۱۳۸۲ تیر ۵, پنجشنبه

مکالمه ای میان من و من

مکالمه ای میان من و من:

من :لحظه هایی در آیند و روندند که قضاوت بر آنها سخت دشواراست،تصاویری که صدا گذاشتن بر آنها بسیار حساس است،مبادا که ارزش این تصاویر تنزل یابد، لوث شود،لحظاتی که نفسها به شماره می افتند،گویی غلظت هوا بسیار سنگین است،چیزی از جنسی غریب در فضا موج می زند،می کوشیم که پیروان یک موج سطحی نباشیم،می پاییم که گرفتار احساس و شوری احمقانه نگردیم،از سویی می کوشیم که به هوش باشیم،می پاییم که تاریخ را رذیلانه ننویسند که رسم بدی بوده که همواره ستمگر، ضعیف را نوشته و همواره بد نوشته،ناجوانمردانه نوشته،و می کوشیم که قوی باشیم نه ظالم،می کوشیم هنگامیکه سرودن آغاز کردیم،هنگامیکه گروه کُر خود را برگزیدیم،خارج نخوانیم،فالش نباشیم،یک صدا باشیم.

من:ولی لحظاتی می آیند که به انتظار تو نمی مانند،به انتظار لحظات کشدار انتخاب نمی مانند، و تویی که باید در لحظه برگزینی،و این گزینش در گاههایی هرچند اشتباه است ولی ارزشش از تردیدهای ناشی از ترس و بی مایگی بیشتر است، از گزینشهای فرصت طلبانه بیشتر است،از رنگ عوض کردنهای وابسته به جو زیباتر است، گاه تاوانها بس سنگین اند ولی آنان که قضاوت می کنند نمی فهمند تو در لحظه چه دیده ای، نمی دانند چه در درونت جوشیده است،نمی دانند چه در درونت طنین افکنده است،لحظاتی بس دشوار است،لحظاتی که نوشتن بر آنها بس سخت است،اینجا حتی نوشتن نیز از ارزشها می کاهد،جانداران به قدر کفایت می نوشند و مست و خراب به خود می پیچند.

من: نه!باید مهیا بود،باید در لحظه بتوانی تجزیه و تحلیل کنی،باید در لحظه آنچه را عقلانیت و منطق حکم می کند برگزینی،باید ذهنت را نرمش دهی،آماده کنی،آماده لحظات سخت و سریع انتخاب،برای ژکانان که خود را از بند انبوهه رهانیده اند این امری لازم است،امری بدیهی است،چندان دست نایافتنی نیست،اگر قرار باشد تو هم اسیر این احساس گردی پس چه فرقی است میان آنکه می داند و نمی داند؟در اصل تو مرتکب جنایتی بزرگ شده ای،تو می دانی و باز به پیش می روی.از قانون لحظات بزرگ چیزی می دانی؟لحظات بزرگ گرچه دق الباب نمی کنند،گرچه به انتظار لحظات کشدار انتخاب و تردید نمی مانند،ولی برنده کسی است که در لحظه برگزیند و با تکیه بر قدرت اندیشه،درست برگزیند،ورنه هر کله خری را توان گزینشهای دفعه ای و سریع هست،هرکس را توانی در بازو باشد توان کشیدن کمان و رها کردن تیر هست،اما آنکس که به نیروی اندیشه آستین بالا زند،تیرش به هدف خواهد نشست،تیر پراندن هنر نمی خواهد،هدف زدن هنر می خواهد.

من:تو هرگز ندانستی که چه در من گذشت،چیزی در درونم جوشید که عقلانیتم را چون برده در بند ساخت،من باید در آن لحظه فریاد می زدم،باید آنچه بر سرم گذشته بود را...

