۱۳۸۲ دی ۳۰, سه‌شنبه

اندیشه و واقعیت

درتقابل میان اندیشه ها و عینیت آنچه هست به کدام سو باید گریخت؟

گاه اندیشه ها به شدت ذهن را تخدیر می کنند،انسان را از سطح امکانات و دسترسیها فراتر می برند در حالیکه خود هیچ امکانی فرارو نمی گذارند.گاه ایده آل طلبی ها،جاه طلبیها،برتری جوییها چون گودالی فروکشنده واقعیت را می بلعند.

واقعیت چیست؟من واقعیت را عینیت وجود هر پدیده ای در جهان مادی کنونی تعریف می کنم،امکان تجربه گری.البته هیچ حقیقتی بیرون از آن که در وجود ماست وجود ندارد،این حقیقت برای اینست که زندگی را شبیه آنها بکنیم،زندگی را شبیه قصه یا ادبیات یا ....اما زندگی همیشه مظروف مورد نظر ما نیست،تابع هر حقیقتی که در درون خود می پروریم نیست،در این میان قیدهایی است،باید با توجه به آن قیود بهینه یابی کرد،قیدهایی واقع گرایانه،واقعیتهایی که حقیقت درون ما را می سپوزند،و آنگاه نطفه اصلی شکل می گیرد،حقیقتهای درون ما تا چه حد باکره اند؟!

اندیشه ها را پر و بال می دهیم،آری ما نمی خواهیم در سطح بمانیم،نمی خواهیم به چارچوبهای کهنه و جبری وجودمان بسنده کنیم(قالب جان را دریدن چون قفس،عاشقان را گشت کار هر نفس)،اما آیا آنچه می کنیم براستی حرکت به سوی چیزی متعالی تر است؟چیزی پیچیده تر؟

همواره در پی یافتن چیزی بودن،و سرسختانه بر این مهم پای فشردن،ما را از دیدن بسیاری چیزها،درک بسیاری از پدیده ها،شناخت بخشی از واقعیت محروم می سازد،اینست آنچه تک بعدی بودن می نامندش.

"چون کسی در جستجو باشد،بسا چنین می شود که تنها آن چیزی که می جوید را می بیند.دیگر نمی تواند چیزی را بیابد و نمی تواند چیزی را در خود بکشد زیراکه آماجی دارد،زیراکه خود گرفتار و زبون آن آماج شده است.جستن ابزار،داشتن آماج،اما یافتن ابزار،آزاد شدن دریابنده و گیرنده بودن،هیچ آماجی نداشتن.تو ای مرد ارجمند شاید براستی جوینده باشی زیرا که در کوششی که در راه آماج خود می کنی چه بسا چیزها را پیش پای خود نمی بینی.{سیذارتا-هرمان هسه}"

زندگی را چون موسیقی انگاشتن،که در حال روان است،و تو هرگز نُتها را پیش بینی نکرده ای،و قادر به اینکار هم نیستی.آنگاه آنرا خواهی نوشید که جوینده ی گیرنده باشی،آنگاه که بتوانی بشنوی نه اینکه گوش کنی،آنگاه که گوش کنی قادر به شنیدن دیگر اصوات نیستی اما آنگاه که بشنوی نیازی به تمرکز تنها بر یک صدا نیست.

آنگاه که اندیشه را در چارچوب مرام و کیش وآیین و مکتب و مسلک خاصی محدود کنی، آن جوینده ای هستی که گیرنده نیست،جوینده ای که تنها به چیزهایی پیش رویش می اندیشد و خرسند از دست یازیدن به آنهاست.واقعیت اینجاست که تخدیر ذهن و ارضای آن توسط مخدری بنام "جستن" بسیار آسان است.کم نیستند کسانی که به خیال خود جسته اند و یافته اند و در مسیر صلاح روانند و رو به کمال پیش می روند،این پوسته را اما باید درید!

در پی سپوختن این خیال،و کنار زدن پرده بکارت رویائیش،برخی به پوچی خواهند رسید و برخی به همه چیز.

جوینده ی گیرنده آن است که در هیچ قالبی نگنجد،در زیر یوغ هیچ مرام و مسلکی در نیاید،ترس از سپوختن هیچ خیال و حقیقت باکره ای به ذهنش خطور نکند ،یعنی پرده پندار بدرد.

آنچه از عینیت پدیده ها،از واقعیت وجودیشان می توان آموخت در هیچ کتاب و نوشته و کلاسی و در محضر هیچ استادی قابل فراگیری نیست.آنچه در تقابل و کشاکش با عینیت و واقعیت هر پدیده ای عاید می شود بسیار حقیقی تر از هر قانون و حکم و نوشته فیلسوفی است.این نوشته ها چیزی نیستند جز نتیجه همان تقابل و کشش نویسنده با محیطی که شاید اینک کاملا دگر شده باشد.از نوشته ها به چیزی رسیدن و پروراندن آن در ذهن بدون آنکه با عینیت جهان رودررو گردد،به محک واقعیت گذاشته شود و با خشونت آن سپوخته شود حکم همان باکره گی احمقانه را برای ما دارد.آنچه به اندیشه راه می یابد باید در عرصه زندگی مورد تهاجم واقع شود تا به گرانبار بودنش مطمئن گشت.سخن بر سر این نیست که باید به واقعیات بسنده کرد و هرچیز واقعی را پذیرفت و به آن تن داد،نه اینکه باید واقعیات را جست و خواست،بلکه دراینجا واقعیت محک و سنجه حقیقت و پندار درونی ماست،در پی آمیزش این دو آنچه شکل می گیرد آن چیزی است که مورد نظر است.

