۱۳۸۲ خرداد ۶, سه‌شنبه

کوزه

کدامین صدا،کدامین ناله و ضجه،کدامین آهنگ،کدامین عکس و تصویر،کدامین فیلم یا کتاب می تواند حدیث زندگی ما را روایت کند؟کدامین منطق قدرت توجیح آنرا دارد؟کدامین پاداش قدرت جبران آنرا؟کدامین مرهم قدرت شفای آنرا؟کدامین حنجره قدرت فریاد آنرا؟

کدامین آرش بر قله رفیع غیرت تیر آگاهی بر کمان فهم و معرفت خواهد نهاد تا سرحد بودنمان را گسترش دهد؟تا سرحد دردهامان را کاهش دهد؟

گوشم را به کدامین صدا بسپارم تا وجودم را نخراشد؟نگاهم را به کجا بدوزم که نلرزم؟

دلم برای این کوزه قدیمی می لرزد،نگرانم،این کوزه آنقدر در زیر آفتاب له له زده که هزاران ترک برداشته،ظرفیت نگهداشتن آب را ندارد،هرگلی در آن بگذاری خشک می شود،جز گل بیابانی،جز خار و گون.

این کوزه آب می دهد،همگان می پرسند جنس خاک این کوزه چیست؟این خاک را در کجا می توان یافت؟کدامین کوزه گران نقش بر آن زده اند؟کدامین دستها آنرا شکل داده اند؟

هرچه می جوییم از جنس این خاک نمی یابیم،گویی گامهای آلوده جنس خاک را عوض کرده اند،اب دهانها حرمت آنرا شکسته اند و بارانها املاح آنرا در اعماق زمین به درختانی سپرده اند که اکنون یا خشکند یا بی تنه.

با این خاک کوزه ای درخور آنچه باید نتوان ساخت ؟آب درون آنها بوی تعفن می دهد.

کوزه گران چه؟انها شاید قدری از این خاک داشته باشند.

در اینجا دیگر کسی کوزه گری نمی داند.نسل کوزه گران منقرض شده است.

آری،جام بلورین!

ولی این مردمکان که جام بلورین نمی شناسند،مبادا جام را بشکنند،مبادا خرده هایش در پاهاشان برود،در چشمهاشان،مبادا برخی چهره کریه خود را در آن ببینند؟

پس چه کنیم؟

به کنار رود برویم و سر در آب کنیم و بنوشیم.

اما رود چون قبل آرام و کم جریان نیست،مبادا ما را با خود ببرد؟

مبادا آبش را مسموم کرده باشند،ما را همیشه ترسانده اند،همیشه در اضطراب بوده ایم.

پس چه کنیم؟

می توان از اشک خود را سیراب کرد،اشک باران،شنیده ای؟

آه که چه موهبتی است گریستن.ولی از بی صدا گریستن خسته شده ام،از آهسته گریستن.

باید جایی بیابم که آنقدر باران ببارد که اشکهایم را کسی نبیند،جایی که برای گریستن دلیل نخواهند،آنرا بیماری ندانند.

آه که چه موهبتی است گریستن.

این دگر نقل و حکایت نیست

و بگویم نیز و خواهم گفت

حسب حال است این،شکایت نیست

هر حکایت دارد آغازی و انجامی

جز حدیث رنج انسان،غربت انسان

آه،گویی هرگز این غمگین حکایت را

هرچها باشد،نهایت نیست!

۱۳۸۲ اردیبهشت ۲۹, دوشنبه

تلخکام

چقدر خویشتن را زندگی کرده ایم؟چه میزان گذاشته اند که از مرز دغدغه های هرروزه فراتر رویم؟از مرز تاسف خوردن بر دیروز،فشار و تشویش امروز و ترس و اضطراب فردا؟لحظات کمی خود را زندگی کرده ایم و شیره ناب بودن را نوشیده ایم،مست و خراب از طرفه معجونی مزخرف،افتان و خیزان دست بر در و دیوار روزها می کشیم،پنجه می ساییم،نه چون دری بگشاییم بل چون سایه ی دری را شاید لمس کنیم که در آرامش بودنش ذره ای این جان ملتهب را مرهم نهیم،در حال تقلا بسوی هیچیم،چشمهانان را فقط تاریکی نوازش می دهد،دستهامان نیز از اینرو فقط در و دیوار می سازد:بی پنجره،بدون در!