من:اینها یعنی در سطح بودن،یعنی اسیر احساسات شدن،کم نکشیده ایم از این احساسات احمقانه و سطحی،کم نکشیده ایم از این های و هویها که ملعبه منافع عده ای کفتار شده است،بس نیست آنچه در این میان کشیدیم،بس نیست جرعه جرعه جام شوکران که به حلقمان ریختند؟

من:می دانی! تو مرا متهم می کنی که می فهمم و به پیش می روم،مشکل اینجاست که این زخم مرا به پیش می برد،این درد که با آن شبها را صبح کرده ام مرا به جلو می راند،آنان که دردی ندارند را موج توهم به پیش می برد،ولی مرا جوشش درد است که به پیش می راند،درد من از صبرم بیشتر شده،می فهمی؟به خدا اگر بفهمی،این جولانگاه ،چاهی است که در آن نعره کشم،ورنه از هم می پاشم،عقلانیتم اینگونه دم به دم زخمم می زند.

من:سر بر دیوار بکوب اما خاموش باش،گفتیم که فلسفه ژکیدن چیزی جز این نیست،در هیاهو،در معرکه فریاد،لاشه اندیشه را بر سر دست می برند،تو می دانی که کفتاران در این جولانگاه در طمع لاشه تو سرک می کشند،لاشه یک شیر بزم آنان را بسیار بیشتر از یک خرگوش گرم می سازد،تو نه در برابر خودت که در برابر آینده مسئولی،در برابر تاریخ.

من:خوشا مصلوب وار بر چارمیخ تاریخ فریاد سردادن چونانکه بر رواق تاریخ به یادگار بپیچد و بماند.

من:تو باید بدانی که قانون ماندن،اندیشیدن است،تاریخ که خوانده ای؟تو باید آگاه باشی که رسم جاودانگی ،گریز از امواج سطحی احساسات است پس شنا کن رو به ما که در ساحل ،سبکباران ساحلها را خبری از حال ما نیست و موجهای بسیار در رقص و اطوارند.

من:چرا همیشه تو مرا به سوی خود می خوانی؟چرا تو هیچگاه به سمت من نیامده ای؟دست در دستم ننهاده ای؟قانون تو حالم را به هم می زند!

من:مسئله به سادگی مسئله مبدا و مقصد است...

۱۳۸۲ خرداد ۲۱, چهارشنبه

عقیم

گمان می بردی که اندیشه را بتوان در بند کشید؟ بتوان محدود کرد؟بتوان در چهاردیواری پوسیده تاریک خانه های ذهن آنرا مصلوب کرد و بر چهار میخ کشید؟چهره را از این خون گلگون کردن بس دیدنی است.

میشد صدا را خفه کرد،فریاد را خفه کرد،کتاب را سوزاند،پای را شکست،سر را بر دار کرد،چشم را کور کرد،اما اندیشه سوزی دیده بودی هرگز؟هرگز بر پیکر اندیشه که بر سر دار می رقصد گریسته بودی؟هرگز صدای نعره های گوش خراشش را از اعماق تاریک خانه ها شنیده بودی؟

می دانم که نمی فهمی چه حالی است اینکه اندیشه را خودمان به عادت دیگر محدودیتهامان ،به رسم سر سپردن به پستی ،آنگونه از ریشه بزنیم که توان بالیدنش نباشد.

اندیشه که سر بر لایتناهی می ساید و بر مرکب آزادی در پی مرگ و به قصد جانش می تازد و از دهلیزهای محدودیت سبکبارانه می جهد اینک اینجا بین که چون پیری عصاکش،هراسان از چاله ها،بر کورسوی چراغ غبارگرفته ی رو به خاموشی دست می یازد که به کلبه محقر خود در اعماق پستی برساند این پیکر فرتوت را و دمی در رویای جوانی بیاساید،پیرمرد نمی داند که کرم انداخته است،پیرمرد نمی داند که چه بسیار ترحم برانگیز است.

افسوس که در این دره پستی،هزاران هزار پیرمرد فرتوت در آیند و روندند و نمی دانند که مایه شرم آن جوانانند.

صدایی دیگر آمد؟گوش کن...

گویی پیکری کرم افتاده را زوال و نیستی به دندان کشید

به ترحمش لحظه ای سکوت کنیم!

بیندیشیم...بیندیشیم...بیندیشیم؟!!!

اندیشه؟!!!

آه از این قلب که جز درد در آن چیزی نیست.

