه به دنبال هجاها باشی. آری!آنها تنها به روزنامه ها می اندیشند،اگر بمیری آگهی ها بزرگ خواهند بود و متن ها گوشنواز،اگر بروی در فرودگاه بسیار برایت اشک خواهند ریخت،اگر تولدت باشد حتما می آیند و در کادوها و دست گلها و لبخندهاشان شک نکن،اما همیشه یادآورنده های بزرگ مورد نیازند:اعداد بزرگ تقویم، و واقعه های مهم از دید آنها.

افزونه 1: این نوشته کاملا ساده است،قابلیت تاویل ندارد و در راستای یک اثر هنری هم نیست. یکی هذیان کامل زاییده ذهنی بسیار آشفته است که بعد از نوشتن آن بسیار آرامتر شده است،و بعد از گذاشتنش در وبلاگ آرامتر،و بعد از خواندنش و فحش دادن و قیافه گرفتن و اخم کردن بسیار آرامتر. در این نوشته هیچگونه بازی با واژه ها،معما سازی،پس و پیش کردن کلمات،ویران سازی زبان،ساختار شکنی،سبک نو ،اظهار نظر فلسفی ،واگویه نویسی از کتابهای خفنی که تازگی خوانده شده ، حروف مقطعه و ... به کار نرفته است. این نوشته یک احساسک صرف است که اتفاقا در سگ ساعت هم نوشته شده و یک انسان ندار در آن چس ناله کرده است،شاید کمی هم عصبانی بوده.اینها قضاوتهایی است که باید،تکرار می کنم باید،بعد از خواندن این نوشته داشته باشید،وگرنه به درجه روشنفکری خود شک کنید!

افزونه 2: اگر درست یادم مانده باشد به اسب ها زهز تزریق می کنند،اسب تشنج می کند،عرق می کند،جفتک می اندازد،و آنگاه پس از مدتی خون او را که بر اثر فعل و انفعال در اثر تزریق زهر پادزهر تولید کرده مورد استفاده قرار می دهند، اما بر اثر تجربه من گاهی هم شاید زهری هزاران بار خطرناک تر تولید کند،تازه عرق هم بکند،جفتک هم بیاندازد.نمی دانم در دنیای علوم تجربی تا به حال به چنین پدیده ای برخورد کرده اند یا نه؟ولی من بارها از نزدیک دیده ام در دنیای خودم.

۱۳۸۵ تیر ۱۰, شنبه

تولد

تو که عاشقانه نداری باز لا اقل گاه گاهی بیماری اسطوری پر ستی ات گل می کند و ریزش کلمات عریانت می کند، من چه کنم که عاشقانه ها را در دفترهای پوسیده خانه مانده رها کردم آنگاه که دیگر گمان نمی کردم "از عشق سخن باید گفت" و اسطوره هایم مدتهاست در پس ِ تاریک خانه های ذهنم پوسیده اند بی آنکه نطفه ای تازه بسته شده باشد. من چه کنم که دیگر اینروزها ریزش درد حتی شوق ِ تب و هذیان واره ها را هم ربوده اند و جان می کنم زیر تازیانه ها که دیگر با اینهمه شکاف و خون برهنگی ندارم که آشکار کنم که دیگر تنها مانند دیوانه ها ذل می زنم به دیوار در تنهایی و مانند انسانهای استاندارد ِ درس خوانده خارج رفته تنها گوش می کنم و سر تکان می دهم که اگر جلوی ریزش کلمات را نگیرم نمی دانم این سیلاب با مترسک ها چه می کند و من می مانم و شهوت ِ انزال ِ کلاغها و غارغارشان و قار،قارم که انعکاسشان بلند می پیچد در سنگها و تو می گویی گوش نکن و من مبهوت که اینهمه سال پس چرا کر نشدم.
تو که دستهای کوچکت را باز لا اقل جایی داری که جهت گیری کنی شان و بخواهی چیزی که گمان می کنی شاید حق است و خضوع کنی و در برش آرام بگیری و بگویی که هرچه او بخواهد و گمان کنی خوبی می خواهد و حق می پراکند، من چه کنم که یک به یک خداهای دست سازم را فراموش می کنم و دستهایم همه سو می لرزند که دیگر نمی خواهم و تنها می پرسم و داد می زنم و دیگر صبر نمی کنم و دیگر جوابی جز انعکاس فریادهایم به قدر سخاوت دیوارها نمی طلبم و زیر شهیق گریه هایم هزار بار آستانه های تحمل و نفرت را می گذرم و باز می مانم که پاسخ پرسشهای دانسته را پرسیدن چیست و سیزیف وار به پایین می لغزم و باز از آغاز...

