۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

گرگ بیابان

یادش بخیر، کتاب فروشی فردوسی، میدان تجریش:

*امروز می خواهم چیزی را با تو در میان بگذارم،چیزی که مدتهاست که می دانم و تو هم می دانی و شاید هنوز آنرا به خودت نگفته باشی.حالا آنچه را از خود و تو و سرنوشتمان می دانم می گویم.تو،هاری،برای خود هنرمند و متفکر بوده ای،مردی بوده ای سرشار از شادی و ایمان،هیچگاه از جد و تلاش در راه رسیدن و وصول بآنچه بزرگ و لایزال است باز نایستاده ای و بآنچه نیمه زیبا و حقیر است دلخوش و خرسند نگردیده ای،اما هرچه بیشتر زندگی تو را بیدار کرده و بخود آورده است،به این احتیاج تو بیشتر افزوده شده است و تو بیش از پیش اسیر پنجه مصائب ،بیمها و ناامیدیها شده ای و هرچه را روزگاری بعنوان چیزی زیبا و مقدس می شناخته ای،دوست داشته ای و پرستیده ای،ایمان و اعتقاد تو بانسان و بتقدیر و سرنوشت عالی ما، همه اینها ذره ای به کارت نیامده،از ارزش و منزلت افتاده و خرد و نابود شده است.اعتقاد و ایمان تو برای تنفس ،هوای لازم را در دسترس نداشت و خفه شدن نیز مرگی سخت وحشتناک است.درست است هاری؟سرنوشت تو این نیست؟
تو تصویری از زندگی در ذهن داشته ای،ایمانی داشته ای،تقاضایی داشته ای،تو آماده اقدام کردن،رنج کشیدن و فداکاری بودی و آنوقت بتدریج متوجه شدی که دنیا از تو اقدام و فداکاری و از این قبیل چیزها توقع ندارد،فهمیدی که زندگی منظومه ای حماسی و قهرمانی نیست که جولانگاه پهلوانان باشد،بلکه عبارت است از اتاق مرفه خاص بورژواها که انسان در آن به خوردن و نوشیدن ،قهوه و ورق بازی و موسیقی که از رادیو پخش می شود باید رضایت دهد و صدایش در نیاید.و هرکس که در جستجوی چیز دیگری باشد و برای کار دیگری ساخته شده باشدیعنی آنچه قهرنانی است،آنچه زیباست،کسی که شاعران بزرگ را می ستاید و دل در مقدسین می بندد دیوانه است،مجنون است و به دن کیشوت نجیب زاده می ماند...
بر من به اندازه کافی ستم رفته است،وضع من بدین منوال بوده است.تا مدتی تسکین و تسلی نمی یافتم و روزگار درازی گناه و نقیصه را در خود می جستم و با خود فکر می کردم که بالاخره باید حق با زندگی باشد و اگر زندگی رویاهای شیرین مرا به باد استهزا گرفته است،پس ناگزیر باید گفت گه رویاهای من ابلهانه و بر خلاف حق بوده است.اما این افکار مفید فایده نبود و چون من دارای چشم و گوش دقیقی بودم و قدری کنجکاوی داشتم دیده در دیده چیزی که به زندگی موسوم است دوختم،بتعمق در زندگی آشنایان و همسایگان پرداختم،در احوال بیش از پنجاه نفر و سرنوشت آنها باریک شدم و بعد،هاری!آشکارا دیدم:که حق با رویاهای من بوده است،همانطور که رویاهای تو نیز هزاران بار حق داشته اند،اما بار گناه بدوش زندگی،یعنی واقعیت بوده است...
ناامیدی تو نسبت به نحوه تفکر و تامل امروزی بشر،کتاب خواندن او،خانه ساختن او،آهنگ ساختن او،جشن گرفتن او و طرز تعلیم و تربیت او کاملا بر من روشن است،حق با توست گرگ بیابان،هزار بار حق با توست،ولی معهذا محکوم به نابودی هستی.تو بدرد دنیای ساده و راحت امروزی که بهیچ می سازد و به اندک رازی است؛نمی خوری.ادعای تو خیلی بیش ازاینهاست،تو در مقام قیاس با این دنیا دارای یک بعد اضافه هستی و بهمین دلیل است که این دنیا تو را تف می کند و بیرون می اندازد.کسی که بخواهد امروز زندگی کند و زندگی به کامش شیرین و دلچسب باشد حق ندارد و نباید که فردی از قبیل من و تو باشد.هرکس که بجای سر و صدای چندش آور طالب موسیقی باشد،بجای لذت جوئی ،خواهان شادی،بجای پول مشتاق روح و معنی،بجای دوندگی در طلب کار اصیل و درست و در عوض تفنن و خوشگذرانی جویای التهابی آتشین باشد،این دنیا برایش منزل و مسکن خوبی نیست...
*گرگ بیابان-اثر هرمان هسه

۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه

ببخشید استاد

*آسمان زیر بال ِ اوج تو بود
چون شد ای دل که خاکسار شدی
سر به خورشید داشتی و دریغ
زیر پای ستم غبار شدی
ترسم ای دلنشین دیرینه
سرگذشت تو هم ز یاد رود
آرزومند را غم جان نیست
آه اگر آرزو به باد رود

ببخشید استاد! ببخشید که نزدیک صحر به خواب می روم و صبح به قرار ملاقاتمان نمی آیم، ببخشید که تکلیفها را انجام نمی دهم و تمام روز توی اتاق کارم چشمم به صفحه کامپیوتر خیره است. ببخشید که حرف که می زنید بر و بر نگاهتان می کنم بی آنکه به کلمه ای از حرفهایتان گوش کنم. ببخشید که وسط جلسه ساعت شش بعدازظهر می آیم ظرف غذایم را توی فر کنار میز جلسه می گذارم تا اولین چیزی باشد که از صبح می خورم و صدای مایکروفر لابه لای حرفهاتان می پیچد. انسانها قابلیتهای مختلفی دارند استاد! و من باید اعتراف کنم که در مقابل بعضی چیزها له می شوم، مچاله می شوم و آنقدر در خود فرو می روم که دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست. ببخشید استاد! اما هیچگاه برای رویاهاتان مرثیه سروده اید؟ نه برای یک رویا، که برای یک یک رویاها تا آنجا که چشم کار می کند و تخیل جولان می دهد؟! نگویید که می فهمید و من هم انتظار ندارم.
ببخشید که نمی توانم مانند برخی دوستان دیگرم هرروزگزارش اینکه غذا چه خورده ام و فردا کجا می روم و عکسهای آخرین سفر تفریحی ام و آخرین موسیقی مورد علاقه ام را اینجا بگذارم، و از کنار این روزها بی هیچ خطی بگذرم انگار که اتفاق نمی افتند، و یا اینکه در دنیای دیگری اتفاق می افتند که من نمی شناسمش. ببخشید که نمی توانم فراموش کنم و مانند یک انسان نرمال همه کارهایم را در کنار هم انجام دهم، وقتی به درس خواندن اختصاص دهم، وقتی به سوشالایز کردن، وقتی به ورزش کردن، وقتی به تفریح و خندیدن، و وقتی اگر باقی بود نگاهی با اخبار بکنم و آهی بکشم و سری تکان بدهم و باز از آغاز. این تصویرها که جلوی چشمم رژه می روند قسمتهای از یک فیلم نیستند، اینها تنها گوشت و پوست له شده و ورم کرده و خونریزان از جای چماق و گوله نیستند استاد! اینها خواهران و برادران من اند که از پس رویاهاشان و پیشاپیش مرگ می تازند. اشتباه نشود، نه! نمی خواهم شور و هیجان را به جای شعور بنشانم، من نمی خواهم داستان پدرهامان دوباره تکرار شود، من نمی خواهم که امروز به خیابانها بریزیم و انقلاب کنیم، به خیال آنکه فردا همه جا گلستان شود، نه! من می خواهم که "شمرده شوم"، که بدانند من هستم و ما هستیم و مطالباتی داریم که باید لحاظ شوند و محترم شمرده شوند، من نمی خواهم همان کورسوی امیدی که داشتیم را هم از بین ببرند، من چراغانی نمی خواهم، همان تک چراغ را اما نمی گذارم که خاموش کنند. من این راه را گام به گام، دوش به دوش، آرام و آهسته تا اینجا آمده ام، نمی خواهم با دیواری "کوتاه" بفریبندم و بگویندم که بن بست بود، برگرد!

