۱۳۸۲ مهر ۴, جمعه

واگن

داشت دیوانه می شد،دیوانه که بود البته،قدری دهلیز دیوانگی خویش را به فریادهای دهشتناکتر می پیمود طوریکه ظاهرش اینک گواه دیوانگیش می داد،دیوانه از دیدن یک قطار،از نشستن در یک کوپه،یک کوپه چهارنفره که سه یار دیگر کم داشت(از آن یارها که دیوانگان می جویند)آنچنان به تنگ آمده بود که اینک دیوانگی عیان می نمود و عاقلان سخت از این در حیرت بودند یا بی تفاوت،هرگاه که قطار می ایستاد تا نفسی تازه کند،صدای خنده هاشان گوشش را می خراشید،دوست داشت که قطار با حرکتی ابدی،چون گهواره ای لغزان بر دو خط موازی،با صدای ترق ترقش که همه صداهای دیگر را در خود حل می کرد،تا جان جهان پیش رود.

دیوانه نعره می کشید،او به فریاد،به درونی ترین فریاد،که صدایش را تنها در" انعکاس سرد آهنگ صبور این علفهای بیابانی که می رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند" می توان یافت،نعره می زد،از بند چیزی می گفت،از بندهایی نامرئی بر دست و پا ،دیوانه چون مارگزیدگان به خود می پیچید،خود را لعنت می کرد که بند بر بند بندِ بدن افزوده،می گفت همان بند بندِ بدنش نیز که هرروز رعشه می گیرد و در هُرم نفسهاشان می سوزد برایش بار سنگینی است که کشیدنش نتواند.

دیوانه از" چاووشی" چیزی برایم خواند،چون طنین گریه کلمات را مثله شده بیرون می داد تنها کلماتی چند را می شنیدم:راه بی برگشت...دل تنگ...زشتان...دوست...نگاهِ مُرده...فرهادکُش...مرگ...سیلی...ترس...خسته خاطر...دلکنده...قدم...بی فرجام.

شبی از آن" شبهای طوفانی که عالم زیر و رو می شد"،از زندگی برایم گفت،از اینکه من تکرارِ تکرارم و او تکرارِ تکرار است،از ژاژخوایی برایم گفت که عادت مالوف و مرسوم موجودی است بنام جوان،از اینکه زندگی را به دو بخش تقسیم میکنند:لحظات عادی و استاندارد که باید به خوشی و بیهوده گویی بگذرد/لحظات استثنائی و خاص و البته محدود که می تواند صرف اندیشیدن شود،صرف نگریستن.برایم از قانون لحظه های بزرگ گفت و در آخر نعره زد:هیچ لحظه ای پراضطرابتر و موحش آورتر از آن لحظه که می آید نیست!

برایم از چرخه مبهم و جاودانی اندیشیدن و تنهایی گفت،برایم از طوقهای زرین بر گردن خران گفت،از خورجینهایی خالی بنام روشن فکری گفت،آفتی برای خودنمایی،از توریستها گفت که همه جا هستند،همه چیز را به لجن می کشند ،برایم از تنهایی در میان جمع گفت،چیزی از نقاب و چهره نیز گویی گفت،دیوانه وار سخن می گفت،دقیق یادم نیست.

برایم از منصور گفت و دار،از یوسف گفت و چاه،از امید گفت و خاک.

برایم کمی هم رقصید،در میان آن رقص دیوانه وار زیر لب کلماتی زمزمه می کرد:مستان...سلام...

برایم هزار شب سخن گفت،در تمام این هزار شب بر این بودم که دیوانه است و سخت مجنون و هرشب بر این اندیشه راسخ تر،اما در این هزار شب هرگز نظری سوی خود نیفکندم،در شب هزار و یکم چون بدین اندیشه رسیدم با او در میان نهادم و او با دهشتناکترین فریاد که تنها دیوانگان راست،نعره زد:

جرم این است،جرم این است...

۱۳۸۲ شهریور ۲۰, پنجشنبه

نغمه

نغمه ای می شنوی بسیار حزین،گوش می سپاری،نزدیکتر می شود،نزدیکتر

گویی دستی زخمه بر تار و پود وجودت می زند،گویی صدا تو را می خواند،نم نمک اشکی گوشه چشمانت را تر می کند،نغمه وجودت را تسخیر می کند،دیگر جز آن صدایی نمی شنوی،هرچه جز آن را مبتذل می دانی و می رانی،این نغمه ارمغان آرامش توست،گرچه حزین است ولی ایمان داری که حقیقی است،بازتاب آن چیزی است که در فضا سیال است،پوشالی نیست،ناب است،ناب.