من همه دیریافته ها را دارم که دفن می کنم بانو، همه دیریافته ها را، حتی آنها که هنوز آنقدر دیرند که به بیضه هم ننشسته اند، دست هایتان اگر نرسند پیش از آنکه همه را خاک کنم دیگر سخن گفتن از من نخواهید بانو و دست نیازید که تاولها می آزارد دستانم را حتی در دستان کوچک شما و دستهایتان را می آزارد فشار ِ نفرت دستانم که تنها خشونت خاک را می فهمند و کابوس واره های صورتهایی بی لبخند را که باد خاک بر آتش آبی ِ چشمهاشان می افشاند.
آب،باد،آتش،خاک. الف امید اما در هیچکدام نمی یابم بانو،عنصر من اما جایی دیگر بود بانو،جایی دیگر.

افزونه: تولدم را جشن می گیرم امشب با اشک ، با شراب ، با حلاوت ِ تلخ حضور و با چشته تنهایی. کاش می توانستم یاد بگیرم که در خویش بپرورم که خوشبخت باشم. یادم آورد دوباره امشب که همان حدیث ِ گلایه بود و فریاد،یادم آورد که: لقد خلقنا الانسان فی کبد.

چیزی جز این قرار بود باشد؟ پس چرا اینقدر ناآرامی؟بخواب،رویاها همیشه می بالند، و مخدرها درد را شاید حتی برای ثانیه ای می کشند. درد را که نه اما،درد همیشه هست ،مخدرها عصبها را بی حس می کنند ،بخواب.

۱۳۸۵ تیر ۸, پنجشنبه

واقعیت

پیش نویس: مرور می کنم خودم را،تمرین می کنم روزهای پیشین را،تکرار می شوم در خودم،انعکاس می یابم با طنین خویشتن.
چیزی گم کرده اید آقا؟!

درتقابل میان اندیشه ها و عینیت آنچه هست به کدام سو باید گریخت؟
گاه اندیشه ها به شدت ذهن را تخدیر می کنند،انسان را از سطح امکانات و دسترسیها فراتر می برند در حالیکه خود هیچ امکانی فرارو نمی گذارند.گاه ایده آل طلبی ها،جاه طلبیها،برتری جوییها چون گودالی فروکشنده واقعیت را می بلعند.

واقعیت چیست؟من واقعیت را عینیت وجود هر پدیده ای در جهان مادی کنونی تعریف می کنم،امکان تجربه گری.البته هیچ حقیقتی بیرون از آن که در وجود ماست وجود ندارد،این حقیقت برای اینست که زندگی را شبیه آنها بکنیم،زندگی را شبیه قصه یا ادبیات یا ....اما زندگی همیشه مظروف مورد نظر ما نیست،تابع هر حقیقتی که در درون خود می پروریم نیست،در این میان قیدهایی است،باید با توجه به آن قیود بهینه یابی کرد،قیدهایی واقع گرایانه،واقعیتهایی که حقیقت درون ما را می سپوزند،و آنگاه نطفه اصلی شکل می گیرد،حقیقتهای درون ما تا چه حد باکره اند؟

اندیشه ها را پر و بال می دهیم،آری ما نمی خواهیم در سطح بمانیم،نمی خواهیم به چارچوبهای کهنه و جبری وجودمان بسنده کنیم،اما آیا آنچه می کنیم براستی حرکت به سوی چیزی متعالی تر است؟چیزی پیچیده تر؟همواره در پی یافتن چیزی بودن،و سرسختانه بر این مهم پای فشردن،ما را از دیدن بسیاری چیزها،درک بسیاری از پدیده ها،شناخت بخشی از واقعیت محروم می سازد،اینست آنچه تک بعدی بودن می نامندش.

