۱۳۸۵ تیر ۱۰, شنبه

تولد

تو که عاشقانه نداری باز لا اقل گاه گاهی بیماری اسطوری پر ستی ات گل می کند و ریزش کلمات عریانت می کند، من چه کنم که عاشقانه ها را در دفترهای پوسیده خانه مانده رها کردم آنگاه که دیگر گمان نمی کردم "از عشق سخن باید گفت" و اسطوره هایم مدتهاست در پس ِ تاریک خانه های ذهنم پوسیده اند بی آنکه نطفه ای تازه بسته شده باشد. من چه کنم که دیگر اینروزها ریزش درد حتی شوق ِ تب و هذیان واره ها را هم ربوده اند و جان می کنم زیر تازیانه ها که دیگر با اینهمه شکاف و خون برهنگی ندارم که آشکار کنم که دیگر تنها مانند دیوانه ها ذل می زنم به دیوار در تنهایی و مانند انسانهای استاندارد ِ درس خوانده خارج رفته تنها گوش می کنم و سر تکان می دهم که اگر جلوی ریزش کلمات را نگیرم نمی دانم این سیلاب با مترسک ها چه می کند و من می مانم و شهوت ِ انزال ِ کلاغها و غارغارشان و قار،قارم که انعکاسشان بلند می پیچد در سنگها و تو می گویی گوش نکن و من مبهوت که اینهمه سال پس چرا کر نشدم.
تو که دستهای کوچکت را باز لا اقل جایی داری که جهت گیری کنی شان و بخواهی چیزی که گمان می کنی شاید حق است و خضوع کنی و در برش آرام بگیری و بگویی که هرچه او بخواهد و گمان کنی خوبی می خواهد و حق می پراکند، من چه کنم که یک به یک خداهای دست سازم را فراموش می کنم و دستهایم همه سو می لرزند که دیگر نمی خواهم و تنها می پرسم و داد می زنم و دیگر صبر نمی کنم و دیگر جوابی جز انعکاس فریادهایم به قدر سخاوت دیوارها نمی طلبم و زیر شهیق گریه هایم هزار بار آستانه های تحمل و نفرت را می گذرم و باز می مانم که پاسخ پرسشهای دانسته را پرسیدن چیست و سیزیف وار به پایین می لغزم و باز از آغاز...

من همه دیریافته ها را دارم که دفن می کنم بانو، همه دیریافته ها را، حتی آنها که هنوز آنقدر دیرند که به بیضه هم ننشسته اند، دست هایتان اگر نرسند پیش از آنکه همه را خاک کنم دیگر سخن گفتن از من نخواهید بانو و دست نیازید که تاولها می آزارد دستانم را حتی در دستان کوچک شما و دستهایتان را می آزارد فشار ِ نفرت دستانم که تنها خشونت خاک را می فهمند و کابوس واره های صورتهایی بی لبخند را که باد خاک بر آتش آبی ِ چشمهاشان می افشاند.
آب،باد،آتش،خاک. الف امید اما در هیچکدام نمی یابم بانو،عنصر من اما جایی دیگر بود بانو،جایی دیگر.

افزونه: تولدم را جشن می گیرم امشب با اشک ، با شراب ، با حلاوت ِ تلخ حضور و با چشته تنهایی. کاش می توانستم یاد بگیرم که در خویش بپرورم که خوشبخت باشم. یادم آورد دوباره امشب که همان حدیث ِ گلایه بود و فریاد،یادم آورد که: لقد خلقنا الانسان فی کبد.

چیزی جز این قرار بود باشد؟ پس چرا اینقدر ناآرامی؟بخواب،رویاها همیشه می بالند، و مخدرها درد را شاید حتی برای ثانیه ای می کشند. درد را که نه اما،درد همیشه هست ،مخدرها عصبها را بی حس می کنند ،بخواب.

۱۳۸۵ تیر ۸, پنجشنبه

واقعیت

پیش نویس: مرور می کنم خودم را،تمرین می کنم روزهای پیشین را،تکرار می شوم در خودم،انعکاس می یابم با طنین خویشتن.
چیزی گم کرده اید آقا؟!

درتقابل میان اندیشه ها و عینیت آنچه هست به کدام سو باید گریخت؟
گاه اندیشه ها به شدت ذهن را تخدیر می کنند،انسان را از سطح امکانات و دسترسیها فراتر می برند در حالیکه خود هیچ امکانی فرارو نمی گذارند.گاه ایده آل طلبی ها،جاه طلبیها،برتری جوییها چون گودالی فروکشنده واقعیت را می بلعند.

واقعیت چیست؟من واقعیت را عینیت وجود هر پدیده ای در جهان مادی کنونی تعریف می کنم،امکان تجربه گری.البته هیچ حقیقتی بیرون از آن که در وجود ماست وجود ندارد،این حقیقت برای اینست که زندگی را شبیه آنها بکنیم،زندگی را شبیه قصه یا ادبیات یا ....اما زندگی همیشه مظروف مورد نظر ما نیست،تابع هر حقیقتی که در درون خود می پروریم نیست،در این میان قیدهایی است،باید با توجه به آن قیود بهینه یابی کرد،قیدهایی واقع گرایانه،واقعیتهایی که حقیقت درون ما را می سپوزند،و آنگاه نطفه اصلی شکل می گیرد،حقیقتهای درون ما تا چه حد باکره اند؟

اندیشه ها را پر و بال می دهیم،آری ما نمی خواهیم در سطح بمانیم،نمی خواهیم به چارچوبهای کهنه و جبری وجودمان بسنده کنیم،اما آیا آنچه می کنیم براستی حرکت به سوی چیزی متعالی تر است؟چیزی پیچیده تر؟همواره در پی یافتن چیزی بودن،و سرسختانه بر این مهم پای فشردن،ما را از دیدن بسیاری چیزها،درک بسیاری از پدیده ها،شناخت بخشی از واقعیت محروم می سازد،اینست آنچه تک بعدی بودن می نامندش.