نمی دانی غمگینت می کند یا شاد،حس غریبی است،مثل لذت بازی کردن با یک زخم،کندن رویه کهنه و دیدن سطح تازه و صورتی.

اگر نگاهی بیندازی به آنچه در اطراف می گذرد این نغمه را بهترین مو سیقی متن برای زندگی خواهی یافت،حقیقت و ژرفای زندگی چیزی جز این به معرض عرضه نمی گذارد،تحفه ای از این بهتر در چنته ندارد،مخصوصا که سومی باشی وقتی که سه رقم آخر است!

می توانی نغمه را نشنوی،زندگی شیش و هشتی،نغمه ناب شادی آفرین پوشالی،دل خوشکنکهای دروغین،زندگی برخواسته از دل بی خیالی و هرچه پیش آید خوش آیدها،ندیدنها و نشنیدنها

چرا هیچگاه نیاموختیم شادی کنیم،آنگونه که سزاوار است،چرا هنجارها را در هم ریختیم.

چاپلین جمله ای بسیار زیبا دارد:"هزاران بار در درون خود گریستم تا موفق شدم یکبار سایرین را بخندانم".

مخالفت من با شادی نیست،با جریانی است که شادی آنهم از نوع مبتذل را پتکی می کند و بر سر آنانی می کوبد که گوش به نغمه سپرده اند،با آنانی است که می خواهند نغمه ناب را سلاخی کنند،می خواهند همه چیز در سطح بگذرد،زندگی نوع قری ،مخالفت با آنانی است که شادی را و ارزش آنرا و مفهوم آنرا لجنمال می کنند،آنانی که دلقک بازی و ژاژخایی را لباس شادی می پوشانند و به راستی که این لباس بر این قامت بسیار گشادی می کند،آنانی که ماکت عرضه می کنند و ما ایرانیان چه راحت فرق میان ماکت و اصل را از یاد بردیم،ماکت آزادی،ماکت دانشگاه،ماکت شادی و...

ماکت بازی بس نیست؟

جبران خلیل جبران می گوید:

شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست

چاهی که خنده های شما از آن بر می آید،چه بسیار که با اشکهای شما پر شود

هرچه اندوه درون شما را بیشتر بکاود،جای شادی در وجود شما بیشتر می شود

مگر کاسه ای که شرا ب شما را در بر دارد،همان نیست که در کوزه کوزه گر سوخته است؟

مگر آن نی که وجود شما را تسکین می دهد،همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشیده اند؟

هرگاه شادی می کنید به ژرفای دل خود بنگرید تا ببینید که سرچشمه شادی چیزی جز سرچشمه اندوه نیست.

۱۳۸۲ شهریور ۱۸, سه‌شنبه

سفر

سفری دارم گهگاه،به اعماق وجود،به جایی گنگ و مبهم،جذبه ای که ناخوداگاه اسیرش می شوم،در این لحظات هیچ گذران زمان برایم محسوس نیست،گویی در خلسه ای فکری،دور از غوغای بیرون،راه می سپارم،در درون خود کنکاش می کنم؟اما نه!گویی در حال کاویدن جهانم،جان جهان،در حال نوشیدن شیره غلیظ زندگی،بسیار دیر هضم،بر معده ام سنگینی می کند،گویی هزارپایی بدون پا!در درونم خود را بر زمین می کشد،با هیچ چیز اصطکاک ندارم،حتی با هوا،سیلان کامل. به خود می آیم و می بینم که راه بسیاری پیموده ام اما در درون همچنان در کج و پیچ راه وامانده ام.

در من هزاران کس به هزاران صدا مرا می خوانند،آیا گم شده ام؟

آری جایی در میان رویاهایم،در میان آن چیزهایی که آنان را ارزش می گذارم،چیزهایی که پاس آنان را نشانی کوچک از انسانیت می دانم،گم شده ام.

جایی در میان عقلانیت و احساساتم سرگردانم،گرچه همواره منطق را(البته طبق تعریف خودم)جلودار می کنم و راهبر،اما در مقام نوشتن بیشتر آنچه جاری می کنم و سرریز از زبان احساس است،گرچه با چشم عقل و خرد به آن می نگرم،اما محرکها همواره راه خود را از جاهای آسان می یابند:از احساس.

می دانم که نوشته هایم گونه ای از احساسات را در بر دارد،می دانم که به زبان احساس می نویسم و می ژکم،اما احساس و عقلانیت در این آفرینش مکملند،اما در مقام نگرش عامل عقلانیت و خرد و شعور در پس پرده خودنمایی می کند،چون فیلمی که تماشاگران در آن تنها بازیگران را می بینند و گوش به موسیقی می سپارند،چه بسا بسیاری از سازها را حتی ندیده باشند یا نامشان را نشنیده باشند.