بسیاری از اندیشه ها تحت تاثیر چیزهایی پدید می آیند که آن اندیشه ها را کوچک می کند،تعارض فردی انسان با بسیاری از پدیده ها و واقعیات و ناتوانی او در تقابل با آنها او را به سمتی برای پوشاندن این ضعف و توجیه واقعیت می کشانند،و اینگونه او تولیدکننده اندیشه ای می شود که گاه طرفداران بسیاری نیز دارد زیرا همه بدنبال فرار و پوشاندن آن ضعف هستند.چیزی که شاید ماهیت پدیده ای به نام فمینیزم را زیر سوال می برد برخواستن آن از بستر ضعف و ناتوانی و حالت تدافعی نسبت به آن است نه شناخت کافی نسبت به آن و ایمان به تواناییها،تلاش برای برابر شدن و نه برابر دانستن،دیدگاه بسیاری از افراد نسبت به زن نیز ناشی از همین ناتوانیها و شکستهای فردی و عشقی است و یا گریز از جامعه و گرایش به انزوا،بعنوان مثال بعقیده بسیاری اندیشه های نهیلیستی آلبر کامو به نوعی برخواسته از ناتوانیهای جسمی و بیماری او و محیط اطراف است.

بدین ترتیب اندیشه هایی که برخواسته از توانایی فرد است قابل بررسی است نه اندیشه های بوجود آمده از ناتواناییها و ضعف ها.اندیشه هایی که توسط واقعیت سپوخته شده و قدرتمند شده اند نه خوار و خفیف،نه همچون زنی که مورد تجاوز واقع شده بلکه ماننده زنی که لذت هم آغوشی و مهرورزیدن را چشیده و بدینگونه توانا شده است.کسانی که از طعم تلخ قهوه لذت می برند شاید بهتر منظور را بفهمند!

ضمنا اینکه چگونه اندیشه ها را به ورطه محک بگذاریم خود نکته ای بسیار مهم است.کسی که نسبت به میل جنسی دید خوبی ندارد و آنرا نمی پسندد چنانچه برای محک آن به آغوش فاحشه ای پناه ببرد که تنها در پی اتمام کار و وصول پول است!و بدین ترتیب نفرتش از این رابطه بیشتر گردد آیا می تواند ادعا کند که بدینگونه حقیقت و باور درونی خویش را با واقعیت سپوخته؟برای هم آغوشی حقیقت و واقعیت باید جفت مناسبی یافت و در بستر مناسبی خفت،باید هنر هم آغوشی و مهرورزی را آموخت و باید بخاطر داشت که در این راه ما منزل به منزل پیش می رویم و در هر منزلی چیزی می بینیم و می آموزیم و در هیچ کجا توقف نخواهیم کرد و نخواهیم پنداشت این است جایی که به دنبالش بودیم.

کتاب سیذارتا اثر هرمان هسه نمونه ای بسیار خوب در این مورد است.

۱۳۸۲ دی ۲۴, چهارشنبه

شعر دوم

دومین تجربه من در شعرگویی:


هستن و بودن،مرا تفسیر چیست؟

زین سپس ماندن،مرا تدبیر چیست؟

راه می پیماییم ما بی انتها

غایت ما در نیاید در "کجا؟"

عقل و عشق آمد مرا در این میان

گریه و آه و فغان شد در نهان

آن نصیحت ها که می فرمود دوست

شد بسان زخمه ای در کار پوست

وان همه عشق و محبت در ادا

وان همه ناز و تنعم،در قفا

همچو دودی از سر آتش جهید

همچو خاری کو ز لب شد ناپدید

انتظار از بیدلان چون آفت است

آفتی کو درخور این عادت است

انتظاری کو که ناید در طلب؟

همچو آهی که برآید در طرب

قبله جان بایدت وسعت دهی

لشکر"من" بایدت نصرت دهی

من بباید گشت لیکن ناپدید

همچو منصوری،سرِداری شهید

شمس و مولانا همه یک تن بُدَن

یک تن و یک روح و یک جان و بدن

شمس مولانا شد و مولا چو شمس

طوطی جان را نمی شایست حبس

قالب جان را دریدن چون قفس

عاشقان را گشت کار هر نفس

۱۳۸۲ دی ۱۵, دوشنبه

من

من بارها و بارها خودکشی کرده ام،من خودم را به فجیع ترین حالات کشته ام،من روحم را مُثله کرده ام،من رگ احساس زده ام،من پیکر منطق بر دار کرده ام،من خودسوزی کرده ام،من دیوانه شده ام،من تا مرز جنون پیش رفته ام،من مرز جنون را نیافته ام،من به دنبال مرز جنون نگشته ام،من هیچ مرزی را به رسمیت نشناخته ام.

من بارها گریسته ام،من تنها و صمیمانه گریستن را آموخته ام،من از گریستن خجالت نکشیده ام،من بیصدا گریسته ام،من آنچنان بلند گریسته ام که همسایه مان از خواب پریده است،من در هنگام گریه شانه هایم لرزیده است ،من هنگام گریستن مچاله شده ام،من هنگامی گریسته ام که همه می خندیدند،من هنگامی نَگریسته ام که همه گریه می کرده اند،من در یک واگن قطار که خالی بود گریسته ام،من در یک اتوبوس که آهنگ شاد می نواخت گریسته ام،من در آوای چَگور آن پیرمرد صدای گریه خود را شنیده ام،من در آن زخمه ها که بر ساز می خورد طنین هق هق خود را یافته ام،من اما هیچوقت بر مرده ای نگریسته ام بخاطر مرگش،من اما بر زندگان بسیاری گریسته ام.