سعی می کنم که دلم نسوزد،ولی اینان ما را بسوی قهقرا می برند،بسوی نیستی،روحمان را ذلیل می کنند،پست و حقیر،بودن در میان چاردیواریهای متعفن را برایمان عادت می کنند و وای بر انسانی که روحش به اینگونه زیستن خو کند،که کرده ایم.

وای بر نسلی که کرکس وار زیستن را خو کند و جز شکار لاشه های مرده چیزی در غایت بودنش نمایان نگردد،نسل آدمی گویی رو به زوال می رود و ما نیز که در این میانه همواره بیشترین پیشرفت را داشته ایم:در عقبگرد،در پسرفت.

خوابی عجیب پلکهامان را نوازش می دهد،سنگینی تاریخ گویی بر پشت پلکهامان فشار می آرد که آنها را بر هم نهیم،ما که عاشق رویاییم چرا به قله های رفیع و مفتوح گذشته پناه نبریم؟ما که افسون افسانه ایم چرا پلک بر هم ننهیم و شیرینی آنچه را تخیل می کنیم مزمزه نکنیم؟

ژکانان اما تلخکامان ابدیند،آن شیرینی هزاربار بیشتر ذائقه مان را می آشوبد،کسی چه می داند؟اصلا از کجا معلوم که شراب ما تلخ است و قند آنان شیرین؟

۱۳۸۲ اردیبهشت ۲۴, چهارشنبه

چرا کتاب بخوانند؟


چرا کتاب بخوانند؟

کودک کتاب می خواند،کودک کتاب را همبازی تخیلات خود می کند،با کتاب سرمست از دنیای پاک کودکانه خود می شود،دنیایی که در آن برای همه چیز پایانی خوش متصور است،در آن قهرمانانی هستند که کودکان به آنها عشق می ورزند،برخی کودکان داستانهای آهنگین را بیشتر می پسندند،اوج و حضیض کلمات و بازی آنها جانشان را نوازش می دهد،بهرحال کودک کتاب را جولانگاه تخیلاتش می یابد و همگام با دنیای کودکیش،خوگرفتن با کتاب و کتاب خوانی از اینجا شاید پایه ریزی شود.

نوجوان کتاب می خواند،او شاید بیشتر به کمیت توجه دارد تا کیفیت،او عطش خواندن دارد،آری نوجوان در جواب این سوال که در اوقات فراغت چه می کنید؟خواهد گفت که کتاب هم می خواند،نوجوان شاید کتاب مبتذل و بی-مایه بخواند،ولی این خود شروعی بسیار خوب است، بیشتر نوجوانان حتی کتابهای بی - مایه هم نمی خوانند لذا در این بین، این قشر خود گامی به جلو برداشته اند،معتقدم که بی مایه ترین کتابها نیز خود چون فرهنگ کتاب خوانی را با خود دارند موثرند، همانطور که معتقدم دانشگاه برای افرادی که در آن از لحاظ علمی هیچ نیاموزند به نوبه خود تاثیر گذار است،حتی بدترین دانشگاهها زیرا دانشجو شدن و بار این لفظ خود تاثیرگذار است،همینطور است کتابخوان بودن،حتی کتابهای بی مایه،مسئله براحتی مسئله تکامل ذهن و اقتضای سن است،چند جوان 10-15 ساله می شناسید که پینک فلوید گوش کنند؟Tool؟Anathema؟اما منصور و شهرام شبپره و اندی حتما گوش می دهند،اما این دگردیسی آغاز خواهد شد.

پسر جوان کتاب می خواند،شاید احمقانه می خواند،و برای جلب توجه و عرض اندام،ولی چه بسا که بسیاری از جوانان برای نیل به این هدف،کارهایی پست تر مرتکب می شوند،دغدغه هایی احمقانه تر دارند:تیپ،قدرت مانور با ماشین،قدرت چرت و پرت گویی برای جذب دختران،میزان مایه داری،میزان گندگی عضلات،...