در مقام ژکیدن نیز محرکها چون بخش آسیب پذیر تر را نشانه می روند،لذا صدای ناله از این عضو برمی خیزد:احساس.اما آنچه محرکها را به جنبش وا می دارد،انگولک می کند و به جان احساس می اندازد اندیشه و خرد و عقلانیت است،لذا فقدان یکی مطمئنا در این فرایند خللی وارد می سازد.

آنجا که خرد و شعور،در تولید این موسیقی بکار گرفته نشوند،تنها آنان که چیزی از اینگونه موسیقی می فهمند،نا همخوانی ضربها را،و نتهای فالش را تشخیص خواهند داد،آنانی که توان تفکیک صداها را دارند،و سازها را می شناسند،و الفبای موسیقی را:نت.

بارها نگاههای دلسوزانه و پر احساس !متمولانی را به کودکی فقیر دیده ام،بارها آههای جانسوز!آنان را در پی دیدن فقر و بیچارگی شنیده ام،گویی ذره ای از سخاوت روحشان را چون پادشاهی بخشش می کنند،گویی با ادراک این مسائل منتی ابدی بر دوش گردون می نهند!که آری ما نیز به سهم خود بخشیدیم.ابنانند احساسات پوچی که خرد و شعور را در چنته ندارند،اینانند بازیگران عرصه زندگی،اینانند زایل کنندگان احساساتی پاک ورنه احساس از سرچشمه خرد و شعور می جوشد و غلیان می کند و در بستر اندیشه جاری می شود،احساسی را که اینگونه نتوان سراغ گرفت چون مردابی است ساکن،فروکشنده و متعفن.

سفری دارم گهگاه به اعماق درون،به جان جهان،به آنجا که هزار کس به هزار صدا مرا می خوانند.

۱۳۸۲ شهریور ۱۶, یکشنبه

عسل

سایه ها زیر درختان در غروب سبز می گریند

شاخه ها چشم انتظار سرگذشت ابر

و آسمان،چون من غبار آلودِ دلگیریست

باد بوی خاک باران خورده می آرد

سبزه ها در رهگذار شب پریشانند

آه،اکنون بر کدامین دشت می بارد؟

باغ حسرتناک بارانی است

چون دل من در هوای گریه سیری.

ترافیک سنگین بود،هوا گرم،شرشر عرق می ریختم،صدای عجیبی شنیدم:عسل،عسل،عسل...

چشم انداختم تا منبع صدا رو پیدا کنم،یه پسرک 6-7 ساله بانمک و مرتب،کنار مادرش که با یه مانتو و مقنعه،خیلی ساده ایستاده بود،کنار خیابون عسل می فروختن،پسرک داد می زد:عسل،عسل،حس کردم عسل بعضی وقتا خیلی می تونه تلخ باشه،مثل زهر مار!

گونه های پسرک گل انداخته بود،از گرما یا شرم،نمی دونم،مادرش خیلی آروم بود،هیچ حالتی تو چهره ش نبود،منم شرشر عرق می ریختم،از گرما یا شرم،نمی دونم،پسرک همچنان داد می زد:عسل،عسل،این ترافیک لعنتی هم تکون نمی خورد،گرما،شرم،خشم،عجب معجونی می شد!

بابا نگام کرد،گفتم عسل نمی خوایم؟پیاده شد،تو ترافیک گم شد واندکی بعد برگشت،شیشه ای عسل تو دستش،گفت :می بینی تو این شهر بعضیا چجوری جون می کنن؟تو همین شهر عده ای هم مثل آب خوردن می دزدن و می چاپن،با خودم گفتم:رسم بدیه،یاد سهراب افتادم:زندگی رسم خوشایندی است...رسم خوشایندی است؟خوشایند؟!

پسرک فریاد می زد:عسل،عسل،با خودم گفتم اون الان باید در حال بازی با همسناش باشه،یا شنا تو یه استخر،نه!تو یه حوض،خلاصه یه جای خنک،پسر جون!چه زود به فکر تامین معاش افتادی،چه زود بازی رو رها کردی،دوران شیرین بچگی رو رها کردی،می دونی پسرایی 3 یا 4 برابر سن تو،به چی فکر می کن؟موبایل،رینگ اسپرت،سیستم صوتی،لباس چنین و چنان،مصرف و مصرف ،می دونی هیچوقت صدای تو رو نمی شنون که داد می زنی:عسل،عسل؟آخه اونا صدای ضبطاشون رو فقط می شنون:چه خوشگل شدی امشب!زندگی بهتر از این نمیشه!آآآآآی خوشگل خانوم،چرا نمی یای سر کوچمون!