من خندیده ام،من بلند خندیده ام،من بد خندیده ام،من بی خیال خندیده ام،من زهر خند زده ام،من نیشخند زده ام،من پوزخند زده ام،من در دل یک سوگواری خندیده ام،من به خودم خندیده ام،به حماقتهایم خندیده ام،من به دیگران خندیده ام،من به حماقتهاشان خندیده ام،من به انسان خندیده ام،من به دنیا خندیده ام،من به خدا خندیده ام،من به بودن خندیده ام،من بی دلیل خندیده ام،من برای اینکه دیگران بخندند خندیده ام،من برای اینکه دیگران بگریند خندیده ام،من برای اینکه دیگران ببینند خندیده ام،من برای اینکه دیگران نفهمند خندیده ام.

من فریاد زده ام،من در جاهایی فریاد زده ام که می گفتند باید سکوت کرد،من در جاهایی فریاد نزدم که همه نعره سر داده اند،من در جاهایی فریاد زده ام که فریاد نشانه عصبیت بوده،من در جاهایی فریاد زده ام که سکوت خیانت بوده،من در جاهایی فریاد زده ام که بسیاری خواب بوده اند،من در جاهایی خوابیده ام که بسیاری فریاد زده اند،من در درون فریاد زده ام،من پنجه بر دیوار روح ساییده ام،من سر بر دیواره قلب کوفته ام،من زخمی شده ام،من خونریزی داشته ام،من در جاهایی زخمی شده ام که بقیه برای درمان می روند،من در شفاخانه انبوهه زخمی شده ام،من در بستر نرم انبوهگی خراش برداشته ام،من مُسَکِن هرزگی خورده ام و سر درد گرفته ام،من اما در سلاخ خانه انبوهه شفا یافته ام،من آنجا که آنها دق می کنند و می میرند سر دردم آرام گرفته است.

من جاه طلب بوده ام،من خودخواه بوده ام،من مغرور بوده ام،من سرسخت بو ده ام،من لجوج بوده ام،من اشتباه کرده ام،من خطا رفته ام،من نادرست قضاوت کرده ام،من نادرست قضاوت شده ام،من اما انسان بوده ام،من به چارچوب فکری خویش پایبند بوده ام،من اندیشیده ام،من نشخوار نکرده ام،من احمق نبوده ام،من کوتوله نمانده ام،من درجا نزده ام،من میان گله بوده ام،من اما با گله نبوده ام،من عادت را نفی کرده ام،من عادت را پس زده ام،من رفته ام،من ساکن نبوده ام،من مرداب نبوده ام،من اما بارها به مرداب ریخته ام،من اما باز جاری شده ام،من رفته ام،من رسیده ام،من نرسیده ام،من نتوانسته ام که برسم،من نخواسته ام که برسم.

من در رنج آفریده شده ام،من جایی خواندم که نوشته بود مرا در رنج آفریده ،من اما قبل از آن هم حس کرده بودم این را،من زندگی را زیبا نیافته ام،من زندگی را زشت ننگاشته ام،من آنرا هیچ یافته ام اما پوچ نه! من می دانم که هیچ همچون پوچ عالی نیست.

من همیشه اینجا بوده ام،من همیشه از پشت این قاب نگاه دنیا را دیده ام،من تمام سنگینی وجودم را پشت دو چشم یافته ام،من اما من را ادراک کرده ام،من بسوی خویشتن خویش گام برداشته ام.

من اندیشیده ام پس لابد بوده ام، من، من نبوده ام پس اندیشیده ام، من برای بوده شدن اندیشیده ام ،من برای من شدن اندیشیده ام،من برای من شدن من را نفی کرده ام،من بودنم بدون اندیشیدن معنا ندارد،من اندیشه ام متضمن بودنم است. ،من آنگاه که نیاندیشیده ام نبوده ام.من برای پیوستن به ابدیت اندیشیده ام.من ابدیت را در اندیشیدن یافته ام.

۱۳۸۲ دی ۱۱, پنجشنبه

زلزله

نه پتو فرستاده ام نه لباس،نه کنسرو و نه چراغ.گرانبهاترین داشته ام را نثار کرده ام:اشک.

گرچه می دانم شما را دردی درمان نمی کند،می دانم که این روزها خودتان سراپا دردید و اشک،می دانم ولی تنها اشک ریخته ام،زجه زده ام،می دانم که هیچتان بکار نمی آید،ولی پتو می آورند،کنسرو و لباس هم می رسد،آقا هم می آید،مردک همیشه خندان هم همینطور،من اما اینروزها تنها اشک می ریزم.

راستی خیالتان راحت!سگ از بلژیک آورده اند،دستگاههایی هم از اسپانیا که زنده گان را از زیر آوار شناسایی می کند،از آمریکا هم نیرو فرستاده اند،پاپ هم برایتان دعا می خواند،به پیشگاه امام زمان هم تسلیت فرستاده اند رنگ و ورانگ،آقایان از اینور و آنور پیام فرستاده اند.من اما تنها اشک ریخته ام،زار زده ام،

می دانم که مردن تدریجی در زیر آوار با بدنی دردآلود شاید بدترین نوع مرگ است و می دانم بیرون کشیدن جسد عزیزان خود بدست خود بدترین زندگی،من اما تنها اشک ریخته ام،من اما پشت دوربین فیلمبرداری یا جلوی جمع نبودم آنوقت،من در تاریکی اتاق اشک ریختم و حسی داشتم یک هزارم حس شما.