پس باید برای آنان که از روی جلب توجه کتاب می خوانند کف زد،لا اقل در میان آنان داشتن اطلاعات یک ارزش است،یک برتری است و این خود ارزشمند است،خود نطفه ای است که شاید به نوزادی بدل گردد که کتاب را بخاطر عشق به کتا ب می خواند،عشق به جستن و یافتن ،لا اقل اینکه برای جلب اذهان از چنین وسیله مقدسی استفاده کرده اند و باز معتقدم که این خود مشوقی است برای درجات بالاتر،نوجوانی که با تکیه به مطالعاتش به فتحی نایل می شود چه بسا انگیزه اش قویتر گردد و تدریجا از این مرحله نیز فراتر رود.

دختر جوان کتاب می خواند،شاید چون دختر جوان مولفه های ظاهری جذب و جلب توجه را بیشتر از پسران دارد کمتر از روی خودنمایی کتاب بخواند،دختر جوان شاید بیشتر کتابهای احساسی بخواند،برای ارضای دمشغولیهایش،برای تلطیف جو خشن پیرامونش،شاید دلیل این باشد که بیشتر کتابها جنسی مردانه دارند،دنیایی مردانه دارند،شاید کمتر جولانگاه اندیشه های موردنظر آنان باشند و می دانیم که لا اقل اندیشمندان و فیلسوفان کمتر نظری به عالم زنانگی انداخته اندو از دیدگاه فمینیستها دیدی عادلانه به این مقوله ندارند.

بهرحال به گمانم هریک از افراد فوق به دلیلی معطوف به کتاب و کتاب خوانی شده اند،هر یک در جستجوی گوهری که شاید آن آن گوهر ناب و اصیل نباشد ولی چه بسا این جستجو آنان را به ژرفایی جدید ببرد،به شناختی کاملتر و واقعی تر برساند و معتقدم که کتاب این جذبه و کشش را داراست.

۱۳۸۲ اردیبهشت ۱۰, چهارشنبه

رجز

ببین که در برابرت قامت افراشته ام و بخدا سوگند که خم به زانو نخواهم آورد،ببین که بند بند وجودم را سدی خواهم کرد در برابر هجوم سیلابهای بی امانت ،ببین که گر درونم هزار تکه گردد خم به ابرو نخواهم آورد و عصیان درونم را احدی در نخواهد یافت،ببین که گردنفراز و راست قامت سینه سپر کرده ام که اینک چون موج در من بگذری و باز راست برجا خواهم ماند که من سخت شیفته راست قامتان تاریخم،که من سخت شیفته نبردم و تو مرا به نبردی ابدی خوانده ای،به کارزاری ناتمام،آنقدر انعطاف پذیرفته ام که چون آهن و فولاد در من بگذری و بار دیگر ببینی که در برابرت خندان به جشن می نشینم،ببینی که ناله نمی کنم،ضجه نمی زنم،برسرنمی کوبم،تو را به رویارویی تن به تن می خوانم،فقط من و تو،چشم در چشم،مشت در مشت،بکوبیم و از نو بسازیم یکدیگر را،که گرچه بارها ویرانم کردی ولی از نو بودن آغاز کردم که هیچگاه از نو شدن نهراسیده ام،ایمان داشته باش که رد ناخنهایم را بر روی چهره ات باقی خواهم گذاشت که هیچگاه خاطره این نبرد را به فراموشی نسپاری،که هیچگاه حریف را دست کم نگیری.

۱۳۸۲ اردیبهشت ۳, چهارشنبه

تنهایی

تنهایی:در بسیاری ذهنها واژه ای با باری نه چندان خوشایند،نه چندان مطلوب،و البته نه چندان ملموس،ولی ریشه از تفاوتی فاحش است که اغلب نادیده انگاشته می شود:تفاوت میان loneliness و solitude ،میان خلوت و غربت،میان تنهایی مغموم و تنهایی مسرور.

و از اینجاست که راهها جدا می شود و باورها به جدل بر می خیزند،آنان که از این خلوت درون گریزانند به ناچار راهی جز درآمیختن با همنوعانی حتی نه چندان همفکر و همراه نمی یابند،دوستی نه به قیمت رفع نیازی صحیح و برآوردن حاجتی،نه به عنوان رابطه ای سازنده و نزدیک،بل گریز از کابوسی،کنار زدن حقیقتی،پایبند نشدن به واقعیتی،و آن حقیقت این است:

بسیاری در تنهایی هیچند،صفر،در تنهایی خویش میدانی برای جولان نمی بینند،فضایی برای جلب توجه نمی یابند،زیرا که فضا در تنهایی آنچه آنان می خواهند فراهم نمی کند،عقده ها را مخفی نمی کند،ضعفها را نمی پوشاند،و در تنهایی نقابها به کنار می روند،و سنجه ها بکار می افتند،سنجه هایی بس دقیق و نکته بین نه چون سنجه های انبوهه سطحی و نادقیق:آینه های بزرگ نما و کوچک نما!