فکر میکنی اونا می فهمن چرا بعضی وقتا عسل خیلی تلخه؟فکر می کنی بجز برجستگیهای بدن دخترا چیز دیگه ای هم نظرشون رو جلب می کنه؟فکر می کنی رد شلاق فقر رو روی پوستشون حس کردن؟صدای نفیر فرود اومدنش رو شنیدن؟گاهی هم از روی ترحم(که سزاوار خودشون هست)محبت و لطفشون رو با قطره چکونی در دریایی می چکونن و خوشحال از انجام وظیفه انسانی دقایقی بعد

به زندگی هرزه خودشون مشغول می شن.

دیدن فقر همیشه از پا درم میاره،ذلیلم می کنه،فقیر و برهنم می کنه ،صدای پاش بدجوری آشفتم می کنه،مخصوصا وقتی سایه شومش رو بر سر کودکان پهن می کنه،بر سر دختران جوان.

می دونم که فقر چیز تازه ای نیست،می دونم همه جا هست:ایران،افغانستان،آمریکا،فرانسه،...،می دونم کاری نمیشه کرد،می دونم رسم بدیه که تا ابد می مونه،تا وقتی موجودی بنام انسان وجود داره،می دونم،ولی نگو که نبینمش،نگو که از دیدنش فریاد نزنم،نگو بالا نیارم،نگو حالم از خودم بهم نخوره،از اطرافیانم،نگو پوزخند نزنم وقتی می گی:زندگی رسم خوشایندی است،

نگو این نوشته خیلی احساسیه،نگو مشکلی رو حل نمی کنه،من این نوشته رو چون اشک قطره قطره به چشم کشیده ام،من باید بار را کمی هم زمین بگذارم،من بایدکمی هم سر در چاه کنم و نعره زنم،تحلیل نمی کنم،تفسیر نمی کنم،پَس می زنم،بالا می آورم!

۱۳۸۲ شهریور ۱۴, جمعه

مستان سلامت می کنند

اینجا کسی با خویش نیست

یک مست اینجا بیش نیست

اینجا طریق و کیش نیست

مستان سلامت می کنند

مستان سلامت می کنند

مستان سلامت می کنند

مستان سلامت می کنند

۱۳۸۲ شهریور ۸, شنبه

لحظه های بزرگ

*آلنی اوجا می داند:

هرگز هیچ لحظه یی،عظیم تر از آن لحظه که می آید نیست.لحظه های بزرگ می آیند،اما به گذشته نمی روند.هیچ لحظه بزرگی متعلق به گورستان نیست.لحظه ها به ما می رسند،ما را در میان می گیرند،اندکی نزد ما درنگ می کنند،اگر لیاقت بهره گیری شرافتمندانه از آنها را داشته باشیم،طبق قانون طبیعی لحظه های بزرگ،واپس می نشینند—برای مدتها.بُزخو می کنند،تا باز،کِی.لحظه های تنومندِ پر بار و بر،نمی گذرند تا نابود شوند.آنها در ظلمت تفاخر ما—که خود رامالک آن لحظه ها می دانیم—مومیایی نمی شوند،و همچون سکه هایی عتیقه در صندوقی کهنه و بدقفل نمی مانند.آنها عقب گرد می کنند،شتابان،و در انتظار انسان لایق می مانند.

آلنی اوجا می داند:

لحظه های بزرگ،لحظه های شکوهمند،همیشه در آینده ای متصل به حال جای دارند.هرگز لحظه یی بزرگتر از آن که در آستانه در ایستاده،پا به پا می کند تا ورود کند،وجود ندارد،لحظه ای که به سوی ما می آید،به سوی ما،به امید لیاقت ما.و انسان بزرگ کسی است که قدر لحظه های به سوی حال روان را به درستی می داند،و عصاره ی لحظه های پوینده به جانب اکنون را با همت خویش می کشد تا لاجرعه فرو دهد.

لحظه های موثر،به سده های بعد تعلق ندارند،در دوردستهای آینده جاری نیستند،در غبار قرون ِ نیامده ی ناپیدا فرو نرفته اند.لحظه های بزرگ،از دور نمی آیند و به گذشته ی دور نمی روند تا در تاریخ،معطل و بلا تکلیف بمانند.آلنی اوجا می گوید:گوش کن،باور کن،این که سراسیمه به در می کوبد،باد نیست،آن لحظه بزرگ توست،در بگشا!