"چون کسی در جستجو باشد،بسا چنین می شود که تنها آن چیزی که می جوید را می بیند.دیگر نمی تواند چیزی را بیابد و نمی تواند چیزی را در خود بکشد زیراکه آماجی دارد،زیراکه خود گرفتار و زبون آن آماج شده است.جستن ابزار،داشتن آماج،اما یافتن ابزار،آزاد شدن دریابنده و گیرنده بودن،هیچ آماجی نداشتن.تو ای مرد ارجمند شاید براستی جوینده باشی زیرا که در کوششی که در راه آماج خود می کنی چه بسا چیزها را پیش پای خود نمی بینی.{سیذارتا-هرمان هسه}"

زندگی را چون موسیقی انگاشتن،که در حال روان است،و تو هرگز نُتها را پیش بینی نکرده ای،و قادر به اینکار هم نیستی.آنگاه آنرا خواهی نوشید که جوینده ی گیرنده باشی،آنگاه که بتوانی بشنوی نه اینکه گوش کنی،آنگاه که گوش کنی قادر به شنیدن دیگر اصوات نیستی اما آنگاه که بشنوی نیازی به تمرکز تنها بر یک صدا نیست.آنگاه که اندیشه را در چارچوب مرام و کیش وآیین و مکتب و مسلک خاصی محدود کنی، آن جوینده ای هستی که گیرنده نیست،جوینده ای که تنها به چیزهایی پیش رویش می اندیشد و خرسند از دست یازیدن به آنهاست.واقعیت اینجاست که تخدیر ذهن و ارضای آن توسط مخدری بنام "جستن" بسیار آسان است.کم نیستند کسانی که به خیال خود جسته اند و یافته اند و در مسیر صلاح روانند و رو به کمال پیش می روند،این پوسته را اما باید درید!

در پی سپوختن این خیال،و کنار زدن پرده بکارت رویائیش،برخی به پوچی خواهند رسید و برخی به همه چیز.جوینده ی گیرنده آن است که در هیچ قالبی نگنجد،در زیر یوغ هیچ مرام و مسلکی در نیاید،ترس از سپوختن هیچ خیال و حقیقت باکره ای به ذهنش خطور نکند ،یعنی پرده پندار بدرد.

آنچه از عینیت پدیده ها،از واقعیت وجودیشان می توان آموخت در هیچ کتاب و نوشته و کلاسی و در محضر هیچ استادی قابل فراگیری نیست.آنچه در تقابل و کشاکش با عینیت و واقعیت هر پدیده ای عاید می شود بسیار حقیقی تر از هر قانون و حکم و نوشته فیلسوفی است.این نوشته ها چیزی نیستند جز نتیجه همان تقابل و کشش نویسنده با محیطی که شاید اینک کاملا دگر شده باشد.از نوشته ها به چیزی رسیدن و پروراندن آن در ذهن بدون آنکه با عینیت جهان رودررو گردد،به محک واقعیت گذاشته شود و با خشونت آن سپوخته شود حکم همان باکره گی احمقانه را برای ما دارد.آنچه به اندیشه راه می یابد باید در عرصه زندگی مورد تهاجم واقع شود تا به گرانبار بودنش مطمئن گشت.سخن بر سر این نیست که باید به واقعیات بسنده کرد و هرچیز واقعی را پذیرفت و به آن تن داد،نه اینکه باید واقعیات را جست و خواست،بلکه دراینجا واقعیت محک و سنجه حقیقت و پندار درونی ماست،در پی آمیزش این دو آنچه شکل می گیرد آن چیزی است که مورد نظر است.

بسیاری از اندیشه ها تحت تاثیر چیزهایی پدید می آیند که آن اندیشه ها را کوچک می کند،تعارض فردی انسان با بسیاری از پدیده ها و واقعیات و ناتوانی او در تقابل با آنها او را به سمتی برای پوشاندن این ضعف و توجیه واقعیت می کشانند،و اینگونه او تولیدکننده اندیشه ای می شود که گاه طرفداران بسیاری نیز دارد زیرا همه بدنبال فرار و پوشاندن آن ضعف هستند.چیزی که شاید ماهیت پدیده ای به نام فمینیزم را زیر سوال می برد برخواستن آن از بستر ضعف و ناتوانی و حالت تدافعی نسبت به آن است نه شناخت کافی نسبت به آن و ایمان به تواناییها،تلاش برای برابر شدن و نه برابر دانستن،دیدگاه بسیاری از افراد نسبت به زن نیز ناشی از همین ناتوانیها و شکستهای فردی و عشقی است و یا گریز از جامعه و گرایش به انزوا،بعنوان مثال بعقیده بسیاری اندیشه های نهیلیستی آلبر کامو به نوعی برخواسته از ناتوانیهای جسمی و بیماری او و محیط اطراف است.

بدین ترتیب اندیشه هایی که برخواسته از توانایی فرد است قابل بررسی است نه اندیشه های بوجود آمده از ناتواناییها و ضعف ها.اندیشه هایی که توسط واقعیت سپوخته شده و قدرتمند شده اند نه خوار و خفیف،نه همچون زنی که مورد تجاوز واقع شده بلکه ماننده زنی که لذت هم آغوشی و مهرورزیدن را چشیده و بدینگونه توانا شده است.کسانی که از طعم تلخ قهوه لذت می برند شاید بهتر منظور را بفهمند!

ضمنا اینکه چگونه اندیشه ها را به ورطه محک بگذاریم خود نکته ای بسیار مهم است.کسی که نسبت به میل جنسی دید خوبی ندارد و آنرا نمی پسندد چنانچه برای محک آن به آغوش فاحشه ای پناه ببرد که تنها در پی اتمام کار و وصول پول است!و بدین ترتیب نفرتش از این رابطه بیشتر گردد آیا می تواند ادعا کند که بدینگونه حقیقت و باور درونی خویش را با واقعیت سپوخته؟برای هم آغوشی حقیقت و واقعیت باید جفت مناسبی یافت و در بستر مناسبی خفت،باید هنر هم آغوشی و مهرورزی را آموخت و باید بخاطر داشت که در این راه ما منزل به منزل پیش می رویم و در هر منزلی چیزی می بینیم و می آموزیم و در هیچ کجا توقف نخواهیم کرد و نخواهیم پنداشت این است جایی که به دنبالش بودیم.