خیلی ها کمک کرده اند،خیلی ها که خود آوارند،خود پیام آور ویرانی اند.آنها که خود طاق زندگی بر سرمان خراب کرده اند،آنها با مغزهای کوچکشان فقط فاجعه را در سطح می بینند،آنان که به دست خویش ما را زنده بگور می کنند.آنها که تنها تکانهای گنده بیدارشان می کند،آنها که تنها مرگهای بالای هزار را مرگ می دانند.

قطره چکانها هم بکار افتاده!(صبر کنید...آهان...یک کم اینورتر...آماده؟یک کم راست تر...حاضر؟...بچکانید{تیک دوربین}...)

ما هم روزی دفن می شویم،منتظر هستم آنروز را تا بازهم به پیشگاه امام زمان تسلیت بفرستند،تا باز هم از بلژیک و سوئیس و آمریکا کمک بیاورند،تا بازهم پاپ برایمان دعا کند،آقا هم همینجا هست.خواهد گفت که یاد ما در خاطر همه می ماند برای ابد ولی خدا را،می ماند ؟

اینجا هم روزی زلزله خواهد آمد،همه جا ویران خواهد شد،و باز هم یا در زیر آوار باید گریست یا بر جنازه عزیزی.هیچکس بعد از فاجعه بم نخواهد اندیشید ،هیچکس به فکر ریشه کن کردن درد نخواهد بود،ایرانی فقط جنازه کشی خوب می داند،عمری خاک کرده و نوحه خوانده،زجه زده و خاک بر سر ریخته،بر گور عزیزترین چیزهایش ماتم زده فاتحه خوانده،ایرانی به مرده ها کمک های شایانی کرده،آنقدر که به فکر مرده ها بوده زندگان را درنیافته است.

پتوهایتان را جمع کنید،کنسروها را ذخیره کنید،چراغها را آماده کنید،عزیزانتان را خوب بنگرید،اینجا هم روزی ویران خواهد شد،از اینهم ویرانتر و همه اشک خواهند ریخت،از این هم بیشتر.

۱۳۸۲ دی ۷, یکشنبه

گرگ بیابان

*امروز می خواهم چیزی را با تو در میان بگذارم،چیزی که مدتهاست که می دانم و تو هم می دانی و شاید هنوز آنرا به خودت نگفته باشی.حالا آنچه را از خود و تو و سرنوشتمان می دانم می گویم.تو،هاری،برای خود هنرمند و متفکر بوده ای،مردی بوده ای سرشار از شادی و ایمان،هیچگاه از جد و تلاش در راه رسیدن و وصول بآنچه بزرگ و لایزال است باز نایستاده ای و بآنچه نیمه زیبا و حقیر است دلخوش و خرسند نگردیده ای،اما هرچه بیشتر زندگی تو را بیدار کرده و بخود آورده است،به این احتیاج تو بیشتر افزوده شده است و تو بیش از پیش اسیر پنجه مصائب ،بیمها و ناامیدیها شده ای و هرچه را روزگاری بعنوان چیزی زیبا و مقدس می شناخته ای،دوست داشته ای و پرستیده ای،ایمان و اعتقاد تو بانسان و بتقدیر و سرنوشت عالی ما، همه اینها ذره ای به کارت نیامده،از ارزش و منزلت افتاده و خرد و نابود شده است.اعتقاد و ایمان تو برای تنفس ،هوای لازم را در دسترس نداشت و خفه شدن نیز مرگی سخت وحشتناک است.درست است هاری؟سرنوشت تو این نیست؟

تو تصویری از زندگی در ذهن داشته ای،ایمانی داشته ای،تقاضایی داشته ای،تو آماده اقدام کردن،رنج کشیدن و فداکاری بودی و آنوقت بتدریج متوجه شدی که دنیا از تو اقدام و فداکاری و از این قبیل چیزها توقع ندارد،فهمیدی که زندگی منظومه ای حماسی و قهرمانی نیست که جولانگاه پهلوانان باشد،بلکه عبارت است از اتاق مرفه خاص بورژواها که انسان در آن به خوردن و نوشیدن ،قهوه و ورق بازی و موسیقی که از رادیو پخش می شود باید رضایت دهد و صدایش در نیاید.و هرکس که در جستجوی چیز دیگری باشد و برای کار دیگری ساخته شده باشدیعنی آنچه قهرنانی است،آنچه زیباست،کسی که شاعران بزرگ را می ستاید و دل در مقدسین می بندد دیوانه است،مجنون است و به دن کیشوت نجیب زاده می ماند...

بر من به اندازه کافی ستم رفته است،وضع من بدین منوال بوده است.تا مدتی تسکین و تسلی نمی یافتم و روزگار درازی گناه و نقیصه را در خود می جستم و با خود فکر می کردم که بالاخره باید حق با زندگی باشد و اگر زندگی رویاهای شیرین مرا به باد استهزا گرفته است،پس ناگزیر باید گفت گه رویاهای من ابلهانه و بر خلاف حق بوده است.اما این افکار مفید فایده نبود و چون من دارای چشم و گوش دقیقی بودم و قدری کنجکاوی داشتم دیده در دیده چیزی که به زندگی موسوم است دوختم،بتعمق در زندگی آشنایان و همسایگان پرداختم،در احوال بیش از پنجاه نفر و سرنوشت آنها باریک شدم و بعد،هاری!آشکارا دیدم:که حق با رویاهای من بوده است،همانطور که رویاهای تو نیز هزاران بار حق داشته اند،اما بار گناه بدوش زندگی،یعنی واقعیت بوده است...