انسان،تا آن حد تشنه،و آنوقت عزیز من ای کذاب!تو می گویی صدها چشمه جوشان را به گذشته قرستاده ای؟شاید خواب دیده ای،چشمه ها به گذشته نمی روند،و تا گرما زدگان،رودخانه ها نمی گذرند.نه تو از کنار رودخانه می گذری،نه رودخانه از کنار تو.هرلحظه اراده کنی،کمی بالاتر،فقط کمی،یا به موازات تو،رودخانه ایست—در حرکت ،پر شور و غوغا.

آلنی اوجا می داند:

لحظه های عظیم،لحظه های مصرفی نیستند،به پایان رسیدنی نیستند،تاریخی نیستند.لحظه های عظیم،متعلق به رویا نیستند.می آیند،می رسند،تو را حرکت می دهند،تو را در درون خود جای می دهند،و آنگاه تو می مانی و آنچه بدست آورده ای،یا کوتاهی کرده ای و به دست نیاورده ای.

لحظه ی بزرگ،به تماشای تو نمی نشیند،و خود را نیز دفن نمی کند.می گویند«لحظه های سرنوشت».آیا هیچکس را دیده ای که سرنوشتش را در قفای خود نهاده باشد؟

لحظه های بزرگ،دختران جاهلیت نیستند که بتوان زنده به خاکشان سپرد.

آلنی اوجا خوبتر از هرکس اینرا می داند که انسان نمی تواند در گذشته ها به دنبال لحظه های بزرگ زندگی خویش بگردد،لحظه هایی که تباه شده اند ،یا به رفعت ممکن رسیده اند.نمی تواند و نباید بتواند.هیچ لحظه عظیمی از کف نرفته است،هیچ مصیبت بزرگی حادث نشده است،همانگونه که هیچ پیروزی بزرگی بدست نیامده،چراکه مصیبتهای بزرگ—آنسان که پیروزیهای بزرگ—متعلق به لحظه های بزرگند،و لحظه های بزرگ،هنوز و همیشه درپیش روی ما هستند.

*آتش بدون دود- نادر براهیمی



۱۳۸۲ مرداد ۲۹, چهارشنبه

دوستی

دوستی:

چه باید بدهد و چه باید بستاند؟چه بیافزاید و چه بکاهد؟کجا زخمه زند و کجا مرهم نهد؟کجا بخنداند و کجا بگریاند؟

دوستی نیز گویی چون متاعهای دیگر این آشفته بازار رو به زوال می رود،رو به ماکت بازی و ماکت سازی،دیگر در درون این قصرهای مجلل و زیبا،افسانه ای خوش برای روایت وجود ندارد،آدمی آمیخته شده با شتاب مدرنیته و زندگی ، دوستی را نیز چون مُسَکِنی در گاههای کوفتگی می بلعد و به خواب خوش و رویای خماری می اندیشد که بهوش بودن برای او یعنی درآمیختن با زندگی و مشکلات،مواجه شدن با واقعیات ،لذا برای او دوستی باید چیزی باشد که او را از چنین محیطی دور سازد،او را تخدیر کند و به گاهِ لذتهای سطحی برساند،دوستی باید چیزی باشد برایش برای گریز از تنهایی(ر.ک .آرشیو)،برای فرار از خود و حماقتهای خود که برای انسان همواره داشتن یک همگام(در هر مسیری)نیرویی محرک و جلوبرنده است و افسوس که آنان این نیروی محرک را در راه سقوط می خواهند نه صعود.

دوستی را به خیال خود چون گیاهی برای مصرف خود اصلاح نژاد کرده اند،آنچه مانده تنها خوشیهای زاییده دوستی است،تنها خنده ها و تمجیدها و گریزها،و اما مهمترین جنبه های آنرا،با سموم دفع حقیقت و واقعیت!از میان برداشته اند،تن پوشی بس بیقواره بر آن پوشانده اند به این خیال که برهنگیش علاج کنند که همواره به حجاب گرفتن توصیه شده اند!

آن رابطه ای که بگریاند و بسوزاند،که ویرا ن کند و از نو اندیشه ساختن بپروراند،که چشمان بی نورشان را جلایی بخشد،که قامت کاهلشان را در اثر نرمش دردناک سازد،چون هلاهل خطرناک می دانند،چون کودکانی که از نوشیدن شربت سینه،بدلیل تلخ بودنش گریزانند،و افسوس که اینان را خدایی باید چکاننده این شربت تلخ در کامشان و آنان این خدا را حتما "ابلیس" خواهند خواند و خواهند راند و برای راندنش به قبله دوست نماز خواهند برد.