در تنهایی و سکوت اندیشه ها پر بار می شوند و حقیقت از گوشه و کنار سرک می کشد،پرده می درد و راه باز می کند،در تنهایی خود را به قضاوت می نشینی ،آنچه کرده ای ، آنگونه که بوده ای و در محکمه خود، کمتر راهی برای تو جیح و فرار است،در اینجا به خویشتن خویش رجوع می کنی و می کاوی،و می یابی تمام آلودگیها را،ریاها را،دو چهره گی ها را،لغزشها را،یا خوبیها را،انسانیت ها را.

و سرچشمه این اختلاف و این حس های متفاوت درست از همینجا شکل می گیرد:برخی در این قضاوت ،در این محکمه خود،مغموم می شوند و سرشکسته و برخی مسرور و سربلند،برخی در این تنهایی خود را در حال آلاییدن می یابند و برخی در حال پالاییدن،برخی در کار تن و هوس و تکرار و سطحی نگری و برخی در کار تامل و تعقل و اندیشه،برخی تنهایی را هیولایی می یابند که انان را به افسردگی و هیچ می رساند و برخی آن را ارمغانی برای آرامش می یابند و مامنی ناب برای بودن که زیستن آنان را مفهومی ابدی می بخشد.

در این میدان آنان که پی به بودن بی ارزش خود می برند ،به عمق زندگی پربار!خویش دست می یابند سعی به دوری از این حس می کنند که لذتهاشان را تخریب می کند و حما قتهاشات را تصحیح،لذا در میامیزند با هیاهوی برون تا فراموش کنند آنچه را که هستند و گم شوند در این آشفته بازار و سعی در یافتن کسی می کنند که اینگونه بودنشان را همراهی کند والبته که تنهایی در این عرصه رفیق کمک کاری نیست،اینان یا می فهمند که چه می کنند و چه هستند اما چون قامت کاهل اندیشه شان و بودنشان را توان کشیدن این بار نیست آن را وامیگذارند و یا آنچنان در این هیاهو ها گم شده اند و آنچنان مشغول و دلبسته بکار خود که هیچ نمی فهمند .

اما انان که در این میدان به پالایش خود همت می گمارند و به اندیشه می نشینند و سعی در پربار کردن بودنشان دارند می یابند که این تنهایی،غربت از خویشتن نیست بلکه قربت به خویشتن است،رجوعی دوباره به خود اما اینبار جامع تر و سنجیده تر،برای اینان تنهایی محل خودسازی است و برای آن دسته دیگر محل خودبازی،برای اینان تنهایی مامن آرامش می شود و جایی برای خالی کردن درون خسته از درد،اما برای دسته دیگر جایی می شود با هجوم ترس و تشویش و اضطراب و محلی برای انباشتن درون از درد آنگونه بودن و زیستن،برای اینان تنهایی قوت بخش است و در این تنهایی فرمانروای مطلقند و برای دسته دیگر تنهایی پست و زبون کننده است و در این تنهایی برده های حماقتهای خویشند.

و اینگونه است که برخی تنهایی را پاس می دارند و از آن لذت می برند و گروهی دیگر از آن گریزانند،درست مانند قله ای که چون توان پریدن داشته باشی سکویی می شود برای به اوج رسیدن و یا جایی می شود برای سقوط به قعر دره،حضیض.