۱۳۸۵ تیر ۳, شنبه

گرگ بیابان - بانو

پیش نویس: بانو تلخی این روزها و لرزش دستهایتان دیوانه ام می کند،گویی بیماری لاعلاج من به شما هم سرایت کرده که اینقدر این روزها سیاه می بینید و تهوع و سرگیجه تان که فکرها را تا نهایتی دیوانه کننده سوق می دهد. کاش می توانستم دست های کوچک تان را در دستهایم بگیرم و هزار بار سوگندتان بدهم که رها کنید و آرامتان کنم با حرفهایی که آخرش شاید ته ِ دلم به همه شان می خندیدم، اما شما که آرام می شدید بانو،نمی شدید؟ حرفهای این روزها دیگر بانو نه بخاطر این است که حقیقتی بیرونی دارند و عینیتی ملموس،که به خاطر نیروی تخدیر کننده شان است و در حکم آخرین تیرهایی که شاید در کمان دارم. قشنگ حرف زدن در مورد چیزهای زشت سخت است بانو،سخت. می دانم که وارث درد ِ دیگری بودن هزار بار سخت تر و خردکننده تر از درد ِ شخصی است،می دانم.

*امروز می خواهم چیزی را با تو در میان بگذارم،چیزی که مدتهاست که می دانم و تو هم می دانی و شاید هنوز آنرا به خودت نگفته باشی.حالا آنچه را از خود و تو و سرنوشتمان می دانم می گویم.تو،هاری،برای خود هنرمند و متفکر بوده ای،مردی بوده ای سرشار از شادی و ایمان،هیچگاه از جد و تلاش در راه رسیدن و وصول بآنچه بزرگ و لایزال است باز نایستاده ای و بآنچه نیمه زیبا و حقیر است دلخوش و خرسند نگردیده ای،اما هرچه بیشتر زندگی تو را بیدار کرده و بخود آورده است،به این احتیاج تو بیشتر افزوده شده است و تو بیش از پیش اسیر پنجه مصائب ،بیمها و ناامیدیها شده ای و هرچه را روزگاری بعنوان چیزی زیبا و مقدس می شناخته ای،دوست داشته ای و پرستیده ای،ایمان و اعتقاد تو بانسان و بتقدیر و سرنوشت عالی ما، همه اینها ذره ای به کارت نیامده،از ارزش و منزلت افتاده و خرد و نابود شده است.اعتقاد و ایمان تو برای تنفس ،هوای لازم را در دسترس نداشت و خفه شدن نیز مرگی سخت وحشتناک است.درست است هاری؟سرنوشت تو این نیست؟

تو تصویری از زندگی در ذهن داشته ای،ایمانی داشته ای،تقاضایی داشته ای،تو آماده اقدام کردن،رنج کشیدن و فداکاری بودی و آنوقت بتدریج متوجه شدی که دنیا از تو اقدام و فداکاری و از این قبیل چیزها توقع ندارد،فهمیدی که زندگی منظومه ای حماسی و قهرمانی نیست که جولانگاه پهلوانان باشد،بلکه عبارت است از اتاق مرفه خاص بورژواها که انسان در آن به خوردن و نوشیدن ،قهوه و ورق بازی و موسیقی که از رادیو پخش می شود باید رضایت دهد و صدایش در نیاید.و هرکس که در جستجوی چیز دیگری باشد و برای کار دیگری ساخته شده باشدیعنی آنچه قهرنانی است،آنچه زیباست،کسی که شاعران بزرگ را می ستاید و دل در مقدسین می بندد دیوانه است،مجنون است و به دن کیشوت نجیب زاده می ماند...

بر من به اندازه کافی ستم رفته است،وضع من بدین منوال بوده است.تا مدتی تسکین و تسلی نمی یافتم و روزگار درازی گناه و نقیصه را در خود می جستم و با خود فکر می کردم که بالاخره باید حق با زندگی باشد و اگر زندگی رویاهای شیرین مرا به باد استهزا گرفته است،پس ناگزیر باید گفت گه رویاهای من ابلهانه و بر خلاف حق بوده است.اما این افکار مفید فایده نبود و چون من دارای چشم و گوش دقیقی بودم و قدری کنجکاوی داشتم دیده در دیده چیزی که به زندگی موسوم است دوختم،بتعمق در زندگی آشنایان و همسایگان پرداختم،در احوال بیش از پنجاه نفر و سرنوشت آنها باریک شدم و بعد،هاری!آشکارا دیدم:که حق با رویاهای من بوده است،همانطور که رویاهای تو نیز هزاران بار حق داشته اند،اما بار گناه بدوش زندگی،یعنی واقعیت بوده است...

ناامیدی تو نسبت به نحوه تفکر و تامل امروزی بشر،کتاب خواندن او،خانه ساختن او،آهنگ ساختن او،جشن گرفتن او و طرز تعلیم و تربیت او کاملا بر من روشن است،حق با توست گرگ بیابان،هزار بار حق با توست،ولی معهذا محکوم به نابودی هستی.تو بدرد دنیای ساده و راحت امروزی که بهیچ می سازد و به اندک رازی است؛نمی خوری.ادعای تو خیلی بیش ازاینهاست،تو در مقام قیاس با این دنیا دارای یک بعد اضافه هستی و بهمین دلیل است که این دنیا تو را تف می کند و بیرون می اندازد.کسی که بخواهد امروز زندگی کند و زندگی به کامش شیرین و دلچسب باشد حق ندارد و نباید که فردی از قبیل من و تو باشد.هرکس که بجای سر و صدای چندش آور طالب موسیقی باشد،بجای لذت جوئی ،خواهان شادی،بجای پول مشتاق روح و معنی،بجای دوندگی در طلب کار اصیل و درست و در عوض تفنن و خوشگذرانی جویای التهابی آتشین باشد،این دنیا برایش منزل و مسکن خوبی نیست...
*گرگ بیایان-اثر هرمان هسه

پس نویس:احساس می کنم با سرعتی زیاد از جریان خارج شده ام، احساس می کنم هزاران هزار نیروی بالقوه را در خودم نگاه داشته ام زیرا هیچگاه فرصت و مجال ابرازشان را نداشته ام. احساس می کنم بیشتر دارم به چیزی شبیه می شوم که دیگران باید ببینند و بفهمند تا چیزی که خودم هستم و هیچکس نمی فهمد. احساس می کنم سالهای سال در دنیایی دیگر زیسته ام که فاصله ام انقدر دور و ناپیمودنی شده است.احساس می کنم گاهی آنقدراز نفرت و کینه لبریزم که به راحتی می توانم کارهایی بکنم که به ذهن هیچکس هم خطور نمی کند.