۱۳۸۲ خرداد ۱۳, سه‌شنبه

وطن

چگونه بنگارم نقش وطن را بر تار و پود وجودم؟چگونه ببینم تصویر معجوج آنرا در آیینه زنگارگرفته آینده مان؟چیزی در درونم زبانه می کشد،می سوزاند،من نمی دانم که چرا ولی گهگاه با شنیدن نام وطن لهیبی درونم را می سوزاند،من از بسیاری چیزها رهانیده بودم اندیشه ام را،نگاهم را برگردانده بودم از نگریستنش،ولی واژه وطن ناخوداگاه مرا به ناکجایی می برد که قدرت تحلیلش را ندارم و نمی خواهم که بدانم چیست و از کجاست این جذبه و این لرزش که یکباره وجودم را تسخیر می کند.

همیشه به این جمله نادر ابراهیمی اندیشیده ام که:"تو که عاشق جنس خاک نیستی،عاشق رابطه هایی هستی که در این خاک هست."و آنگاه که این رابطه ها شکسته شوند و بی ارزش آنگاه تکلیف خاک چیست؟تکلیف ما که از قید این رابطه ها گسسته ایم چیست؟به این بیندیشم که:"موطن آدمی را در هیچ نقشه ای نشانه نیست"؟

من نمی خواهم که به افسانه پناه ببرم،نمی خواهم در اندیشه روزهایی باشم که شاید هرگز نبوده اند،نمی خواهم که افسون افسانه گردم،من به فرهنگ باستانی و داریوش و کوروش و تخت جمشید نمی اندیشم،به تمدن کهن و تاریخ 2500 ساله نمی بالم،من وطن را بی هیچ افتخار و مدالی می خواهم ولی سخت می خواهمش،با همه بدیهایش می خواهم،آری گویی من عاشق جنس خاکم،نمی دانم شاید اشتباه باشد،شاید احمقانه باشد،ولی من وطن را همچون پدری عاشقم،پدری که قرنها از جان و دل کوشیده،پدری که شاید از روی عشق و علاقه زیاد اینگونه فرزندانش را سخت آزرده،من چگونه خواهم توانست در هر گوشه ای جز این خاک اینگونه باشم که هستم؟،من این پدر را که بارها کودکانش را تنبیه کرده،فلک کرده و تحقیر سخت عاشقم،می دانم که خودش نیز در عذاب است،می شنوم گاهی صدایش را که می گرید،که نعره می کشد،می دانم که بارها خون گریسته است،بارها در خود شکسته است،ولی گویی گوشه ای از وجودم متعلق به این واژه است:"ایران"،گویی در آنروز که گل آدم را می سرشتند نمی دانم شاید به تصادف پیمانه ای از این خاک بر وجودم پاشیدند که امروز اینگونه زخمی و نالان از دستش اینگونه به خود می پیچم و مدحش می گویم و می ستایمش،ستایش نه از روی شوکت و عظمت بل فقط از روی بودنش،از برای ماندنش،از برای دیدنش.شاید از اینرو اخوان را و ناله اش را بیش از بقیه می پسندم.

اشاره ای می کنم به بخشی از نوشته نادر ابراهیمی در مورد مهدی اخوان:

در آن روزگار غمشاران،که شبه روشنفکران را بلاهت بی وطنی،گریبان گرفته بود،در آن روزگاران که می گفتند میهن ، واژه ای ست کودکانه،خوب برای بچه های مدرسه،خوب برای عقب ماندگان،خوب برای آنان که تاریخ نمی دانند و روند تدریجی از میان رفتن واژه های مندرسی چون وطن را نمی شناسند و نمی دانند...در آن روزگار مهدی اخوان از نوادر بود،که نه فقط عاشق وطن بود،که این عشق را،عشق قدیمی و کهنه را تبلیغ هم می کرد،تعلیم هم می داد و با این عشق بود که های های می گریست.

در آن روزگار غمباران که شبه روشنفکری،بی وطنی را کسوت جهان وطنی پو شانده بود، و میهن را واژه ای ارتجاعی قلمداد می کرد،آنکس که در آن زمان،از وطن،به غیرت و تعصب سخن می گفت،زنده ماناد که مهدی اخوان بود.