** باز طوفان شب است
هول بر پنجره می کوبد مشت
شعله می لرزد در تنهایی
باد فانوس مرا خواهد کشت؟!

* شعر از ه. ا. سایه

۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه

اسباب کشی ۲

در این بیست و اندی سال، شاید به اندازه انگشتان یک دست لحظه هایی را بتوانم در زندگیم سراغ بگیرم که سرشار از خوشی بوده ام و سرمستی، سرشار از حس ِ غریب ِ قربت به ناکجایی که ندانستم چیست اما آنجا بود، در دوردستی که نمی بایست آسود. غریب بود اما همیشه در پس این لحظه ها، حسی شگرف داشته ام به نیستی و نسیانی ابدی، به آهسته حل شدن در نبض این جنبش. شاید از آنرو که به زوال روزافزون شان ایمان داشته ام، و به زوال درونی آن چیزهایی که جایشان روزمره گی و تهوع می نشیند، و مرا به انتهایی ناگزیر می برد.
ترسم از انتها، ترس از اجبار به پذیرش است، ترس از ناتوانی ِ پس کشیدن، ترسِ سر فرود آوردن و هبوط به آغازی که هر روز به انتها می رسد، به بن بست.

افزونه: می خواهم خانه ام را عوض کنم، از این وبلاگ بروم. به یک قالب ساده جدید احتیاج دارم تا از شر مشکلاتی که با طراحی کج و کوله اینجا داشتم خلاص شوم. از میان معدود کسانی که اینجا را می خوانند کسی آیا می تواند کمکی در این رابطه بکند؟ وقت اگر داشتم حتما خودم سر و سامانش می دادم. کاش مشکل همیشه مشکل زمان بود!

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

اسباب کشی ۱

باز هم به فکر اسباب کشی افتاده م، فکر گذشتن از این صفحه که نزدیک به پنج ساله در اون می نویسم. نزدیک به دو سال در ژکان می نوشتم، محسنی که ژکان رو شروع کرد با محسنی که به حنظلی اومد بسیار متفاوت بود. ژکان برای من شخصیتی داشت، تنها یک صفحه روی اینترنت با یک آدرس مشخص نبود که توش بعضی اوقات چیز می نوشتم. ژکان رو ترک کردم چون فکر کردم جنس نوشته هام و حال و هوای اون روزهام جایی دیگه رو می خواد برای نوشتن، جایی با شخصیتی متفاوت. شاید عجیب باشه اما هم ژکان و هم اینجا هر دو برای من یادآور ِ برهه هایی مهم از زندگی ام هستن، برهه هایی که در اون چیزهای بسیاری در من شکل گرفت و چیزهای بسیاری فرو ریخت. خیلی وقت ها چیزهایی نوشتم و بعد فکر کردم نه! اینو نمیشه اینجا گذاشت. مثل دوستی که خصوصیات شناخته شده ای داره و مثلا می دونی که باهاش گفتن از خیلی چیزها و یا انجام خیلی کارها مغایر با جنس اون رابطه است.

چیزهای زیادی در من در طی این چهارسال و نیم که حنظلی رو شروع کردم عوض شده. خودم رو همیشه آدمی یافتم که گرایش زیادی به تجربه داره و پتانسیل زیادی برای تغییر، پتانسیل زیادی به بلعیدن چیزهای جدید، نه هر چیز جدید شاید بلکه چیزهایی که برام از جنس دنیای من بودند. حنظلی رو که شروع کردم هنوز در ایران بودم و گرفتار هزار کلاف سر در گم. الان که اینها رو می نویسم نزدیک به چهار سال هست که دیگه ایران نیستم و هنوز گرفتار هزار کلاف سر در گم. کلاف هایی که می دونم باز نمی شن اما هنوز بهشون فکر می کنم، نه بخاطر اینکه امیدی به باز شدنشون دارم، یا که فکر می کنم امید داشتن به این مسئله چیز مثبتیه. بخاطر اینکه معتقدم فکر کردن به این تناقضها، و فهمیدنشون، فهمیدن اینکه ریشه اونها در کجاست و چگونه در طول زمان یا در حالات مختلف رابطه شون با من یا با همدیگه عوض میشه بخشی یا شاید خود زندگی است. و برسازه (دیالکتیک) این تناقضها چیزی است که به من شور و جان ِ رفتن می ده، رفتن و نرسیدن. دانستن اینکه رسیدنی در کار نیست اما همچنان شوق رسیدن باقی است، و این شوق حاصل تنومندی همان برسازه است.