"چون کسی در جستجو باشد،بسا چنین می شود که تنها آن چیزی که می جوید را می بیند.دیگر نمی تواند چیزی را بیابد و نمی تواند چیزی را در خود بکشد زیراکه آماجی دارد،زیراکه خود گرفتار و زبون آن آماج شده است.جستن ابزار،داشتن آماج،اما یافتن ابزار،آزاد شدن دریابنده و گیرنده بودن،هیچ آماجی نداشتن.تو ای مرد ارجمند شاید براستی جوینده باشی زیرا که در کوششی که در راه آماج خود می کنی چه بسا چیزها را پیش پای خود نمی بینی.{سیذارتا-هرمان هسه}"

زندگی را چون موسیقی انگاشتن،که در حال روان است،و تو هرگز نُتها را پیش بینی نکرده ای،و قادر به اینکار هم نیستی.آنگاه آنرا خواهی نوشید که جوینده ی گیرنده باشی،آنگاه که بتوانی بشنوی نه اینکه گوش کنی،آنگاه که گوش کنی قادر به شنیدن دیگر اصوات نیستی اما آنگاه که بشنوی نیازی به تمرکز تنها بر یک صدا نیست.آنگاه که اندیشه را در چارچوب مرام و کیش وآیین و مکتب و مسلک خاصی محدود کنی، آن جوینده ای هستی که گیرنده نیست،جوینده ای که تنها به چیزهایی پیش رویش می اندیشد و خرسند از دست یازیدن به آنهاست.واقعیت اینجاست که تخدیر ذهن و ارضای آن توسط مخدری بنام "جستن" بسیار آسان است.کم نیستند کسانی که به خیال خود جسته اند و یافته اند و در مسیر صلاح روانند و رو به کمال پیش می روند،این پوسته را اما باید درید!

در پی سپوختن این خیال،و کنار زدن پرده بکارت رویائیش،برخی به پوچی خواهند رسید و برخی به همه چیز.جوینده ی گیرنده آن است که در هیچ قالبی نگنجد،در زیر یوغ هیچ مرام و مسلکی در نیاید،ترس از سپوختن هیچ خیال و حقیقت باکره ای به ذهنش خطور نکند ،یعنی پرده پندار بدرد.

آنچه از عینیت پدیده ها،از واقعیت وجودیشان می توان آموخت در هیچ کتاب و نوشته و کلاسی و در محضر هیچ استادی قابل فراگیری نیست.آنچه در تقابل و کشاکش با عینیت و واقعیت هر پدیده ای عاید می شود بسیار حقیقی تر از هر قانون و حکم و نوشته فیلسوفی است.این نوشته ها چیزی نیستند جز نتیجه همان تقابل و کشش نویسنده با محیطی که شاید اینک کاملا دگر شده باشد.از نوشته ها به چیزی رسیدن و پروراندن آن در ذهن بدون آنکه با عینیت جهان رودررو گردد،به محک واقعیت گذاشته شود و با خشونت آن سپوخته شود حکم همان باکره گی احمقانه را برای ما دارد.آنچه به اندیشه راه می یابد باید در عرصه زندگی مورد تهاجم واقع شود تا به گرانبار بودنش مطمئن گشت.سخن بر سر این نیست که باید به واقعیات بسنده کرد و هرچیز واقعی را پذیرفت و به آن تن داد،نه اینکه باید واقعیات را جست و خواست،بلکه دراینجا واقعیت محک و سنجه حقیقت و پندار درونی ماست،در پی آمیزش این دو آنچه شکل می گیرد آن چیزی است که مورد نظر است.

بسیاری از اندیشه ها تحت تاثیر چیزهایی پدید می آیند که آن اندیشه ها را کوچک می کند،تعارض فردی انسان با بسیاری از پدیده ها و واقعیات و ناتوانی او در تقابل با آنها او را به سمتی برای پوشاندن این ضعف و توجیه واقعیت می کشانند،و اینگونه او تولیدکننده اندیشه ای می شود که گاه طرفداران بسیاری نیز دارد زیرا همه بدنبال فرار و پوشاندن آن ضعف هستند.چیزی که شاید ماهیت پدیده ای به نام فمینیزم را زیر سوال می برد برخواستن آن از بستر ضعف و ناتوانی و حالت تدافعی نسبت به آن است نه شناخت کافی نسبت به آن و ایمان به تواناییها،تلاش برای برابر شدن و نه برابر دانستن،دیدگاه بسیاری از افراد نسبت به زن نیز ناشی از همین ناتوانیها و شکستهای فردی و عشقی است و یا گریز از جامعه و گرایش به انزوا،بعنوان مثال بعقیده بسیاری اندیشه های نهیلیستی آلبر کامو به نوعی برخواسته از ناتوانیهای جسمی و بیماری او و محیط اطراف است.