در روزگار الواطی روح،آنکس که زیر بیرق غیرت و همت خویش خیمه زد و با شمشیر آخته کلام،تشنه لب،در برهوت سوزان،بر مغز نگره پردازان خیانت پیشه بی وطن کوبید،نامش زنده ماناد که او مهدی اخوان بود.

اما این اخوان خوب،همیشه خوب،برای ابد خوب،البته مشکل کوچکی هم دارد...

در نوشته های بعدیم به این مشکل اخوان در عشق وطن از دید ابراهیمی بیشتر خواهم پرداخت.

۱۳۸۲ خرداد ۶, سه‌شنبه

کوزه

کدامین صدا،کدامین ناله و ضجه،کدامین آهنگ،کدامین عکس و تصویر،کدامین فیلم یا کتاب می تواند حدیث زندگی ما را روایت کند؟کدامین منطق قدرت توجیح آنرا دارد؟کدامین پاداش قدرت جبران آنرا؟کدامین مرهم قدرت شفای آنرا؟کدامین حنجره قدرت فریاد آنرا؟

کدامین آرش بر قله رفیع غیرت تیر آگاهی بر کمان فهم و معرفت خواهد نهاد تا سرحد بودنمان را گسترش دهد؟تا سرحد دردهامان را کاهش دهد؟

گوشم را به کدامین صدا بسپارم تا وجودم را نخراشد؟نگاهم را به کجا بدوزم که نلرزم؟

دلم برای این کوزه قدیمی می لرزد،نگرانم،این کوزه آنقدر در زیر آفتاب له له زده که هزاران ترک برداشته،ظرفیت نگهداشتن آب را ندارد،هرگلی در آن بگذاری خشک می شود،جز گل بیابانی،جز خار و گون.

این کوزه آب می دهد،همگان می پرسند جنس خاک این کوزه چیست؟این خاک را در کجا می توان یافت؟کدامین کوزه گران نقش بر آن زده اند؟کدامین دستها آنرا شکل داده اند؟

هرچه می جوییم از جنس این خاک نمی یابیم،گویی گامهای آلوده جنس خاک را عوض کرده اند،اب دهانها حرمت آنرا شکسته اند و بارانها املاح آنرا در اعماق زمین به درختانی سپرده اند که اکنون یا خشکند یا بی تنه.

با این خاک کوزه ای درخور آنچه باید نتوان ساخت ؟آب درون آنها بوی تعفن می دهد.

کوزه گران چه؟انها شاید قدری از این خاک داشته باشند.

در اینجا دیگر کسی کوزه گری نمی داند.نسل کوزه گران منقرض شده است.

آری،جام بلورین!

ولی این مردمکان که جام بلورین نمی شناسند،مبادا جام را بشکنند،مبادا خرده هایش در پاهاشان برود،در چشمهاشان،مبادا برخی چهره کریه خود را در آن ببینند؟

پس چه کنیم؟

به کنار رود برویم و سر در آب کنیم و بنوشیم.

اما رود چون قبل آرام و کم جریان نیست،مبادا ما را با خود ببرد؟

مبادا آبش را مسموم کرده باشند،ما را همیشه ترسانده اند،همیشه در اضطراب بوده ایم.

پس چه کنیم؟

می توان از اشک خود را سیراب کرد،اشک باران،شنیده ای؟

آه که چه موهبتی است گریستن.ولی از بی صدا گریستن خسته شده ام،از آهسته گریستن.

باید جایی بیابم که آنقدر باران ببارد که اشکهایم را کسی نبیند،جایی که برای گریستن دلیل نخواهند،آنرا بیماری ندانند.

آه که چه موهبتی است گریستن.

این دگر نقل و حکایت نیست

و بگویم نیز و خواهم گفت

حسب حال است این،شکایت نیست

هر حکایت دارد آغازی و انجامی

جز حدیث رنج انسان،غربت انسان

آه،گویی هرگز این غمگین حکایت را

هرچها باشد،نهایت نیست!