انکار نمی کنم که روزهای زیادی بوده که مردد بودم، روزهای بسیاری بوده که به شدت خسته بودم،روزهایی که در اون آرزو داشتم به آغوش یکی از دو طرف این کشمکش بپرم و از این جریان خودم رو رها کنم. اما تا راه بوده راهرو بودم، و تا راه هست خستگی هست و ملالت هست و کجراه. گاه گاه راههایی رو انتخاب کردم که به این کشمکش درونی دامن زدم، به تعداد قطب های متضاد اضافه کردم و جذب و دفعشون رو گاه با سرخوشی و گاه با میلی بی انتها به پایان در خودم تجربه کردم. شاید گذاره درستی نباشه که بگم دلیلش این بوده که زندگی یعنی همین. نه! بهتره بگم زندگی که من با تمام داشته های ژنتیکی و تربیتی و محیطی ام برای خودم برگزیدم یعنی این، و این خود گذاره ای است برسازه هزار چیز متناقض.

احساس می کنم به نقطه ای از زندگی م رسیدم که نیاز به یک تغییر مکان دیگه دارم. فضای حنظلی، نام حنظلی و داشته هام اینجا چیزی بود حاصل رابطه من با محیط، و تناقض ها و شباهتهاش. در طی این چند سال هم من و هم این محیط عوض شدیم، و برسازه این تناقض ها و ترکیب این شباهت ها گفتمان جدیدی رو ایجاد کرده که برای من بازگو کردنش نیاز به فضای جدیدی داره، به قالبی جدید، قالبی که فراتر از قالب ظاهری این وبلاگ هست.

این روزها انقدر کند شدم که شاید این نقل مکان مدت زیادی طول بکشه. ممکنه در میانه راه نظرم عوض بشه. انقدر نسبت به کلمات و نوشتن وسواسی شدم که شاید پیدا کردن این خونه جدید و این قالب جدید وقت زیادی ببره، اما در این جستجو شاید هزاران چیز گم شده دیگر رو پیدا کنم، و یا هزاران چیز که گمان کرده بودم پیدا کرده م رو گم کنم.

۱۳۸۷ آذر ۱۹, سه‌شنبه

Synecdoche, New York


Synecdoche, New York by Charlie Kaufman



Caden! when are we going to get an audience in here? It has been 17 years



قابل بازگویی نیست، قابل خلاصه کردن نیست. در نگاه اول آنقدر پازل گونه می نماید که شاید به گمان برخی قابل فهمیدن نباشد، شبیه برداشتن تکه های پازل از درون جعبه ای و چیدنشان درکنار هم در حالیکه دیوانه ای همچنان تکه های بیشتری به داخل جعبه می ریزد.
قرار اما به رمز گشایی از فیلم و دستیابی به پیغامی ژرف و پیچیده نیست. هدف برقراری یک گفتگو است، گفتگویی دو سویه با مخاطبی که باید از دیدن فیلم اذیت شود، باید آستانه گنجایش اش پیموده شود، باید بگذارد این درهم تنیدگی زمان و این حرکت از کل به جزء احاطه اش کند، و باید معده ای داشته باشد تا سنگینی این معجون را تاب بیاورد، و حس آشنای تهوع را بشناسد اما عق نزند.