بدین ترتیب اندیشه هایی که برخواسته از توانایی فرد است قابل بررسی است نه اندیشه های بوجود آمده از ناتواناییها و ضعف ها.اندیشه هایی که توسط واقعیت سپوخته شده و قدرتمند شده اند نه خوار و خفیف،نه همچون زنی که مورد تجاوز واقع شده بلکه ماننده زنی که لذت هم آغوشی و مهرورزیدن را چشیده و بدینگونه توانا شده است.کسانی که از طعم تلخ قهوه لذت می برند شاید بهتر منظور را بفهمند!

ضمنا اینکه چگونه اندیشه ها را به ورطه محک بگذاریم خود نکته ای بسیار مهم است.کسی که نسبت به میل جنسی دید خوبی ندارد و آنرا نمی پسندد چنانچه برای محک آن به آغوش فاحشه ای پناه ببرد که تنها در پی اتمام کار و وصول پول است!و بدین ترتیب نفرتش از این رابطه بیشتر گردد آیا می تواند ادعا کند که بدینگونه حقیقت و باور درونی خویش را با واقعیت سپوخته؟برای هم آغوشی حقیقت و واقعیت باید جفت مناسبی یافت و در بستر مناسبی خفت،باید هنر هم آغوشی و مهرورزی را آموخت و باید بخاطر داشت که در این راه ما منزل به منزل پیش می رویم و در هر منزلی چیزی می بینیم و می آموزیم و در هیچ کجا توقف نخواهیم کرد و نخواهیم پنداشت این است جایی که به دنبالش بودیم.

۱۳۸۵ تیر ۳, شنبه

گرگ بیابان - بانو

پیش نویس: بانو تلخی این روزها و لرزش دستهایتان دیوانه ام می کند،گویی بیماری لاعلاج من به شما هم سرایت کرده که اینقدر این روزها سیاه می بینید و تهوع و سرگیجه تان که فکرها را تا نهایتی دیوانه کننده سوق می دهد. کاش می توانستم دست های کوچک تان را در دستهایم بگیرم و هزار بار سوگندتان بدهم که رها کنید و آرامتان کنم با حرفهایی که آخرش شاید ته ِ دلم به همه شان می خندیدم، اما شما که آرام می شدید بانو،نمی شدید؟ حرفهای این روزها دیگر بانو نه بخاطر این است که حقیقتی بیرونی دارند و عینیتی ملموس،که به خاطر نیروی تخدیر کننده شان است و در حکم آخرین تیرهایی که شاید در کمان دارم. قشنگ حرف زدن در مورد چیزهای زشت سخت است بانو،سخت. می دانم که وارث درد ِ دیگری بودن هزار بار سخت تر و خردکننده تر از درد ِ شخصی است،می دانم.

*امروز می خواهم چیزی را با تو در میان بگذارم،چیزی که مدتهاست که می دانم و تو هم می دانی و شاید هنوز آنرا به خودت نگفته باشی.حالا آنچه را از خود و تو و سرنوشتمان می دانم می گویم.تو،هاری،برای خود هنرمند و متفکر بوده ای،مردی بوده ای سرشار از شادی و ایمان،هیچگاه از جد و تلاش در راه رسیدن و وصول بآنچه بزرگ و لایزال است باز نایستاده ای و بآنچه نیمه زیبا و حقیر است دلخوش و خرسند نگردیده ای،اما هرچه بیشتر زندگی تو را بیدار کرده و بخود آورده است،به این احتیاج تو بیشتر افزوده شده است و تو بیش از پیش اسیر پنجه مصائب ،بیمها و ناامیدیها شده ای و هرچه را روزگاری بعنوان چیزی زیبا و مقدس می شناخته ای،دوست داشته ای و پرستیده ای،ایمان و اعتقاد تو بانسان و بتقدیر و سرنوشت عالی ما، همه اینها ذره ای به کارت نیامده،از ارزش و منزلت افتاده و خرد و نابود شده است.اعتقاد و ایمان تو برای تنفس ،هوای لازم را در دسترس نداشت و خفه شدن نیز مرگی سخت وحشتناک است.درست است هاری؟سرنوشت تو این نیست؟