و اما این دوستی آنگاه که با واژه صمیمیت (از نوع انبوهه) درآمیزد طرفه معجونی می شود چشیدنی!صمیمیت نیز از آن واژه هاست که باید در این آشفته بازار تعریف گردند،از آن مفاهیمی که به مرور زمان بدست انبوهه لوث شده،چهره اش ژرف خراشیده شده،صمیمیت نیز از آن تن پوشهای بس بیقواره که ناز شست خیاط جامعه سومی است بر عریانی تن پوشانده که اینجا همه به حجاب گرفتن توصیه شده اند،خواه گشاد و بی قواره خواه تیره و دلمرده.

صمیمیت را در کجا خواهی یافت؟در آن بالماسکه های آنچنانی که بسته به میزبان،ماسک بر چهره می نشیند و بازی آغاز می گردد،در آن هیاهوهای خنده و خوشی که چیزی از اندیشیدن و نو شدن نمی ماند،در آن بازار که همواره باید طلب کنی:این را بده!آن یکی را!این را عوض کن!و تو می دانی که با چنین ترکیبی پیش نمی روی،فرو می روی.

صمیمیت نه اینست که هرچه بخواهی طلب کنی و بگیری.صمیمیت در افکار موج می زند،چون از دهان بیرون آید سریع اکسید می شود،له می شود،به چرب زبانی و تملق و خودنمایی آغشته می گردد،با مراعاتها و تعارفهای دوستانه درمی آمیزد و این آن صمیمیتی است که ژکان از آن گریزان است،اصلا این صمیمیت یکی از همان عواملی است که فلسفه ژکیدن را پدید می آورد،یادت هست؟( ژکیدن سرگذشت حرفهای نگفته است،سرگذشت تنهایی در میان انبوه انسانها که چاره ای نمی گذارد جز ژکیدن، سرگذشت فریادهایی است که بیرون نیامده در گلو خفه کرده ای یا کرده اند)صمیمیتی که تو را در میان انبوهی،تنها می کند و اینک تویی که در درون فریاد می کشی.

صمیمیت انبوهه یعنی تکرار،تکرار لحظات با هم بودن،لحظات با هم خوش گذراندن،انبوهه هرچه بیشتر به چشمانش آید بیشتر با آن صمیمی است،و این نوزاد معیوب حاصل نطفه ای بیمارگون است:دوستی های انبوهه،دوستی های بی پایبست،دوستی های برآمده از دل معیارهایی کشکی.از آنجا که خود نمی اندیشند،اندیشدیدن را در طرف مقابل چندان به قضاوت و ارزش گذاری نمی نشینند،برایشان فقط ظاهری خوشایند،با زبانی خوشایند کافیست،و این زنجیره همچنان ادامه دارد،نطفه بیمار گون حاصل جفتی بیمار :رحمی چرکین که همان جامعه سومین است و مردی عقیم و بیمار که همان سنجه های معیوب انبوهه است.

و وای بر نوزادی که زاییده چنین شرایطی است.عجبا که این نوزاد بسیار عزیز و دردانه انبوهه است.

۱۳۸۲ مرداد ۲۰, دوشنبه

مجلس ضربت زدن

*من کجا هستم؟حقیقت من کجاست؟روزگاری ساکن شهری بودم،و اینک قرنهاست سرگشته ی بیابان خضر الیاسم!شما مرا از من گرفتید.خیالات خود را به من چسباندید.خون از شمشیرم چکاندید و سرهای دشمنان به تیغ ذوالفقارم بریدید!قلعه گیر و خندق گذار و معجزه سازم کردید!شاه مردان و شیر خدا گفتید!از زمینم به چهارم آسمانم بردید!به خدایی رساندید!پدر خاک و خون خدا خواندید!در ِ شهر علمم خواندید و از آن به درون نرفتید!شما با من چه کردید؟

وای بر آن که بردگی کند،و آنکه بردگی خواهد!وای بر آنکه نام و خون کسی را نان و آب خود کند!شما با من چه کردید؟سوگند خوردید به فرق شکافته من برای رواج سکه های قلبتان!به ذوالفقار خون چکان برای کشتن روح زندگی!و اشک ریختید برای مظلومیت من تا ساده دلان را کیسه تهی کنید!