پیش نویس: آشنایی درباره فیلم حرف می زند و چند باربرای آن از واژه مزخرف استفاده کرد. اگر برایش از نظریه نسبیت انیشتین می گفتند یا از قضایای پیچیده ریاضی، اگر معادله ای جلویش می گذاشتند با 40 نماد انتگرال، مطمئنا اعتراف می کرد که برایش قابل فهم نیستند چون پیچیده اند و کار انسانهایی نابغه. نمی دانم اما چرا همان آشنا وقتی چنین فیلمی را می بیند برایش مزخرف است و نا مفهوم، و مخاطبانش یا متظاهرند یا بیمار؟!





No one wants to hear about my misery because they have their own... well, fuck everybody!
Amen

۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه

پاریس – تهران:سینمای عباس کیارستمی

* یکی از عناصر مهم سینمای کیارستمی مساله طبیعت است که در عمده فیلمهایش حضور موثر و برجسته ای دارد. کیارستمی با طبیعت در مقام یک عرصه نمادین پاکیزه، خالص، بکر و معصوم برخورد می کند که فارغ از همه آلودگی های عرصه نمادین زندگی شهری است. یعنی طبیعت و شهر در فیلمهای کیارستمی به نحوی بارز در تقابل با یکدیگر قرار دارند...

کیارستمی هم در زندگی روستایی خلوصی دست نیافتنی را تصور می کند که عملا معادل آنرا در مراکز شهری نمی بینیم و تصاویری که اتفاقا از شهر در فیلمهای شهریش به دست می دهد دقیقا این نکته را تصدیق می کند. شهر در این فیلمها به مثابه محیط غیر قابل تحملی مملو از تردیدها، مشکلات، دروغ و خیانت تصویر می شود، درحالیکه فیلمهای روستایی او دقیقا در نقطه مقابل این تصویر شهری قرار می گیرد. یعنی حتی وقتی زلزله ای رخ میدهد و روستا را نابود می کند، کیارستمی باز از درون این ویرانه ها عطر خوش زندگی را استخراج می کند. بی آلایشی و خلوصی که حتی زلزله هم قادر نیست آنرا ویران کند که هیچ، حتی خود فاجعه در میان این عرصه پاک و بری از هرگونه آلایش اساسا گم می شود، و علیرغم فاجعه بار بودنش، از درون زندگی می جوشد، چون در محیطی ناب و فاقد تعارض رخ داده است. از این جنبه می توان گفت که فیلمهای کیارستمی، در شکلی بسیار طبیعی، نوستالژی رمانتکیها به فضاهای از دست رفته را بازنمایی می کند. نوستالژی جعلی که وحدت و انسجام از دست رفته را در دل طبیعت می جوید. این بدین معنی است که زندگی مدرن پر از تناقض و تعارض را رها می کند و به وحدت و یکدستی موجود در طبیعت پناه می برد. از آن بدتر اینکه این حس نوستالژیک را در قاموس یک نسخه ایدئولوژیک برای حل چندپارگی و تعارضهای زندگی مدرن و شهری تجویز می کند. یعنی بازگشت به اصل، بازگشت به ریشه ها، در قاموس بازگشت به طبیعت به معنای نقطه شروع تجویز می شود. منتها نکته طنز آمیز این است که خود این نسخه، یعنی گریز از تعارضات زندگی مدرن، خود زندگی پرتعارض مدرن را تجویز می کند، در مقام تخدیر و تسلایی برای حل و فصل کوتاه مدت این تعارضها. از این جنبه، برخورد کیارستمی با دوگانگی و تقابل سطی و عوامانه زندگی شهری و زندگی روستایی را میتوان امتداد همان تلقی مردم در کلان شهری مثل تهران دانست که برای حل تعارضهای یک هفته زندگی در شهر، آخر هفته ها به کوهستان و خارج شهر می روند، تا در هفته بعد با انرژی و شور بیشتری در همین مناسک روزمره پول و سرمایه مشارکت کنند. کارکرد ایدئولوژیک فیلمهای کیارستمی و البته جاذبه تسلی بخش آن چیزی جز امتداد همین ایدئولوژی سراسری میل به خرید ویلای شمال و ایجاد همان تقابل و دوگانگی زندگی شهری – روستایی نیست. همان عشق به بوی مرطوب خاک و رطوبت هوا، مناظر سبز و خنکای باد ِ از روی دریا آمده و غیره که شوری فرا انسانی برمی انگیزند تا به هنگام بازگشت به شهر، با روحیه و نشاط بیشتری در همین منطق نفرت انگیز سرمایه شرکت کنیم. سینمای کیارستمی صورت بندی سینمایی همان تقابل است، یعنی تن دادن به نقش ساختاری و استیضاح ایدئولوژیک زندگی شهری از یک سو و از سوی دیگر، ساختن مفرهای موقت...