ناامیدی تو نسبت به نحوه تفکر و تامل امروزی بشر،کتاب خواندن او،خانه ساختن او،آهنگ ساختن او،جشن گرفتن او و طرز تعلیم و تربیت او کاملا بر من روشن است،حق با توست گرگ بیابان،هزار بار حق با توست،ولی معهذا محکوم به نابودی هستی.تو بدرد دنیای ساده و راحت امروزی که بهیچ می سازد و به اندک رازی است؛نمی خوری.ادعای تو خیلی بیش ازاینهاست،تو در مقام قیاس با این دنیا دارای یک بعد اضافه هستی و بهمین دلیل است که این دنیا تو را تف می کند و بیرون می اندازد.کسی که بخواهد امروز زندگی کند و زندگی به کامش شیرین و دلچسب باشد حق ندارد و نباید که فردی از قبیل من و تو باشد.هرکس که بجای سر و صدای چندش آور طالب موسیقی باشد،بجای لذت جوئی ،خواهان شادی،بجای پول مشتاق روح و معنی،بجای دوندگی در طلب کار اصیل و درست و در عوض تفنن و خوشگذرانی جویای التهابی آتشین باشد،این دنیا برایش منزل و مسکن خوبی نیست...

*گرگ بیابان-اثر هرمان هسه(خواندنش بسیار توصیه می شود)

۱۳۸۲ دی ۲, سه‌شنبه

گزندگی

گزندگی درد دارد یا رنج؟

آری گزندگی درد دارد،اما رنج آن مربوط به ارتباط بعد از خوانش نوشتار است و در رابطه با مقدار درد.(نابرده درد، رنج میسر نمی شود!نابرده رنج، گنج میسر نمی شود)اگر درد گزندگی بسیار زیاد باشد، رنج گزندگی که موجب دگردیسی فرد می شود حاصل نمی گردد بلکه سعی می شود آن درد را توسط مسکنی(هرزگی،تخطئه،توجیه،خودفریبی) درمان کنیم{امیدوارم منظور از رنج را بفهمیم: منظور از رنج در اینجا چیزی است که مقدمه یک دگردیسی است،آنان که درد شکم یا زیر شکم دارند شاید که رنج بکشند اما ...}

دردی که به رنج بدل شده باشد می تواند پیش درآمد لذت باشد اما درد بدون رنج نه.

آیا درد بدون رنج وجود دارد؟

اگر منظور ما از رنج را یافته باشید،آری.

گزندگی شدید آنهم از سوی یک نویسنده بی چهره درد دارد اما رنج چه؟

با بقیه نوشته علی کاملا موافقم،آنچه او گفته همان چیزهایی است که من با بیان الکن خود سعی در گفتنش داشتم.

لذا ژکان بدنبال خواننده نمی گردد،آنرا تکدی نمی کند،شربت ساز شفا بخش نیست تا زهر نوشتارش را خواننده نوش جان کند و به انگبین بدل سازد.ژکان در پی توجیه گزندگی نوشتار خویش بر نمی آید زیرا او قصد گزندگی ندارد (به سبک گزنده نمی نویسد)گرچه بعضی را شدیدا می گزد،او پیامبر نیست،رسالتی در قبال انبوهه ندارد.لذا صحبت از امری چنینی مفهوم ندارد.او بی غایت می نویسد و نوشته اش برخاسته از درون پیچیده اش است،گزنده یا مرهم گون،تلخ یا شیرین هیچیک هدف نوشته او نیست لذا قادر به تبیین طعم نوشته اش نیست.

شما بچشید و به به یا اخ اخ کنید ،برایش فرقی ندارد.

آنان که آنرا تلخ و گزنده می یابند،نمی نوشند و آنان که شهد و شیرین می یابند، گوارای کامشان.

بار دیگر تعریف" ژکان و ژکیدن" را بخوانید تا بهتر دریابید.

۱۳۸۲ آذر ۲۴, دوشنبه

گزندگی

گزندگی، از خواننده نیوشنده می سازد؟

پاسخم به این سوال منفی است.نیوشنده گزیده نمی شود،نیوشنده یک نوشتار یعنی کسیکه آنرا زیست می کند و خط بطلان بر آفریننده آن می کشد از نیوشیدن نوشتار لذت می برد،بقول معروف با آن حال می کند.