ای طبلی از شکم ساخته،قناعت به دیگران آموختی تا خود شکم بیانباری!ای رگ گردن برآورده،گردن زدن آیین کردی که گردنت نزنند!ای بالا نشین،که حیا افکندی،دور نیست که افکنده شوی!و ای ستم بر،که در مظلومیت خویش پنهانی،تا کی ثنای ستمگر؟و تو ای سوار بر رهوار-تو بر سینه و سر زدی اگر کسی می دید،تا رکابت گیرند،و چون بر زین نشستی بر پیادگان خندیدی!ای زاده دروغ و بالیده در ریا،به شمار بارهایی که به نامم سوگند خوردی برای فریفتن خویش و دیگری و من و خدا،به همان شمار که دانستم و به رویت نیاوردم،شرمی از فردا کن که آینه روبرویت گیرند،ذوالفقار اینست نه تیغ دو دم!

آنها که خود را به من می بندند،کاش آزادم کنند از این بند!آنان که سوار بر مرکب روح ساده دلانند!آنها که لاف جنگ می زنند با دشمنان خیالی در دیارات خیالی،و هرگز نجنگیدند با دشمن راستین که در نهاد خویش می پرورند برای جنگ با حقیقت!

شما با من چه کردید؟ای شما که دوستداران منید!من کجا هستم؟بر صحنه شما حقیقت من کجاست؟حذفم می کنید به خاطر نیکیهایم. و با من،نیکیها را حذف می کنید.آری-نیکی بر صحنه شما مرده!و اگر قاتل ِ نیکمردی بودم،با سربلندی نشان می دادید!شما که دوستداران منید با من چنین می کنید،دشمنانم چه باید بکنند؟

شما با من چه کردید؟بزرگم کردید برای حذفم!راستی که من انسان بودم پیش از آنکه به آسمان برین برانیدم!چنین است که صحنه ها از ابن ملجم پر است و از علی خالی!شما دوستداران که با من چنین کنید،دشمنانم چه باید بکنند؟

* از نمایشنامه مجلس ضربت زدن- بهرام بیضایی

۱۳۸۲ مرداد ۱۹, یکشنبه

نهایت

من با تو از نهایت حرف می زنم،از آنجا که نفسها به شماره می افتند، ایستاده بر درگاهش مانده ای که بر زانو قرار گیری و بگریی یا خیره سر، چشم در چشم نگاهش کنی و پلک نزنی .

من با تو از نهایت درد می گویم،آری از نهایت ضعف،خود را فریب مده،اینجا تو رقم آخری،تو دشنام پست آفرینشی،تو چه در کف داری که می خواهی بر کمان قدرت بنهی؟این میانه که میدان تعقل و اندیشه نیست،اینجا آتشکده است!اندیشه سوزی که گفتم یادت هست؟اینجا اندیشه سوزی را به عبادت می نشینند،تو اینجا نه آنی که می توانستی باشی،نه آنی که یک انسان می نامند.

تو پیش نرفتی،فرو رفتی!

من با تو از نهایتی می گویم که از برابرم می گریزد،چهره ها یک به یک رنگ می بازند،بخدا می ترسم که سرآخر هیچ در مقابل نبینم،که حتی گریزشان را نیز به تماشا ننشینم. تیر در کمان نشسته،مغبون فرار غزال گریز پا را به تماشا بنشینی بهتر از تیر از پی هیچ پراندن است.

تو خرسند از این هیچی و تسخر می زنی و من در عزای این هیچم که چون بدینجا رسید؟تو پوزخند می زنی و می بالی که رهایی از قید تعلق و من ماتم زده،کز کرده ام در سوگ آن تعلقی که رهایی از برش مسرور کننده گشته است.

من با تو از نهایت می گویم و تو سر می جنبانی و می دانم که هیچ نمی فهمی،در لحظه شاید چیزی درونت را بیاشوبد،شوری پدید آید،حسی،که بیاندیشی،اما فراموشخانه ذهن انبوهه بس وسیع است،و تو را ظرفیت ترک این فراموشخانه نیست که تو راه برگزیده ای.

من با خود از نهایت سخن می گویم،من راه نهایت می پویم،نه برای رسیدن در بر نهایت،برای پوییدن راهش،که نهایت را رسیدن معنا ندارد،و رفتن و رفتن است که آنرا هویتی می بخشد.

در این میانه اما مشکلی هست،مرا نهایت درد هرلحظه بیشتر در بر می گیرد و نهایت شادی هرلحظه بیشتر از برم می گریزد،مرا آنچه زخمه می زند نهایت درد است و مرا باور ناتوان بودن برای پوییدن نهایت شادی ناگزیر به فراموشی این حس می کند و ناگزیر به سازش با چیزی که نه شروعی دارد و نه نهایتی،نه راهی دارد و نه رهرویی،یک نقطه است،جایی برای سکون،برای نرفتن به نهایت درد نه برای رفتن به نهایت لذت،اما تو باید بروی،تو را مرداب وار زیستن ممکن نیست،تو چون آنان به ماندن و پوسیدن دل نبسته ای،به تخدیر ذهن و پوییدن راهی واهی برای ارضای درونت مشغول نیستی ،تو را بی خیالی درمان این درد نمی کند،تو راه واقعیت می پویی پس همچنان نهایت درد می پویی،و می دانی که پیش نمی روی،فرو می روی!