۱۳۸۲ اردیبهشت ۱, دوشنبه

خاکستر

بجز باد سحرگاهی که شد دمساز خاکستر؟

که هردم می گشاید پرده ای از راز خاکستر

به پای شعله رقصیدند و خوش دامن کشان رفتند

کسی زان جمع دست افشان نشد دمساز خاکستر

تو پنداری هزاران نی در آتش کرده اند اینجا

چه خوش پر سوز می نالد،زهی آوازخاکستر

سمندرها در آتش دیدی و چون باد بگذشتی

کنون در رستخیز عشق بین پرواز خاکستر

هنوز این کنده را رویای رنگین بهاران است

خیال گل نرفت از طبع آتشباز خاکستر

من و پروانه را دیگر به شرح و قصه حاجت نیست

حدیث هستی ما بشنو از ایجاز خاکستر

هنوزم خواب نوشین جوانی سر گران دارد

خیال شعله می رقصد هنوز از ساز خاکستر

چه بس افسانه های آتشینم هست و خاموشم

که بانگی برنیاید از دهان باز خاکستر

ه.ا.سایه

۱۳۸۲ فروردین ۲۴, یکشنبه

مست نوشت

جرعه جرعه نوشیدن،آتش افروختن در بیداد سرمای برون،هیمه هیمه هیزم از وجودی ناب بر آتش افزودن،اینجا چه شوری برپاست،اینجا ضیافت است،منستان من است اینجا،من اینجا بی نقابم،بی چهره،مرا اکنون دریاب،در سیلان کامل فکر و احساس،اینجا که اندیشه ها سبکبارانه بال می گشایند به سوی ابدیت،رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند،آنجا که احساس ناب را توانی هزار برابر است،که بپاشد و بریزد این خانه آشفته را،برقصیم به زخمه های این ساز،برقصیم،همه ذرات وجود در ارتعاشی هماهنگ ،از جز به کل،برقصیم به ندای درون،غرقه در جذبه دستی که می کشد مرا به ناکجایی که منستان من است،میعادگاه و وعده گاه خلوت درون،من اینجا سبکبارانه می رقصم،زخمه هایی پی در پی بر گیتار می زنم،نتها را یک به یک می نوشم،سفری می کنم بدانجا که هرچه هست من است،من.

ریشه می دوانم در این هوای تازه،در این خاک حاصلخیز ،مشتی دانه از احساس می افشانم و سبکبارانه رویشش را به تماشا می نشینم،من ریشه می گسترانم در این خاک که علفهای هرزه را زهره خودنمایی در آن نیست،چراکه اینجا منستان من است،و من فرمانروای مطلقم،و من اینجا بوی علف را می بلعم،من از باده احساس سرمستم و سیری ناپذیر،من اینجا در حرکتی هماهنگ،که نبض ارتعاشش به جان جهان متصل است،در رقصم،در سیلان،من اینجا حل می شوم در آن جذبه که مرا به خود می خواند،و هیچ می شوم،و باز در ارتعاشی هماهنک و در رستخیزی دوباره هر ذره این هیچ ، جانی در کالبدش دمیده می شود و درمیامیزد با ندای درون،هر ذره قسمتی از من می شود،و میامیزد و به رقص در میاید و به جوشش و به جنبش و به تدریچ همه ذرات را رقصی و ارتعاشی مشابه فرا می گیرد و هر ذره آینه ای می شود از ذره دیگر و هر ذره مفهوم بودنش را از رقص دیگری وام می گیرد و من ،رهبر این ارکستر، زخمه می زنم و پیش می رانم تا آنجا که ذرات درهم میامیزند و من می شوند و من در ارتعاشی لذت بخش و موزون بند از بند وجود می گسلم و ذره ذره در چاهی عمیق می چکم.

۱۳۸۲ فروردین ۲۳, شنبه

زیست

گربدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگرننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

۱۳۸۲ فروردین ۱۴, پنجشنبه

سفر

سفری دارم گهگاه،به اعماق وجود،به جایی گنگ و مبهم،جذبه ای که ناخوداگاه اسیرش می شوم،در این لحظات هیچ گذران زمان برایم محسوس نیست،گویی در خلسه ای فکری،دور از غوغای بیرون،راه می سپارم،در درون خود کنکاش می کنم؟اما نه!گویی در حال کاویدن جهانم،جان جهان،در حال نوشیدن شیره غلیظ زندگی،بسیار دیر هضم،بر معده ام سنگینی می کند،گویی هزارپایی بدون پا!در درونم خود را بر زمین می کشد،با هیچ چیز اصطکاک ندارم،حتی با هوا،سیلان کامل. به خود می آیم و می بینم که راه بسیاری پیموده ام اما در درون همچنان در کج و پیچ راه وامانده ام.