۱۳۸۲ اردیبهشت ۲۹, دوشنبه

تلخکام

چقدر خویشتن را زندگی کرده ایم؟چه میزان گذاشته اند که از مرز دغدغه های هرروزه فراتر رویم؟از مرز تاسف خوردن بر دیروز،فشار و تشویش امروز و ترس و اضطراب فردا؟لحظات کمی خود را زندگی کرده ایم و شیره ناب بودن را نوشیده ایم،مست و خراب از طرفه معجونی مزخرف،افتان و خیزان دست بر در و دیوار روزها می کشیم،پنجه می ساییم،نه چون دری بگشاییم بل چون سایه ی دری را شاید لمس کنیم که در آرامش بودنش ذره ای این جان ملتهب را مرهم نهیم،در حال تقلا بسوی هیچیم،چشمهانان را فقط تاریکی نوازش می دهد،دستهامان نیز از اینرو فقط در و دیوار می سازد:بی پنجره،بدون در!

سعی می کنم که دلم نسوزد،ولی اینان ما را بسوی قهقرا می برند،بسوی نیستی،روحمان را ذلیل می کنند،پست و حقیر،بودن در میان چاردیواریهای متعفن را برایمان عادت می کنند و وای بر انسانی که روحش به اینگونه زیستن خو کند،که کرده ایم.

وای بر نسلی که کرکس وار زیستن را خو کند و جز شکار لاشه های مرده چیزی در غایت بودنش نمایان نگردد،نسل آدمی گویی رو به زوال می رود و ما نیز که در این میانه همواره بیشترین پیشرفت را داشته ایم:در عقبگرد،در پسرفت.

خوابی عجیب پلکهامان را نوازش می دهد،سنگینی تاریخ گویی بر پشت پلکهامان فشار می آرد که آنها را بر هم نهیم،ما که عاشق رویاییم چرا به قله های رفیع و مفتوح گذشته پناه نبریم؟ما که افسون افسانه ایم چرا پلک بر هم ننهیم و شیرینی آنچه را تخیل می کنیم مزمزه نکنیم؟

ژکانان اما تلخکامان ابدیند،آن شیرینی هزاربار بیشتر ذائقه مان را می آشوبد،کسی چه می داند؟اصلا از کجا معلوم که شراب ما تلخ است و قند آنان شیرین؟

۱۳۸۲ اردیبهشت ۲۴, چهارشنبه

چرا کتاب بخوانند؟


چرا کتاب بخوانند؟

کودک کتاب می خواند،کودک کتاب را همبازی تخیلات خود می کند،با کتاب سرمست از دنیای پاک کودکانه خود می شود،دنیایی که در آن برای همه چیز پایانی خوش متصور است،در آن قهرمانانی هستند که کودکان به آنها عشق می ورزند،برخی کودکان داستانهای آهنگین را بیشتر می پسندند،اوج و حضیض کلمات و بازی آنها جانشان را نوازش می دهد،بهرحال کودک کتاب را جولانگاه تخیلاتش می یابد و همگام با دنیای کودکیش،خوگرفتن با کتاب و کتاب خوانی از اینجا شاید پایه ریزی شود.

نوجوان کتاب می خواند،او شاید بیشتر به کمیت توجه دارد تا کیفیت،او عطش خواندن دارد،آری نوجوان در جواب این سوال که در اوقات فراغت چه می کنید؟خواهد گفت که کتاب هم می خواند،نوجوان شاید کتاب مبتذل و بی-مایه بخواند،ولی این خود شروعی بسیار خوب است، بیشتر نوجوانان حتی کتابهای بی - مایه هم نمی خوانند لذا در این بین، این قشر خود گامی به جلو برداشته اند،معتقدم که بی مایه ترین کتابها نیز خود چون فرهنگ کتاب خوانی را با خود دارند موثرند، همانطور که معتقدم دانشگاه برای افرادی که در آن از لحاظ علمی هیچ نیاموزند به نوبه خود تاثیر گذار است،حتی بدترین دانشگاهها زیرا دانشجو شدن و بار این لفظ خود تاثیرگذار است،همینطور است کتابخوان بودن،حتی کتابهای بی مایه،مسئله براحتی مسئله تکامل ذهن و اقتضای سن است،چند جوان 10-15 ساله می شناسید که پینک فلوید گوش کنند؟Tool؟Anathema؟اما منصور و شهرام شبپره و اندی حتما گوش می دهند،اما این دگردیسی آغاز خواهد شد.