گزیده شدن در اکثر موارد در انسان عکس العملی مشابه بر می انگیزد و این واکنش را می توان بخشی جداناپذیر از وجود آدمی دانست،به خوب یا بد بودنش اصلا کاری ندارم.بدین ترتیب که با گزیده شدن فرد همواره حالت تدافعی به خود می گیرد،گویی باید با نیرویی مخالف که قصد آزار او را دارد مقابله کند،حتی در مواردی که فرد در تنهایی و خلوت خود به حقیقت آن گزش می اندیشد،هنگامی که به قضاوت می نشیند ،برای فرار از واقعیت همواره آنرا به گونه های مختلف تخطئه می کند،پس می زند و خود را توجیه می کند.اینکار را می توان با زیر سوال بردن نویسنده و تخطئه او انجام داد مثلا نوشته های علی را در مورد زنانگی حاصل شکست در یک را بطه عشقی دانست و یا نظریات او را در باب انبوهه و جمع دلیل انزوا و گوشه گیری او یا مطرود بودنش از جامعه و عدم داشتن توانایی برای ایجاد رابطه عنوان کرد.دلیل این است که در اینجا فرد گزیده شده و این گزش بخصوص در مورد خواننده یک نوشته بسیار شدیدتر است زیرا تنها ارتباط میان او و نویسنده آن نوشته است در حالیکه شاید اگر این گزش از جانب یک دوست یا کسیکه شناختی نسبت به او وجود دارد صورت گیرد واکنش تدافعی در مقابل آن به گونه ای ملایمتر صورت گیرد،بدین ترتیب گزش یک نوشتار از سوی نویسنده ای بی چهره،بعید است که نیوشیده شوداما یک نوشتار از سوی نویسنده ای که کارهایش را دنبال می کنید و او را می شناسید و چهره و وجهه ای در نظر شما دارد شاید که بتواند نیوشیده شود(همه اینها به میزان گزندگی نیز مربوط است).

بعنوان نمونه واقع گرایانه تر می توانم نحوه نقد یک کار هنری مثلا یک فیلم را مثال بزنم.نقاط ضعف یا قوت یک فیلم را می توان بگونه های مختلف نقد کرد،اما نقدی که گزنده باشد راه بجایی نخواهد برد،همانگونه که بزرگترین و برجسته ترین اندیشمندان و متفکران نیز نسبت به نقا دی های تند و گزنده به موضع می افتند.

برای نیوشیدن یک نوشته ابتدا باید بتوان با آن ارتباط برقرار کرد که این ارتباط هم در حین مطالعه و هم در اندیشیدنهای بعد از مطالعه بوجود خواهد آمد،بدین ترتیب همواره نیوشنده باید با بخشهایی از نوشتار ارتبا ط برقرار سازد و بدین وسیله قادر خواهد بود تا جنبه هایی از نوشته را که با آنها موافق نیست یا بگونه ای با آن ناهمگون است(نمی توان این بخشها را برای او زهرآگین نامید) را با تفکر و تعمق هضم کند(به انگبین دگر کردن، باید گفت کسی که می اندیشد و اهل گفتگو است هیچگاه گزیده نخواهد شد،بهرحال وقتی بخواهید شربت تلخی را در کام کسی بریزید،حتی اگر شربت شفا بخش نیز باشد،بایستی که انرا با چیزی بیامیزید تا طعمش را تعدیل کند و با ذائقه انسان سازگار سازد.

اما ژکان طبیب جامعه کثافت زده انبوهه نیست،ژکان خدای چکاننده شربتهای تلخ در کام بیمار انبوهه نیست،ژکان اما به چشم انبوهه زهردار و سمی است،خطرناک و بقول آنها ضد انسان،آری ژکان برای هرزه گان و بی مایگان،برای آنان که در دنیایی عروسکی و صورتی می زیند بسیار گزنده است،و می دانیم که این زهر نه تنها در درون آنها انگبین نمی شود بلکه پادزهر کینه و عداوت و نفرت نیز برمی انگیزد.از سوی دیگر کسانی که نیوشنده نوشته ها و نوشتارها هستند،کسانی که اهل اندیشیدن و گفتگو هستند هیچگاه گزیده نخواهند شد،گزندگی برای آنها معنی ندارد،آنها به دیدگاهها و عقاید جدید و متفاوت می اندیشند،یا می پذیرند و نو می شوند(نه گزیده!) و یا کنار می نهند، زهر در نوشتارهای ژکان برای نیوشندگان زهر نیست،شربتی است گوارا،شراب ژکان بر مومنان انبوهه حرام است و بر نیوشنگان ژکندگی واجب.

به ساده ترین زبان روند تبدیل زهر به انگبین چون تلاش کیمیاگران است:خوب ولی بیهوده،در عمل نوشته های ژکان یا زهرآگین است که پس زده می شود و تخطئه می گردد یا شیرین و گواراست که نیوشیده می شود.

چشته بیان اصیل اندیشه زهر نیست،چشته آن شیرینی نو شدن و تعالی حاصل از اندیشیدن است.آنکس که از روراستی با خود در گاه آه-اندیشگی چیزکی بداند هیچ چیز را دهشتناک نمی یابد.

۱۳۸۲ آذر ۷, جمعه

یادم آمد

شعر می خوانم :

بر ساز دلم زخمه بیداد شما رفت

فریاد ندیدید که خود تا به کجا رفت

گویم که بدرید مرا سینه که در دل

همواره سخن از کرم و مهر و صفا رفت

با واعظ بی درد بگویید چه رنجی

دیوانه اگر از پی فانوس بلا رفت

اندوه از آن زهد ریایی که نمودند

آوخ که از آن درد از این دیده چها رفت

ساقی! قدحی باده بیاور شرری ریز

افسوس از آن عمر که بر راه خطا رفت

یارب تو ببخشای اگر در اثر درد

از خاطر ما شکر تو و شکل دعا رفت

ما معتکف خانه رنجیم بدانید

کاین لطف خدا بود که بر جان گدا رفت

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید

هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

حامد تو بزن باده که من دوش سروشی

دیدم که ز تکفیر به معراج فنا رفت*

و یادم می آید:

من یادم می آید که گفته بودم این جوی خون که اینجا می رود کار زخمه های همان ساز دل است نه کار شما،پس دیگر نیازی به آن همه وقاحت نبود که جمع کنید در کلمات،البته شاید هم لازم بود،بهرحال انسان باید گاه گاهی هم خودش باشد،هرچند زخمه ها بد نبودند وقتی از جای زخم خون کثیف فوران می کرد،پیشترها برای اینکار زالو استفاده می کرده اند،اما می گویند هنوز هم.