۱۳۸۵ خرداد ۱۶, سه‌شنبه

شاملوخوانی

پیش نویس:گاه روزهایی می رسند که می گویم مرگ اگر آغوش بگشاید یا آغوش بگشایمش،درنگ نخواهم کرد و لحظه ای تردید که چیزی از دست می دهم با این ترک زودهنگام. گاه روزهایی می رسند که می گویم نه!باید ماند،گاه چون سرشارم از زندگی،گاه چون سرشار از نفرت.


باید اِستاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد
چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان در انتظار توست
و اگر بیگاه ، به در کوفتنت پاسخی نمی یاید
کوتاه هست در پس آن به که فروتن باشی
آیینه ای نیک پرداخته توانی بود آنجا تا آراستگی را پیش از درآمدن در خود نظری کنی
هرچند که قلقله آن سوی در زاده توهم توست نه انبوهی مهمانان
که آنجا کسی تو را در انتظار نیست
که آنجا جنبش شاید اما جنبنده ای در کار نیست
نه ارواح،نه اشباح ،نه قدیسان کافورینه به دست،نه عفریتان آتشین گاو سر
نه شیطان بهتان خرده با کلاه بوقی منگوله دارش، نه ملغمه بی قانون مطلقهای متنافی
تنها تو آنجا موجودیت مطلقی،موجودیت محض
چرا که در غیاب خود ادامه می یابی و غیابت حضو قاطع ایجاز است
گذارت از آستانه ناگزیر فروچکیدن قطره قطرانی است در نامتناهی ظلمات
دریغا ای کاش ای کاش قضاوتی قضاوتی درکار درکار می بود
کاشکی کاشکی داوری داوری در کار در کار...

اما داوری در آن سوی نشسته است، بی ردای شوم قاضیان
ذاتش درایت و انصاف،هیاتش زمان
و خاطره ات تا جاودان جاویدان در تکرار ادوار داوری خواهد شد
بدرود
بدرود
چنین گوید بامداد شاعر
رقصان می گذرم از آستانه اجبار شادمانه و شاکر
از بیرون به درون آمده ام ، از منظر به نظاره به ناظر
نه به هیات گیاهی، نه به هیات پروانه ای ،نه به هیات سنگی،نه به هیات اقیانوسی
من به هیات ما زاده شدم،به هیات پرشکوه انسان
تا در بهار گیاه به تماشای رنگین کمان پروانه بنشینم، غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم
تا شریطه خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم
که کارستانی از این دست از توان درخت و پرنده و صخره و آبشاربیرون است
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندهگین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل
توان گریستن از سویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهایی،تنهایی،تنهایی عریان
انسان دشواری وظیفه است
دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در بر کشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بدر کامل و هر پگاه دیگر
هر قله و هر درخت و هر انسان دیگر را
رخصت زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتم
دست و دهان بسته گذشتیم
و منظر جهان را تنها از رخنه تنگ چشمی حصار شرارت دیدیم و اکنون آنک در کوتاه بی کوبه در برابر و آنک اشارت دربان منتظر
دالان تنگی را که در نوشته ام به وداع فراپشت می نهم، فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت
به جان منت پذیرم و حق گذارم
چنین گفت بامداد خسته

۱۳۸۴ اسفند ۲۸, یکشنبه

Saint Patric Day!

از کجا شروع کنم؟ها!از کجا؟از کودکی که نداشتم ، از کودکی که به صدای آژیر جنگ گذشت و خستگی های مادرم که صبحها که می رفت هربار نگاه که می کردم ستاره ها هنوز بودند و ستاره ها هنوز بودند وقتی پدر می آمد و چیزی بود در نگاهش که هنوز هست و دیوانه ام می کند که چرا باید باشد. از کجا شروع کنم؟ از کوچه های تنگی که دستانت را اگر باز می کردی به دوطرفش می رسید و جویهایی که بوی تعفن مرگ می داد. از اینجا شاید دوست نداری شروع کنم. شاید از آخر بهتر باشد،آخرش می شود بهترین شهر دنیا،می شود ونکوور،شاید دوست داری از اینجا شروع کنم،ها؟ اینجا کلاب هست،کردیت کارد هست،مک دونالد هست،اما نمی دانم چرا هنوز بوی همان تعفن همیشگی هم هست،هنوز همان گیجی و بغض ِ گلو که یادت اگر بیاید توی مهمانیها و پارتیها داشتم هست،همان دیوانگی و جنونی که در قطار داشتم هست، همان دیوانگی که همیشه به حیرتت می انداخت،یادت هست؟ بیچاره استریپر ِ کلاب در حیرت بود که این دیوانه چرا با بهت زل می زند به اینهمه...
هنوز ساکتی، بگو دیگر،از کجا شروع کنم ؟ تو که همه اش را دیده ای؟ کجایش از همه جذاب تر بود؟ از همه قشنگ تر؟شادتر؟ جذاب تر؟ این آخرها که هنوز نیامده بودم یا نرفته بودم خوب است؟ هنوز نمی دانم کدام فعل را مرتکب شده ام، اما شاید نه!این آخرینها همه اش کندن بود و رفتن، شاید هم آمدن،نمی دانم. یادت هست که چقدر سخت بود کندن از آنهمه چیز ؟ یادت هست شاید آن شنبه کذایی را که تا صبح از وحشت ِ آوار پلک نمی زدم و آخرش باز همه اش ریخت و خرد شد و باز عده ای مشغول شکاریده ها شدند و عده ای به تکرار ِ هرزه وار ِ خودشان و من هنوز شبها خواب ِ آوار می دیدم.