پسر جوان کتاب می خواند،شاید احمقانه می خواند،و برای جلب توجه و عرض اندام،ولی چه بسا که بسیاری از جوانان برای نیل به این هدف،کارهایی پست تر مرتکب می شوند،دغدغه هایی احمقانه تر دارند:تیپ،قدرت مانور با ماشین،قدرت چرت و پرت گویی برای جذب دختران،میزان مایه داری،میزان گندگی عضلات،...

پس باید برای آنان که از روی جلب توجه کتاب می خوانند کف زد،لا اقل در میان آنان داشتن اطلاعات یک ارزش است،یک برتری است و این خود ارزشمند است،خود نطفه ای است که شاید به نوزادی بدل گردد که کتاب را بخاطر عشق به کتا ب می خواند،عشق به جستن و یافتن ،لا اقل اینکه برای جلب اذهان از چنین وسیله مقدسی استفاده کرده اند و باز معتقدم که این خود مشوقی است برای درجات بالاتر،نوجوانی که با تکیه به مطالعاتش به فتحی نایل می شود چه بسا انگیزه اش قویتر گردد و تدریجا از این مرحله نیز فراتر رود.

دختر جوان کتاب می خواند،شاید چون دختر جوان مولفه های ظاهری جذب و جلب توجه را بیشتر از پسران دارد کمتر از روی خودنمایی کتاب بخواند،دختر جوان شاید بیشتر کتابهای احساسی بخواند،برای ارضای دمشغولیهایش،برای تلطیف جو خشن پیرامونش،شاید دلیل این باشد که بیشتر کتابها جنسی مردانه دارند،دنیایی مردانه دارند،شاید کمتر جولانگاه اندیشه های موردنظر آنان باشند و می دانیم که لا اقل اندیشمندان و فیلسوفان کمتر نظری به عالم زنانگی انداخته اندو از دیدگاه فمینیستها دیدی عادلانه به این مقوله ندارند.

بهرحال به گمانم هریک از افراد فوق به دلیلی معطوف به کتاب و کتاب خوانی شده اند،هر یک در جستجوی گوهری که شاید آن آن گوهر ناب و اصیل نباشد ولی چه بسا این جستجو آنان را به ژرفایی جدید ببرد،به شناختی کاملتر و واقعی تر برساند و معتقدم که کتاب این جذبه و کشش را داراست.

۱۳۸۲ اردیبهشت ۱۰, چهارشنبه

رجز

ببین که در برابرت قامت افراشته ام و بخدا سوگند که خم به زانو نخواهم آورد،ببین که بند بند وجودم را سدی خواهم کرد در برابر هجوم سیلابهای بی امانت ،ببین که گر درونم هزار تکه گردد خم به ابرو نخواهم آورد و عصیان درونم را احدی در نخواهد یافت،ببین که گردنفراز و راست قامت سینه سپر کرده ام که اینک چون موج در من بگذری و باز راست برجا خواهم ماند که من سخت شیفته راست قامتان تاریخم،که من سخت شیفته نبردم و تو مرا به نبردی ابدی خوانده ای،به کارزاری ناتمام،آنقدر انعطاف پذیرفته ام که چون آهن و فولاد در من بگذری و بار دیگر ببینی که در برابرت خندان به جشن می نشینم،ببینی که ناله نمی کنم،ضجه نمی زنم،برسرنمی کوبم،تو را به رویارویی تن به تن می خوانم،فقط من و تو،چشم در چشم،مشت در مشت،بکوبیم و از نو بسازیم یکدیگر را،که گرچه بارها ویرانم کردی ولی از نو بودن آغاز کردم که هیچگاه از نو شدن نهراسیده ام،ایمان داشته باش که رد ناخنهایم را بر روی چهره ات باقی خواهم گذاشت که هیچگاه خاطره این نبرد را به فراموشی نسپاری،که هیچگاه حریف را دست کم نگیری.

۱۳۸۲ اردیبهشت ۳, چهارشنبه

تنهایی

تنهایی:در بسیاری ذهنها واژه ای با باری نه چندان خوشایند،نه چندان مطلوب،و البته نه چندان ملموس،ولی ریشه از تفاوتی فاحش است که اغلب نادیده انگاشته می شود:تفاوت میان loneliness و solitude ،میان خلوت و غربت،میان تنهایی مغموم و تنهایی مسرور.