تو تصویری از زندگی در ذهن داشته ای،ایمانی داشته ای،تقاضایی داشته ای،تو آماده اقدام کردن،رنج کشیدن و فداکاری بودی و آنوقت بتدریج متوجه شدی که دنیا از تو اقدام و فداکاری و از این قبیل چیزها توقع ندارد،فهمیدی که زندگی منظومه ای حماسی و قهرمانی نیست که جولانگاه پهلوانان باشد،بلکه عبارت است از اتاق مرفه خاص بورژواها که انسان در آن به خوردن و نوشیدن ،قهوه و ورق بازی و موسیقی که از رادیو پخش می شود باید رضایت دهد و صدایش در نیاید.و هرکس که در جستجوی چیز دیگری باشد و برای کار دیگری ساخته شده باشدیعنی آنچه قهرنانی است،آنچه زیباست،کسی که شاعران بزرگ را می ستاید و دل در مقدسین می بندد دیوانه است،مجنون است و به دن کیشوت نجیب زاده می ماند...

بر من به اندازه کافی ستم رفته است،وضع من بدین منوال بوده است.تا مدتی تسکین و تسلی نمی یافتم و روزگار درازی گناه و نقیصه را در خود می جستم و با خود فکر می کردم که بالاخره باید حق با زندگی باشد و اگر زندگی رویاهای شیرین مرا به باد استهزا گرفته است،پس ناگزیر باید گفت گه رویاهای من ابلهانه و بر خلاف حق بوده است.اما این افکار مفید فایده نبود و چون من دارای چشم و گوش دقیقی بودم و قدری کنجکاوی داشتم دیده در دیده چیزی که به زندگی موسوم است دوختم،بتعمق در زندگی آشنایان و همسایگان پرداختم،در احوال بیش از پنجاه نفر و سرنوشت آنها باریک شدم و بعد،هاری!آشکارا دیدم:که حق با رویاهای من بوده است،همانطور که رویاهای تو نیز هزاران بار حق داشته اند،اما بار گناه بدوش زندگی،یعنی واقعیت بوده است...

ناامیدی تو نسبت به نحوه تفکر و تامل امروزی بشر،کتاب خواندن او،خانه ساختن او،آهنگ ساختن او،جشن گرفتن او و طرز تعلیم و تربیت او کاملا بر من روشن است،حق با توست گرگ بیابان،هزار بار حق با توست،ولی معهذا محکوم به نابودی هستی.تو بدرد دنیای ساده و راحت امروزی که بهیچ می سازد و به اندک رازی است؛نمی خوری.ادعای تو خیلی بیش ازاینهاست،تو در مقام قیاس با این دنیا دارای یک بعد اضافه هستی و بهمین دلیل است که این دنیا تو را تف می کند و بیرون می اندازد.کسی که بخواهد امروز زندگی کند و زندگی به کامش شیرین و دلچسب باشد حق ندارد و نباید که فردی از قبیل من و تو باشد.هرکس که بجای سر و صدای چندش آور طالب موسیقی باشد،بجای لذت جوئی ،خواهان شادی،بجای پول مشتاق روح و معنی،بجای دوندگی در طلب کار اصیل و درست و در عوض تفنن و خوشگذرانی جویای التهابی آتشین باشد،این دنیا برایش منزل و مسکن خوبی نیست...
*گرگ بیایان-اثر هرمان هسه

پس نویس:احساس می کنم با سرعتی زیاد از جریان خارج شده ام، احساس می کنم هزاران هزار نیروی بالقوه را در خودم نگاه داشته ام زیرا هیچگاه فرصت و مجال ابرازشان را نداشته ام. احساس می کنم بیشتر دارم به چیزی شبیه می شوم که دیگران باید ببینند و بفهمند تا چیزی که خودم هستم و هیچکس نمی فهمد. احساس می کنم سالهای سال در دنیایی دیگر زیسته ام که فاصله ام انقدر دور و ناپیمودنی شده است.احساس می کنم گاهی آنقدراز نفرت و کینه لبریزم که به راحتی می توانم کارهایی بکنم که به ذهن هیچکس هم خطور نمی کند.