شاید کمی بیایم جلوتر بهتر باشد،ها؟ وقتی هواپیما نشست و من ماندم و چرخ دستی ِ 140 کیلویی ام، همه چیز با خودم آورده بودم،خیلی هایش اضافه بود شاید، مثل ِ خاطره ها و رابطه هایی که سالها به دنبال می کشی و وقتی می روی و فاصله ها بیشتر می شوند می فهمی که چقدرشان اضافه بودند، مثل همه رابطه هایی که مدتها می گذرند و می فهمی که تا گاه ِ تولد نباشد یا رفتن یا آمدن،تا گاه ِ کنشهای توریستی و لبخندهای ویترینی نباشد کسی نمی آید و نمی پرسدت که چه شد،چه گذشت. بی تفاوتی و فراموشکاری درد ِ بزرگی است، چه برای آنها که به انجامش قادرند چه برای آنها که عاجز.ببخشید!ببخشید! یادم نبود،اینجایش هم مثل همیشه زیادی احساسی می شود و تکراری. بهرحال امید چیز ِ خوبی است،شاید کسی خواست برای پذیرش اقدام کند،آنوقت حتما سراغت را می گیرند، و حالت را می پرسند، یا باز هم به رسم توریستها می آیند پشت ِ ویترین ِ آمدنها و رفتنهایت برایت آرزوی موفقیت کنند،همین است دیگر،هنوز الگوی انتظارات ِ تطبیقی را خوب یاد نگرفته ای.
تو که فقط نشسته ای اینجا من همه اش حرف بزنم،بپرسم،خودت ورق بزن بگو از کجا؟ اینجاها زیاد سیاه است، اینجاها زیادی احساسی، و اینجا هم که ...
بگذریم، اینها علامات ِ خوبی نیست،اینجا که شکر خدا دکتر خوب هم زیاد هست،درمان پذیر است انشاالله. بگذریم اصلا،از همینجا شروع کن که دارد شروع می شود، سال نو دارد می شود مثلا،ها!از همین جا خوب است دیگر،اینجا هم که همه چیز خوب است،مک دونالد هست،کلاب هست، آزادی هست، مدرنیته هست،همه چیز خوب است، سال نو شما مبارک خانم!سال انرژی صلح آمیز ِاتمی شما مبارک آقا! اینجا دیشب سِینت پاتریکز د ِی بود،کاش بودید که می دیدید آزادی چقدر خوب است،دموکراسی تازه از آن هم بهتر است،فقط در هر مناسبتی مشروب می خورید و در خیابانها رژه می روید و اگر هم یکهو حالتان بد بود گوشه خیابان بالا بیاورید،بقیه اش با دموکراسی. دامنهای کوتاه و سینه های آویزان فراموش نشود،وگرنه آزادی چه،باید یکجوری مصرفش کرد،کلاب راکسی از همه بهتر است گویی،دست خالی بیرون نمی روید،کونیها هم می توانند بروند خیابان ِ دِیوی،تازه اینجاست که قدر ِ آزادی را می فهمی،نه؟نگاه کن، به به!چقدر آزادی خوب است،چقدر مدنیت و توسعه یافتگی خوب است،چقدر جهانی شدن خوب است،چقدر دامن کوتاه و سکس شاپ و لب گرفتن توی خیابان برای سلامتی یک ملت خوب است،و چقدر خوب است همه مناسبتها شبیه هم است،همه اش مشروب می خوری و راه می روی و می گوی فاک،و همه اش همه جا شلوغ است و همه آزادند و کردیت کارد هست و مک دونالد هست و کلاب هست و خیلی چیزهای دیگر هست. تازه اینها که چیزی نیست ما خودمان دموکراسی را روی مک نالد رگرس کردیم بقول اینها کوافیشنتش کلی هم سیگنیفیکنت بود. و انسان را روی دموکراسی رگرس کردیم باز هم همان بود.

می بینی!از هرکجا شروع کنم همه اش هذیان است و بغض،همه اش کوچه های تنگ و بوی گنداب های متعفن است. هرجا باشد،هر سنی،در هر حالی. تهران یا ونکوور،شهید بهشتی یا یو بی سی،کودکی یا جوانی، همه اش همه جایش همین هست.

تو اما بگو لا اقل به کجا تمام می شود حالا که شروعش را همه اش ساکت بودی. به کجا تمام می شود، یا به کجا تمامش کنم،می خواهم تمام شود.

۱۳۸۴ اسفند ۲۵, پنجشنبه

سایه ها

سایه های کج و معوج،بلند،کوتاه.
سایه ای گوژپشت،سایه ای عضلانی.سایه ای نحیف،سایه ای ستبر.
سایه ای با دستی ستون واره در زیر چانه.
سایه ای با دستی خمیده،خنجری شاید در کج و پیچ آستینهایش.
سایه ای شهوانی،خیره به رانها،کپلها،ساقها،سینه ها،شکاف ها.
سایه ای هوشیار، عبوس، تهی.
سایه ای مست.
سایه ای شاد،خندان.
سایه ای مچاله، چروک، پژولیده.
سایه ای خیس،زیر ِ باران از گریه، یا زیر ِ گریه از باران.
سایه ای بر روی قفسه های پر کتاب،رنگ وارنگ.شتابان در پی نامها،در پر کردن خانه ها.
سایه ها تمامی ندارند.
سایه ها گیجم می کنند.
سایه ها دوره ام می کنند.
کسی اینجا نبود اما سایه ها اگر شبیه من نیستند پس کجایند.
نهیب ِ پیامبرانه شان در درختان می پیچد.
دستارهای سپیدشان بر گودالهای پر لجن می ماسد.
سیاه-خانه های بی تفاوتی و فراموشکاریشان بر قحبگی لبخندها و تعارفهاشان می افزاید.

۱۳۸۴ اسفند ۱۱, پنجشنبه

Tool-Grudge

پیش نویس:
گفتی بر تیزه های کوه با پیکرش فرو شده در خون،افسرده است باد
...
گفتند در جواب تو با کبر دردشان...
طوفان ِ آخرین را در کارگاه ِ فکرت ِ رعد اندیش ترمیم می کند
کبرِ کثیف ِکوه ِ غلط را بر خاک افکنیدن تعلیم می کند
...
گفتی نه! مرده باد،زخمی عظیم،مهلک،از کوه خورده باد
تو بارها با زندگیت شرمساری از زندگان کشیدی
این را من چون تبی که خون به رگم خشک می کند احساس کرده ام

Tool-Grudge

خارواره تاجی از کینه بر سر
مرزهای شکیبایی و ناشکیبایی را می پیماییم
مستاصل ِ از جبرشان
ناتوان از چشم برکشیدن از حضور ِگناه وار ِ قهرِ مان

ویرانی اش را به تماشا خواهی نشست
نه اگر خویش به چنگ بیاویزی
پس به برهان می نشینیم تکذیب مان را
و در خلوت واهشته خویش به آغوش برمی کشیم اش