و از اینجاست که راهها جدا می شود و باورها به جدل بر می خیزند،آنان که از این خلوت درون گریزانند به ناچار راهی جز درآمیختن با همنوعانی حتی نه چندان همفکر و همراه نمی یابند،دوستی نه به قیمت رفع نیازی صحیح و برآوردن حاجتی،نه به عنوان رابطه ای سازنده و نزدیک،بل گریز از کابوسی،کنار زدن حقیقتی،پایبند نشدن به واقعیتی،و آن حقیقت این است:

بسیاری در تنهایی هیچند،صفر،در تنهایی خویش میدانی برای جولان نمی بینند،فضایی برای جلب توجه نمی یابند،زیرا که فضا در تنهایی آنچه آنان می خواهند فراهم نمی کند،عقده ها را مخفی نمی کند،ضعفها را نمی پوشاند،و در تنهایی نقابها به کنار می روند،و سنجه ها بکار می افتند،سنجه هایی بس دقیق و نکته بین نه چون سنجه های انبوهه سطحی و نادقیق:آینه های بزرگ نما و کوچک نما!

در تنهایی و سکوت اندیشه ها پر بار می شوند و حقیقت از گوشه و کنار سرک می کشد،پرده می درد و راه باز می کند،در تنهایی خود را به قضاوت می نشینی ،آنچه کرده ای ، آنگونه که بوده ای و در محکمه خود، کمتر راهی برای تو جیح و فرار است،در اینجا به خویشتن خویش رجوع می کنی و می کاوی،و می یابی تمام آلودگیها را،ریاها را،دو چهره گی ها را،لغزشها را،یا خوبیها را،انسانیت ها را.

و سرچشمه این اختلاف و این حس های متفاوت درست از همینجا شکل می گیرد:برخی در این قضاوت ،در این محکمه خود،مغموم می شوند و سرشکسته و برخی مسرور و سربلند،برخی در این تنهایی خود را در حال آلاییدن می یابند و برخی در حال پالاییدن،برخی در کار تن و هوس و تکرار و سطحی نگری و برخی در کار تامل و تعقل و اندیشه،برخی تنهایی را هیولایی می یابند که انان را به افسردگی و هیچ می رساند و برخی آن را ارمغانی برای آرامش می یابند و مامنی ناب برای بودن که زیستن آنان را مفهومی ابدی می بخشد.

در این میدان آنان که پی به بودن بی ارزش خود می برند ،به عمق زندگی پربار!خویش دست می یابند سعی به دوری از این حس می کنند که لذتهاشان را تخریب می کند و حما قتهاشات را تصحیح،لذا در میامیزند با هیاهوی برون تا فراموش کنند آنچه را که هستند و گم شوند در این آشفته بازار و سعی در یافتن کسی می کنند که اینگونه بودنشان را همراهی کند والبته که تنهایی در این عرصه رفیق کمک کاری نیست،اینان یا می فهمند که چه می کنند و چه هستند اما چون قامت کاهل اندیشه شان و بودنشان را توان کشیدن این بار نیست آن را وامیگذارند و یا آنچنان در این هیاهو ها گم شده اند و آنچنان مشغول و دلبسته بکار خود که هیچ نمی فهمند .

اما انان که در این میدان به پالایش خود همت می گمارند و به اندیشه می نشینند و سعی در پربار کردن بودنشان دارند می یابند که این تنهایی،غربت از خویشتن نیست بلکه قربت به خویشتن است،رجوعی دوباره به خود اما اینبار جامع تر و سنجیده تر،برای اینان تنهایی محل خودسازی است و برای آن دسته دیگر محل خودبازی،برای اینان تنهایی مامن آرامش می شود و جایی برای خالی کردن درون خسته از درد،اما برای دسته دیگر جایی می شود با هجوم ترس و تشویش و اضطراب و محلی برای انباشتن درون از درد آنگونه بودن و زیستن،برای اینان تنهایی قوت بخش است و در این تنهایی فرمانروای مطلقند و برای دسته دیگر تنهایی پست و زبون کننده است و در این تنهایی برده های حماقتهای خویشند.