بهرحال من یادم است که نادر ابراهیمی جایی نوشته بود که:"ما را سلامت ما بر باد داد نه دنائت آنان،هرچند که حربه دنائت قوی است و ضربه رذالت سخت،هنوز توان سلامت ما،هزار بار بیش از دنائت آنان است،و ما شاید که آتش پرستیم،که تن خویش به چنان آتشی بستیم" و من یادم آمد که چرا آنقدر از خواندنش لذت بردم.

من یادم است که حافظ گفته بود:"هرکو شراب فِرقت روزی چشیده باشد،داند که سخت باشد قطع امیدواران"،و یادم است که همیشه به این می اندیشیدم که چقدر خوب است که حافظ گفته" قطع امیدواران" نه هیچ چیز دیگر،و من یادم آمد که سایه گفته بود:"آرزومند را غم جان نیست،آه اگر آرزو به باد رود"، و من فکر کردم که همه زندگی ما جمع شده در همه این امید بستن ها و آرزوها و دل کندنها و رفتن ها و نرسیدن ها و من دیگر فکر نکردم که این بد است یا خوب است زیراکه می دیدم آن بد همان خوب است که بد شده و پیشتر خوب بوده.

یادم آمد که امید گفته بود خوشبختیها را در خاطرات باید جُست و یادم آمد که من همه خاطراتم را خودم می سازم فارق از اینکه اصلا بوده اند یا نه چون بی خاطره خوب زیستن خیلی بد است و یادم آمد امید نوشته بود:" باشد، زنده‌گی مبارزه، ولی مگر یک پایِ دعوا گریز نیست؟ پس چرا خودکشی را چنین ناپسند می‌داری؟" و من فکر کردم آنقدر کتک خورده ام که دیگر حال گریز ندارم و یاد فیلم "گاو خشمگین"افتادم که حریف، دنیرو را زیر ضربات سنگین له می کرد در حالیکه او به طناب رینگ چسبیده بود و از شدت خونریزی داور مسابقه را خاتمه داد، درحالیکه دنیرو با لبخند به حربف می گفت:"من هیچوقت زمین نخوردم" گرچه صورتش له شده بود.

من اما یادم آمد که پیشترها برافروخته می شدم و حساس بودم به اینکه دیگران مرا چگونه قضاوت می کنند و حس کردم که دیگر برایم چندان مهم نیست که چه می اندیشند و چه می بینند در هزارتوی آشفته درونم که قضاوت شأن هرکسی نیست گرچه حق همگان است و یادم آمد مولانا گفته بود:"هرکسی از ظن خود شد یار من،از درون من نجُست اسرار من"و من فکر کردم که چرا باید درونم مشهود باشد و معلوم و در همین حین دریافتم که چقدر سبک شده ام.

من یادم آمد که ساعتها پای میز محاکمه نشسته ام و سعی کرده ام کثافتهای پیرامونم را توضیح دهم،یادم آمد که می خواستند محکوم کنند و تبرئه ،چون نمی شد تیغ تیز بی حرمتی و هتاکی و وقاحت نشان می دادند،یادم آمد که آنقدر پوست کلفت شده بودم که از پس هر خراش ،خنده ای بر لبم می شکفت ،یادم آمد از منطق و احساس و عرفان وفلسفه هم صحبت کردم و در پایان چشمانم سیاهی رفته بود.

من یادم آمد که صدای باز شدن سیل بندی را شنیده بودم و یادم نیامد که من پشت سد بودم و به بیرون پرت شدم یا جلوی سد بودم و سیل به درونم می ریخت ولی هرچه بود حجم عظیمی بود که شتاب می گرفت اما یادم آمد که دو سیل بند بود به صورت پله ای ،و سیل بند بالایی باز شده بود و به درونم می ریخت و من نیز ناچار سیل بند گشوده بودم به بیرون می ریختم اما یادم آمد که شاید سیل بند خرد شده بود نه اینکه من بازش کرده باشم.

یادم آمد که برهنه برهنه بودم و می دیدم مرا بسیار بد می نگرند و یادم آمد که برهنگی توی ذوق می زند و اینجا همه به حجاب گرفتن توصیه شده اند و یاد حافظ افتادم که گفته بود:"حجاب چهرا جان می شود غبارتنم،خوشا دمی که از آن چهره پرده برفگنم" و دیدم آنها که ملبس اند بسیار مورد اکرامند و یاد فیلم "آخرین وسوسه مسیح "افتادم و یادم نیامد مسیح ابتدا برهنه شد و بر چارمیخ رفت یا بر چارمیخ رفت و برهنه شد و یادم آمد کسی که مدت زیادی برهنه باشد پوستش می سوزد و چاک چاک می شود و زخمی می شود و کثیف و بدبو و یادم نیامد قبای ژنده ام را به کجای این شب تیره آویخته بودم.

من چیزهای بسیاری به یاد می آورم که بسیار خوب است زیراکه باعث می شود چیزهایی را که به یاد آورده بودم فراموش کنم و چیزهای بسیاری که فراموش می شوند چیزهای بسیاری را به یادم خواهند آورد.