نه اگر به چنگی بربایی اش
ویرانی اش را به تماشا خواهی نشست
مرعوب گناهمان،زنهاره ی زندانمان

کیوان به بام بر می کشد
شروع یا پایان؟
برگزین
فتاده یا رونده؟
برگزین

ویرانی اش را به تماشا خواهی نشست
نه اگر به چنگی بربایی اش
پس به برهان می نشینیم تکذیب مان را
و در خلوت واهشته خویش به آغوش برمی کشیم اش

کیوان به بام بر می کشد
به هوش باش
کیوان به بام بر می کشد
شروع...فرجام
نافرهیخته به تاوان ِ کرده ها

خارواره تاجی از کینه بر سر
مرزهای شکیبایی و ناشکیبایی را می پیماییم
مستاصل ِ از جبرشان
و ناتوان از چشم برکشیدن از حضور ِگناه وار ِ قهرِ مان

دیهیم ِ کینه مان
واخورده یاس ِ ناتوانی مان
و عجز ِ چشم پوشی مان
که به زیر بر می کشدمان

به تعریف ِ پیرامون
و به تحدیدش
که فروتر می رویم

عنان بر می کشیم
و به تبیین ِ پیرامون
که فروتر می رویم

کیوان به برت می آید،که بنمایدت نمایاندنیها را
رخصتی که چشم بربندی زشتی ِ ناخواسته ها را
آنک چون کلوخی به زیر می کشدت یا به بر می نشاندت

چون کودکی معصوم، چابک به بر می نشاندت
یا چون کلوخی به اعماق
و به بطالت به کام می کشدت
مگر آنکه برگزینی، که رهایش کنی
برگزینی، که رهایش کنی

پاره سنگ را به کنار بزن
و استحاله این لنگر کهنه و شوم را به اقیانوسها واگذار
پاره سنگ را به کنار بزن
و بگذار ژرفناها به کیمیای بوسه ای این کین ِ کهن را زر کنند

رهایش کن
رهایش کن
رهایش کن
رهایش کن...

۱۳۸۴ مرداد ۱۴, جمعه

شکارنده - شکاریده ها

پیش نویس: چیزی در سرم بود،شاید از چهار شنبه،و چیزهایی دیگر به آن اضافه شد آنگاه که دیشب روی وب چند نامه و نوشته را خواندم و حالی به من دست داد که شاید نزدیک به چهار سال از آن فارق بودم.هه!یاد آژانس شیشه ای افتادم،همان حال بود و همان حدیث شیشه و مشت. کاش شیشه ای در کار بود و شکستنی، اما تنها قلم یافتم و نوشته ای که... . این نوشته را به جای آن گذاشتم گرچه هنوز تمام و پخته آنجور که می خواستم نبود،اما باید جلوی خودم را می گرفتم.


شکارنده - شکاریده ها:
شکارنده - شکاریده ها فاکتهایی هستند که پذیرفته شده اند،چیزهایی که خویش را تحمیل کرده اند،چیزهایی که گریز از آنها و رد آنها مسخره است،بیهوده است،چیزی شبیه ِ یک بازی ِ خودارضایی است،شبیه انگیزه ای مزخرف برای توجیه ِ چیزهایی مزخرف تر.رد آنها درست شبیه ِ همان اداهای برزگسالانه و ژست های روشنفکرانه است که با آن می کوشند بوی گند ِ زندگی و شخصیت های سطحی و مضحک و کودکانه خویش را رفو کنند.همان اطوارهای خرکاری و خرخوانی و وقت نداشتن و درگیر ِ هزار کار گونه گون بودن بی آنکه هیچ کدامشان به انجام برسد،بی آنکه هیچ کدامشان عمق و اثری داشته باشند، همان اداهایی که از دل هرچیز ِ بی اهمیتی می خواهند فلسفه و بارت و فروید و غیره بیرون بکشند غالبا بی آنکه حتی آنها را بشناسند یا بفهمند. عریانی ِ این شکارنده – شکاریده ها بسیار گزنده است و پذیرش آنها نیاز به رهایی از دنیای خام ِ کودکانه و جو گیری ِ روشنفکر ِ جوان ایرانی دارد . شکارنده – شکاریده ها واقعیت هایی هستند که در محدوده اختیار و اراده ما که بسیار به قدرتش ایمان داریم ،محدودیت هایی را ایجاد کرده اند.آنها جبر ِ زمان و مکان و هستی و نگرش ِ ما به پدیده ها هستند،جبری که ناقض پویایی و اراده ما نیست بلکه در غالب آن، این اراده و زایش شکل می گیرد. شکارنده – شکاریده ها درک واقعبینانه ما نسبت به محیط است، و اینکه ما شکاریده ایم این اصل را که این فاکتها شکارگران ِ ما هستند خود گامی بلند در راستای رهایی از بازیچه های مخدر و بیهوده ذهن و زندگی ماست.گامی که نیاز به دریدن بسیاری از رویاهای کودکانه و خام دارد.گامی که بسیار معلق است.ما صید ِ این شکارگر نیستیم،ما با شکاریدن ِ ایده های این شکارنده پیش از شکارگری لذت ِ صید ِ صیادانه را از او گرفته ایم.در او دیگر لذت ِ صیادی ِ صید نیست،او تنها می تواند به نابودی و کشتن بیاندیشد که هیچگاه لذت ِ یک صید را برایش به ارمغان نخواهد داشت.ما بدین سان با شکاریدن ِ ایده او تصویر ِ فرار و لذت ِ فریب و نیرنگ و تسلط را از او ربوده ایم.او تنها می تواند نابود کند اما در نبردی که بی شک بسیار طاقت فرسا و عاری از لذت های شکارگری است.ما صیاد ِ لذت ِ صید این صیادیم و او صید ِ صیادی ِ ما را با صید ِ جان ِ ما جبران خواهد کرد،بی هیچ لذت ِ دام افکنی و صیادی.