۱۳۸۲ مرداد ۴, شنبه

چشم در چشم

چشم در چشم مرا می نگریستند،نگاهشان کردم،نه!مرا نمی دیدند،مطمئن بودم که نمی دیدند،من حالت چهره ها را وقتی که محو تماشایند خوب می شناسم،من اغلب با چشمها حرف می زنم،عشق می ورزم،متنفر می شوم،اما هیچگاه بی تفاوتی را به چشمانم نیاموختم،هرگز در ورای صورت کسی در پی چیز دیگری نبوده ام جز خود او،گرچه بارها و بارها ناپیدای دوری نگاهم را می رباید و چشم بر زمین دوخته،سرک می کشم و نقب می زنم.

چشم در چشم مرا می نگریستند ،صدایشان کردم،گرچه خفتگان را هرگز صَلا نمی دهم،چه خفته باشند و چه خود را به خواب زده باشند،چون آنکس که خود را به خواب زده،بیدار کردنش محال است و با خفتگان واقعی نیز مرا کاری نیست،ولی اینبار صدایشان کردم،برسم شکستن عادتها،کنار گذاشتن قانونها،در لحظه ای که گمان می بری شاید ارزشش را دارد،گفتند که مرا می نگرند ولی به خدا سوگند که مرا نمی دیدند،شرمم آمد از اینکه ندا دادمشان،احساس کردم سبک شده ام.

چشم در چشم مرا می نگریستند،گوش سپردم،به زمزمه هاشان،به خنده هاشان، به حرفهاشان،مطمئن شدم که مرا نمی نگرند،من ندای دهانی را که به چهره یک دوست می نگرد خوب می شناسم،من خطوط چهره ها را در گاهِ نگریستن یک دوست خوب می دانم،آنان مرا نمی دیدند گرچه چشم در چشم مرا می نگریستند.

لحظه ای بر خود لرزیدم،آنان مرا نمی شناختند؟من که صدها بار چشم در چشم با آنان سخن گفته بودم،من که نگین درخشان دوستی بر دست نشانده بودم،من که دوستی را به خیال خود تمام کرده بودم،محبت را،علاقه را،من که در این میانه برهنه برهنه شده بودم،به خیال خود بهترین صحنه شده بودم.

آنان مرا نمی شناختند،چشم در چشم مرا می نگریستند و نمی شناختند،من نگاههای خیره شده به یک آشنا را بسیار خوب می شناسم،نه!مطمئنم که مرا نمی شناختند.

چطور ممکن بود،جایی خطا کرده بودم،لغزیده بودم،شاید بخاطر آن دوران که نگریستن به آینه پل ارتباطی میان من و من بود ،عادت کرده بودم که خیره نگاه کنم و خیره نگاه شوم، چشمم کور شود اگر اینبار اینگونه خیره کسی را نگاه کنم، اگر دگرباراینگونه نایافته ها را در ورای این صورتها و صورتکها بجویم،من جز در سیلان هوا،جز در سیاهی شب،در اشکباران غروب،در خشم موجهای دریا،در صلابت صخره های موج شکن،در ملایمت شن های ساحل،در غربت باران،در سوزندگی خورشید چیزی را دنبال نمی کنم،من اینان را می جویم چون می یابم از درونشان آنچه را از ذاتشان انتظار می کشم،من از باران،گرما نمی خواهم،از طوفان نوازش نمی طلبم،از صخره تسلیم شدن نمی پذیرم،در موج جز فرود و فنا نمی یابم.

چشم برگرفتم ،سنگینی نگاهم را بر دوش خود افکندم،بر روح خود،درون را نگریستم،در درون موجها را دیدم،صخره بندها را،خورشید را،باران را،شنزار را،بر وسعت بی کران دریا نظاره کردم تا لرزشی مطبوع سراسر وجودم را فرا گیرد،و آنکاه بر خورشید نگریستم،زیراکه ندایی درونم می پیچید که:"نگاهت هرگز خانه غم مباد،اگرت آبی در چشم است خورشید را بهانه کن که کرکسها چون شکسنه ات بینند،جانت را می درند."