شعر می خوانم:

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند.....آیا بوَد که گوشه چشمی به ما کنند!!!؟

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی.....باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی کشد.....هرکس حکایتی به تصور چرا کنند؟

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدی است.....آن به که کار خود به عنایت رها کنند

بی معرفت مباش که در من یزید عشق.....اهل نظر معامله با آشنا کنند

پیراهنی که آید ازو بوی یوسفم.....ترسم برادران غیورش عبا کنند

حالی درون پرده بسی فتنه می رود.....تا آن زمان که پرده برافتد چها کنند

گر سنگ ازین حدیث بنالد عجب مدار.....صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند

مِی خور که صد گناه ز اغیار در حجاب.....بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

پنهان ز حاسدان به خودم خوان که مُنعِمان.....خیر نهان برای رضای خدا کنند

حافظ دوام وصل میسر نمی شود.....شاهان کم التفات به حال گدا کنند


و یادم می رود.


*شعر بالای متن متعلق است به دوستی بزرگوار

۱۳۸۲ آبان ۲۷, سه‌شنبه

دردی است غیر مردن،کان را دوا نباشد

ناقوس دو ضربه می زند،گویی دو طپش یک قلب ،میان آن دو ضربه اما قیامتی است،و سپس در شیپور می دمند و رستخیز آغاز می شود،ناقوس اما اینک بلندتر می زند،شاید هم من بلندتر می شنوم،نمی دانم.


دردی است غیر مردن،کان را دوا نباشد

پس من چگونه گویم،کین درد را دوا کن؟



۱۳۸۲ آبان ۲۲, پنجشنبه

شعر اول

اولین تجربه من در مورد شعر گفتن:باز مصلوب



من آنجا از پَسا پشتِ زلال روشن چشمم

همان چشمی که با آن می زدودم بار سنگین وجودم را

و بودم را،نبودم را

من آنجا از پس ِ تاریکِ آن روزان ِ وهم انگیز

میان ازدحام ِ پوچ ِ آن کوچ ِ خیال انگیز

میان زهرخند طعنه و تسخیر جانفرسای ایمانم

میان آدمکهایی و بت هایی

که با سرپنجه ی کور قضاوتْ شان

خراشیدند تصویرِ بی بدیل و ناب بودن را

و خواییدند تنهایی و شادی و لذت را



من آنجا نیک می دیدم که در میدان

در آن گهگاهِ نفرت زای ِ دردافزان

منم بر چارمیخ ِ کهنه و هرزِ حماقتْ شان

به جرم آنکه مجنونم

و اندک ذره ای بود از شرابی ناب در خونم

و می جستم بیابم مرهمی،رَستن رَها از بند اکنونم

منم اکنون گرفتار چنان بندی به دستانم

گرفتار چنان باری،چنان ماری

که در خلوتگهِ قدسی ِ محرابم

عمودان بر صلیبِ رسته در خاکم،همان پاکم

کماکان زهر و خون در جام،

اشکانم

زلالی را تو گویی رنگ نفرت می زند انگار

و آن شورابهای همچو مردابِ تاملْ شان

و آن چشمان ِ بی نور و فروغ ِ سنگدلْ شان

فزون می داشت استسقای ِ بی پایان ِ روحم را

و می کاهید دم ِ گرم ِ اهورای ِ درونم را



من اما هیمه ها از بهر آن آتش مهیا کرده بودم،های!



ولی آنان به جرم هیمه ها،آن پینه ها را بر دو دستانم

به میخ اندر دریدند و به خون اندر نشاندند

و من خوشحال،

زِ شوق و شور مالامال!

که اینک بندی از بند ِ وجودم رسته بود انگار



و با هر ضربه پتک حماقتْ شان

فشارِ موج ِ خون در بطن قلبم خسته بود انگار



نفهمیدم،ندانستم،نمی دیدم که بعد از آن

چه شد آن زخمهای کهنه بر دستان

همان دستان ِ خون افشان

همان خونی که بود اندر پی رگهای پُر عَطْشان

مرا گویی رُبود افسون خوابی یا که رویایی

مرا گویی زُدود از هرچه زشتی بود و زیبایی

صدای ساز وآوازی بگوش آمد

که مِی اندر سبو رگ زد، به جوش آمد

همه مستیشْ هوش آمد

مرا هر ذره گوش آمد

دل اندر سینه نتپید و خموش آمد

ندایی بود کاینسان در خروش آمد:

تو اینجا در پی افسانه می گردی؟!

همه کورند و نابینا

تو اما در پی مشعل، برای جستن میخانه می گردی؟!

میان این همه عاقل!

تو چون دیوانه ای کاندر پی دیوانه می گردی



بدان اینجا کسی هرگز چراغی بر نخواهد کرد

قبای ژنده و پوسیده ی ما نیز

به رخت آویز اینها سر نخواهد کرد



من آنجا نیک دانستم که هرگز باز نایم سوی آن میدان

میان آن کویر خشک و جانفرسان

میان سایه های کوته و سوزان

میان گله های بی سگ و چوپان



مرا اما چنان آن نغمه در جوش و خروش آورد

که فریادی درونم خَست و هستی را به هوش آورد:

زخمه بزن،زخمه بزن

چاه مرا نیست رَسَن

من بُن ِ چَه،چَه بُن ِ من

کو که بگردد پی من؟