- اینکه چه بخشهایی از زندگی خودآگاه است و چه بخشهایی ناخوداگاه پرسش قشنگی است!و آنکس که در مقام پاسخ گویی باشد بسیارقشنگ تر خواهد کوشید که گمان کند اغلب در زندگی ِ تکراری خویش خودآگاه بوده است. و بخشی از آنان که به هر دلیل کامشان را به گرم – بوسه ی ِ تلخ ِ جام نسپرده اند خواهند گفت که هنوز ِ نیاز آنرا حس نکرده اند،که کنجکاو نبوده اند،که نمی خواهند اینگونه ناخوداگاه گردند و احساساتشان ناخالص گردد،که می خواهند هوشیار و بیدار زندگی را پاس بخشند و نگهبانان ِ عبوس ِ آن باشند. آنها ناهوشیاری و ناخالصی ِ مستی ما را نکوهش می کنند اما هیچگاه ناخوداگاهی ِ گاههای بودنشان در یک جمع روشنفکری و کافی شاپی(شوکایی)، گاه ِ هم کلامی با دخترکی اغواگر و دلربا و ماسک بر چهره کشیدن،گاه ِ سخنوریهای تابع جو در یک جمع و جو گیریهای دیگر و ... را نمی بینند و نمی فهمند.آنها نمی دانند که گاههای ناخوداگاهی که تابع شرایط روانی و زیست – محیطی هستند بسیار قوی تر و غالب تر از ناخوداگاهی ِ ما به گاه ِ شادنوشی( یا به قول دوستی سوگ نوشی) هستند، و دیگر اینکه ناخوداگاهی که آنها در این حالت برای ما متصورند بسیار ناب تر از ناب ترین گاههای خودآگاهی ِ آنها به گاه ِ زیستن است.


عشق و سرمستی ِ عاشقانه را تنها با رعایت فاصله ها می توان تعریف کرد.وجود آنها را می توان همچون سرابی موهوم در دوردست که البته بسیار هم زیبا و خیال انگیز است تصور کرد،قرار نیست که زندگی مطابق واقعیت ها و شدنیها شکل گیرد،قرار نیست شبیه ِ فیلمی مستند باشد،قرار نیست تمام چیزهای باارزش زندگی ماندنی و ابدی باشند.زندگی را می توان در ساعتی،دقیقه ای و حتی ثانیه ای خلاصه کرد،فشرد و عصاره اش را نوشید. زندگی تلاش برای رسیدن به ایده آلهاست،ایده آلهایی که بسته به تنومندیشان به جای می مانند یا در هم می شکنند. اما باید این نکته را نیز لحاظ کرد که رویاها و خیالها و خیال بازیها را در محدوده خودشان زیست کرد.


برای تحمل انسانها همواره باید فاصله ها را لحاظ کرد،و برای تحمل چیزی به نام ِ رابطه. در آن صمیمیت هایی که حاصل افزایش گاههای باهم بودگی و ساعتهای خوش گذرانی و خالی کردن ِ دلتنگیهای شیء واره و دخترانه و افزایش شباهتهاست نشانی از پویایی و اندیشه یافت نمی شود.


پیشتر نوشته بودم که قضاوت حق همگان است گرچه شان همه کس نیست.آری!اما براستی چه کسی است که در روز هزاران بار به قضاوت ننشیند؟ما متهمیم که قضاوت می کنیم،که بلند و تند و گزنده و بیرحمانه قضاوت می کنیم،و متهمیم که چگونه به خود اجازه می دهیم که اینگونه انسانها را قضاوت کنیم ؟اما براستی کیست که قضاوت نمی کند؟ همه در حال قضاوتند اما شاید حکمهاست که این صحنه قضاوت همگانی را مرزبندی می کند. ما بلند و رسا حکم می دهیم چون در این میانه پارادایمی برای خویش برگزیده ایم ،پارادایمی که در آن به اصالت و اندیشه و انسان ایمان داریم و هرزگی و انبوهگی و عادت وارگی را می سپوزیم. ما جهت گیری آغاز کرده ایم و در این راه به تقابل با بسیاری چیزها برمی خیزیم،ما ساده و سرسری از کنار چیزها نمی گذریم و توریست وار و جوگیرانه به استقبال پدیده ها نمی رویم. ما تند حکم می دهیم ،ما در حین حکم دادن فریاد می زنیم چراکه به گاه ِ نگریستن،گوش سپردن و ... بسیار اذیت می شویم،از دیدن ِ هر صحنه و هجا از هزاران ِ این آشفته بازار برمی آشوبیم و قضاوت بلند ما همان اعتراض و عکس العمل درد ماست. آنها که در کنار هم خفته اند یکدیگر را با سنجه های عاری از دقت و اندیشه ورزی به قضاوت می نشینند،از آنجا که همه به هم شبیهند و الگوهایشان همه در دنیایی عروسکی و کودکانه شکل می گیرد تفاوتها تنها به اختلاف حجم و ارتفاع و رنگ و بو و ادا تنزل می یابند،و آنها حاصل این قضاوتها را به آرامی در گوش هم زمزمه می کنند و بیشتر به هم شبیه می شوند و ندار.آری!نزدیک ترین راهها از چکاد است به چکاد یا از مغاک به مغاک.



۱۳۸۴ مرداد ۳, دوشنبه

کابوس

داشتم غرق می شدم.
پدر در خواب ضجه می زد،خوابی هزار باره را دوره می کرد.
مادر با وحشت از خواب پرید.
کفشهایم سنگین بود.
برهنه نبودم و داشتم غرق می شدم.
سنگها صاف بودند و خیس ِ نفرت،برهنه و تیز.
سرمای آب بر سرمای پیکرم درنگی کرد،بر پوستم لغزید و ایستاد.
در ننوردیده بود هنوز که واپس کشید.
جورابهایشان را پایشان کردند.
فتح می کردم یک یک فتوحاتشان را و آنها تمرین فاتحه می کردند.
شما هم که همیشه آنجایید، از روی ارقام شناختم تان.
تقصیر از من نبود،کفشهایم سنگین بودند.
تقصیر از شما نبود،دستاویزی نبود.
همینقدر کوتاه بود،خودم هم باورم نشد.

۱۳۸۴ تیر ۴, شنبه

انتخابات

...