در من هزاران کس به هزاران صدا مرا می خوانند،آیا گم شده ام؟

آری جایی در میان رویاهایم،در میان آن چیزهایی که آنان را ارزش می گذارم،چیزهایی که پاس آنان را نشانی کوچک از انسانیت می دانم،گم شده ام.

جایی در میان عقلانیت و احساساتم سرگردانم،گرچه همواره منطق را(البته طبق تعریف خودم)جلودار می کنم و راهبر،اما در مقام نوشتن بیشتر آنچه جاری می کنم و سرریز از زبان احساس است،گرچه با چشم عقل و خرد به آن می نگرم،اما محرکها همواره راه خود را از جاهای آسان می یابند:از احساس.

می دانم که نوشته هایم گونه ای از احساسات را در بر دارد،می دانم که به زبان احساس می نویسم و می ژکم،اما احساس و عقلانیت در این آفرینش مکملند،اما در مقام نگرش عامل عقلانیت و خرد و شعور در پس پرده خودنمایی می کند،چون فیلمی که تماشاگران در آن تنها بازیگران را می بینند و گوش به موسیقی می سپارند،چه بسا بسیاری از سازها را حتی ندیده باشند یا نامشان را نشنیده باشند.

در مقام ژکیدن نیز محرکها چون بخش آسیب پذیر تر را نشانه می روند،لذا صدای ناله از این عضو برمی خیزد:احساس.اما آنچه محرکها را به جنبش وا می دارد،انگولک می کند و به جان احساس می اندازد اندیشه و خرد و عقلانیت است،لذا فقدان یکی مطمئنا در این فرایند خللی وارد می سازد.

آنجا که خرد و شعور،در تولید این موسیقی بکار گرفته نشوند،تنها آنان که چیزی از اینگونه موسیقی می فهمند،نا همخوانی ضربها را،و نتهای فالش را تشخیص خواهند داد،آنانی که توان تفکیک صداها را دارند،و سازها را می شناسند،و الفبای موسیقی را:نت.

بارها نگاههای دلسوزانه و پر احساس !متمولانی را به کودکی فقیر دیده ام،بارها آههای جانسوز!آنان را در پی دیدن فقر و بیچارگی شنیده ام،گویی ذره ای از سخاوت روحشان را چون پادشاهی بخشش می کنند،گویی با ادراک این مسائل منتی ابدی بر دوش گردون می نهند!که آری ما نیز به سهم خود بخشیدیم.ابنانند احساسات پوچی که خرد و شعور را در چنته ندارند،اینانند بازیگران عرصه زندگی،اینانند زایل کنندگان احساساتی پاک ورنه احساس از سرچشمه خرد و شعور می جوشد و غلیان می کند و در بستر اندیشه جاری می شود،احساسی را که اینگونه نتوان سراغ گرفت چون مردابی است ساکن،فروکشنده و متعفن.

سفری دارم گهگاه به اعماق درون،به جان جهان،به آنجا که هزار کس به هزار صدا مرا می خوانند.

۱۳۸۲ فروردین ۶, چهارشنبه

بهاریه

بهار آمد گل و نسرین نیاورد

نسیمی بوی فروردین نیاورد

پرستو آمد و از گل خبر نیست

چرا گل با پرستو همسفر نیست؟

چه افتاد این گلستان را چه افتاد

که آیین بهاران رفتش از یاد

چرا می نالد ابر برق در چشم

چه می گرید چنین زار از سر خشم

چرا خون می چکد از شاخه گل

چه پیش آمد؟کجا شد بانگ بلبل

چه درد است این؟چه درد است این؟چه درد است؟

که در گلزار ما این فتنه کردست؟

چرا در هر نسیمی بوی خون است؟

چرا زلف بنفشه سرنگون است؟

چرا سربرده نرگس در گریبان؟

چرا بنشسته قمری چون غریبان؟

چرا پروانگان را پر شکسته ست؟

چرا هرگوشه گرد غم نشسته ست؟

چرا مطرب نمی خواند سرودی؟

چرا ساقی نمی گوید درودی؟

چه آفت راه این هامون گرفتست؟

چه دشت است این که خاکش خون گرفتست؟

چرا خورشید فروردین فرو خفت؟

بهار آمد،گل نوروز نشکفت!