و اینگونه است که برخی تنهایی را پاس می دارند و از آن لذت می برند و گروهی دیگر از آن گریزانند،درست مانند قله ای که چون توان پریدن داشته باشی سکویی می شود برای به اوج رسیدن و یا جایی می شود برای سقوط به قعر دره،حضیض.

۱۳۸۲ اردیبهشت ۱, دوشنبه

خاکستر

بجز باد سحرگاهی که شد دمساز خاکستر؟

که هردم می گشاید پرده ای از راز خاکستر

به پای شعله رقصیدند و خوش دامن کشان رفتند

کسی زان جمع دست افشان نشد دمساز خاکستر

تو پنداری هزاران نی در آتش کرده اند اینجا

چه خوش پر سوز می نالد،زهی آوازخاکستر

سمندرها در آتش دیدی و چون باد بگذشتی

کنون در رستخیز عشق بین پرواز خاکستر

هنوز این کنده را رویای رنگین بهاران است

خیال گل نرفت از طبع آتشباز خاکستر

من و پروانه را دیگر به شرح و قصه حاجت نیست

حدیث هستی ما بشنو از ایجاز خاکستر

هنوزم خواب نوشین جوانی سر گران دارد

خیال شعله می رقصد هنوز از ساز خاکستر

چه بس افسانه های آتشینم هست و خاموشم

که بانگی برنیاید از دهان باز خاکستر

ه.ا.سایه

۱۳۸۲ فروردین ۲۴, یکشنبه

مست نوشت

جرعه جرعه نوشیدن،آتش افروختن در بیداد سرمای برون،هیمه هیمه هیزم از وجودی ناب بر آتش افزودن،اینجا چه شوری برپاست،اینجا ضیافت است،منستان من است اینجا،من اینجا بی نقابم،بی چهره،مرا اکنون دریاب،در سیلان کامل فکر و احساس،اینجا که اندیشه ها سبکبارانه بال می گشایند به سوی ابدیت،رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند،آنجا که احساس ناب را توانی هزار برابر است،که بپاشد و بریزد این خانه آشفته را،برقصیم به زخمه های این ساز،برقصیم،همه ذرات وجود در ارتعاشی هماهنگ ،از جز به کل،برقصیم به ندای درون،غرقه در جذبه دستی که می کشد مرا به ناکجایی که منستان من است،میعادگاه و وعده گاه خلوت درون،من اینجا سبکبارانه می رقصم،زخمه هایی پی در پی بر گیتار می زنم،نتها را یک به یک می نوشم،سفری می کنم بدانجا که هرچه هست من است،من.

ریشه می دوانم در این هوای تازه،در این خاک حاصلخیز ،مشتی دانه از احساس می افشانم و سبکبارانه رویشش را به تماشا می نشینم،من ریشه می گسترانم در این خاک که علفهای هرزه را زهره خودنمایی در آن نیست،چراکه اینجا منستان من است،و من فرمانروای مطلقم،و من اینجا بوی علف را می بلعم،من از باده احساس سرمستم و سیری ناپذیر،من اینجا در حرکتی هماهنگ،که نبض ارتعاشش به جان جهان متصل است،در رقصم،در سیلان،من اینجا حل می شوم در آن جذبه که مرا به خود می خواند،و هیچ می شوم،و باز در ارتعاشی هماهنک و در رستخیزی دوباره هر ذره این هیچ ، جانی در کالبدش دمیده می شود و درمیامیزد با ندای درون،هر ذره قسمتی از من می شود،و میامیزد و به رقص در میاید و به جوشش و به جنبش و به تدریچ همه ذرات را رقصی و ارتعاشی مشابه فرا می گیرد و هر ذره آینه ای می شود از ذره دیگر و هر ذره مفهوم بودنش را از رقص دیگری وام می گیرد و من ،رهبر این ارکستر، زخمه می زنم و پیش می رانم تا آنجا که ذرات درهم میامیزند و من می شوند و من در ارتعاشی لذت بخش و موزون بند از بند وجود می گسلم و ذره ذره در چاهی عمیق می چکم.