خواب آلوده هنوز
در بستری سپید
صبح ِ کاذب
در بوران ِ پاکیزه گی ِ قطبی.
و تکبیر ِ پر غریو ِ قافله
که:"رسیدیم
آنک چراغ و آتش مقصد!"
گرگ ها
بی قرار از خمار ِ خون
حلقه بر بارافکن ِ قافله تنگ می کنند
و از سرخوشی
دندان به گوش و گردن ِ یک دیگر می فشرند
"-هان؟
چند قرن،چند قرن به انتظار بوده اید؟"
و بر سفره ی ِ قطبی
قافله ی ِ مردگان
نماز استجابت را آماده می شود
شاد از آنکه سر انجام به مقصد رسیده است.


دیگر حوصله تحلیل ندارم.دیشب تا سحر مدام می نوشتم،از سناریویی به سناریوی دیگر.و مدام نتایج را چک می کردم. و دملهایی که یک به یک شیار خوردند. زیر ِ شهیق ِ گریه هایم دنبال ِ معجزه می گشتم چراکه مفهومی از عدالت و حدی از تحمل در ذهنم جوانه زده بود شاید پیشترها، که امروز در گورستانی که ابلهان شیار کردند همه را دفن کنم.

در این نوشته دیگر سناریویی به ذهنم نرسید،دیگر نتوانستم بر این زین ِ کهنه منطق بنشانم این یکه سوار ِ خاک خورده نفرت ِ قرنهایم را.صبح با صدای هق هق ِ مادرم از خواب بیدار شدم.در آغوش گرفتمش . کاش به حرفهایی که برای آرام کردنش می زدم باور داشتم.کاش گریه خودم کذب ِ سیاهشان را آشکار نمی ساخت.نیمه شب برایم مسجل شده بود و گویی نعش ِ خویش را به بستر مرگ کشیدم که شاید روزی آرزو کنم کاش بیدار نمی شدم.

نوشته بودم که تنها غنیمت ِ عبور پس مانده است. و اینک این پس مانده ی ِ کریه تنها آذین ِ این نطع ِ سیاه بود. دوستان!این بار انتخاب میان بد و بدتر نبود.میان بد و وحشتناک بود. و شما با سفاهت ِ بی مثال ِ تاریخی تان و با رویاهای ابلهانه تان چیزی را بر این خاک تحمیل کردید که به این روز سوگند تمامتان را به استغاثه وا خواهد داشت. من بی هیچ ابایی تمام آنان را که به نوعی،یا با تحریم های گنگ و ابلهانه و انتزاعی و خودخواهانه خود و یا با رای مستقیم این دوزخ را بر ما گشودند خیانتکاران ِ به این خاک و اهدافی می دانم که 8 سال در استقرار و ثباتش کوشیدیم. خیانتکارانی که خواسته و ناخواسته هزینه های سنگینی بر ما روا داشتند. خیانتکارانی که یا دل به صدای چکمه های سربازان ِ آمریکایی و هخایی و شاهزاده پهلوی دل خوش کرده اند یا شیفته لبخند ِ کریه ِ کوتوله ای شده اند که گمان می کند این عرصه نیز چون آسفالت ِ خیابانها و اصلاح ِ هندسی میدانهاست که باید قیر ِ داغ بریزد و با سیاهی بپوشاند.برایم شبیه ِ یک رویاست.باور ندارم ملتی بتواند اینگونه بدست ِ خویش در هبوط ِ خویش بکوشد،که کوشیدیم.کلمه هایم برای نشان دادن نفرت از اینهمه نکبت و حماقت کم می آورند.باور کنید که هنوز باورم نمی شود.دیروز برای خیلی ها شبیه ِ یک بازی می نمود،یک شوخی. می گفتند بگذار این یکی هم بیاید،جالب است ببینیم چه می شود،جالب است بدانیم این یکی چگونه بر گرده هامان سوار می شود و داشته هامان را می سپوزد. و ما در این میانه گند مال و لگد مال ِ همیشگی ِ حماقتها و بی لیاقتی ِ تاریخی ِ این ملتی ایم که من از شریف خواندنش دیگر امروز ننگ دارم. آری! این است قانون ِ اعداد ِ بزرگ که همیشه بزرگند و تهی.

وحشت بر همه ارکان ِ وجودم پنجه می افکند. تصور آن هزینه ها و داغهایی که باز باید به دوش بکشیم ذهنم را از همه چیز تهی می سازد.باور کن که لیاقت اینها چیزی جز این فلاکت و بدبختی نیست.آنها همه لحظه های بزرگ را زیر ِ چشمان ِ قی کرده و خواب زده شان به غفلت به تیغ سفاهت می سپرند.قانون لحظه های بزرگ را که یادت هست؟!

دیگر توان ِ نوشتن ندارم.ذهنم از تشویش و اضطراب آکنده است.باشد برای بعد که می دانم آنقدر بر سرمان خواهد آمد که تنها باید نوشت و نوشت و نوشت.


جخ امروز از مادر نزاده ام
نه
عمر ِ جهان بر من گذشته است
نزدیک ترین خاطره ام خاطره ی ِ قرن هاست.
بارها به خونمان کشیدند
به یاد آر،
و تنها دست آورد ِ کشتار
نان پاره ی ِ بی قاتق ِ سفره ی ِ بی برکت ِ ما بود.


اعراب فریبم دادند
برج ِ موریانه را به دستان ِ پرپینه خویش بر ایشان گشودم
مرا و همه گان را بر نطع سیاه نشاندند و
گردن زدند.


نماز گزاردم و قتل عام شدم
که رافضی ام دانستند
نماز گذاردم و قتل عام شدم
که قرمطی ام دانستند
آنگاه قرار نهادند که ما و برادران ِ مان یک دیگر را بکشیم و
این
کوتاه ترین طریق ِ وصول ِ به بهشت بود!
به یاد آر
که تنها دست آورد ِ کشتار
جل پاره ی ِ بی قدر ِ عورت ِ ما بود.


خوش بینی ِ برادرت ترکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند
سفاهت من چنگیزیان را آواز داد
تو را و همه گان را گردن زدند
یوغ ِ ورزاو بر گردن مان نهادند
گاوآهن بر ما بستند
بر گرده مان نشستند
و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند
که بازماندگان را
هنوز از چشم
خونابه روان است.


کوچ ِ غریب را به یاد آر
از غربتی به غربت دیگر
تا جست و جوی ایمان
تنها فضیلت ِ ما باشد
با یاد آر:
تاریخ ما بی قراری بود
نه باوری
نه وطنی


نه،
جخ امروز از مادر نزاده ام.