حال اینرا مقایسه کنید با نحوه بخورد شاعران رمانتیکی همچون هولدرین، وردوث، بایرون و بلیک با مساله طبیعت. همانطور که پل دومان می گوید این شاعران در دل طبیعت نوعی گسست را تجربه می کردند. در شعر آنان طبیعت صرفا یک نماد نیست، نماد بسته ای که کلیت ارگانیک را برای ما در تقابل با زندگی آشفته و تکه پاره ی شهری تداعی کند. برعکس، ما در این اشعار با اشکالی از تمثیل پردازی روبرو هستیم که عمدتا مضمون زمان را با طبیعت گره می زنند و از دل زمانمند کردن طبیعت، به نوعی تاریخی کردن طبیعت دست می یابند. دیالکتیک درونی تاریخ مدرنیته به عنوان شکلی از زوال و تباهی به درون طبیعت انتقال می یابد...

به همین ترتیب در سمبولیسم فرانسوی، در شاعرانی همچون بودلر، ورلن، رمبو و مالارمه، با معکوس کردن این دیالکتیک روبرو می شویم، یعنی با حضور تکه پاره هایی از طبیعت در دل شهر مدرن. این تجربه ای است که در زمان ما، تا خود بکت هم ادامه پیدا می کند. در این تجربه، ایماژهایی از طبیعت به عنوان ایماژهای از صلح و آشتی، به ناگهان فضای تیره و وهمناک زندگی مدرن را در هم می کشنند...

این نوع درونی کردن اصل اساسی تحول ِ هر دیالکتیکی است، زیرا مساله اصلی نحوه پرداختن با این تضاد است، نه خود تضاد. آیا این تضاد به عنوان تضاد دو قطب بیرونی مطرح می شود، قطبهایی که سپس به دلیل ماهیت انتزاعی، تک افتاده، و بی واسطه شان به راحتی ایدئولوژیزه و واجد بار اخلاقی می شوند؟

این تاریخی کردن طبیعت و طبیعی کردن تاریخ است که به قوا والتر بنیامین به ما اجازه می دهد زوال را که مفهومی زمانی است در دل خود طبیعت که قاعدتا بدون تاریخ و زمان است مشاهده کنیم. ما باید مفهوم ویرانه را که مفهومی تاریخی است به درون طبیعت انتقال دهیم تا بتوانیم هبوط و ویران شدن طبیعت - چه طبیعت پیرامون و چه طبیعت درون امان- را ببینیم. طبیعت زخم خورده ای که ویرانی و زوالش برای ما تمثیل مدرنیته در مقام شکلی از هبوط است.

* پاریس – تهران:سینمای عباس کیارستمی (مازیار اسلامی، مراد فرهادپور)

۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

The Dark Knight

Their morals, their code ... it’s just a bad joke. Dropped at the first sign of trouble
They are only as good as the world allows them to be
You will see – I will show you ... when the chips are down, these civilized people ... they will eat each other
See, I am not a monster ... I am just ahead of the curve

The Dark Knight - Christopher Nolan

۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه

نفرت

پدر!
به جای بذرهای زندگی
تا چشمهای من درو می کنند علفهای هرز رسته اند
حرامیان تاریخ
باکره پس می اندازند
و ما برخاسته از خوابی مشوش
تعبیر این خواب ندانستیم
که اینک هزار اسماعیل در قربانگاه
به تیغ عشق سر بریدیم
و گله سر در آبشخور
پس مانده ی ِ نشخوار خوشبختی و پیشرفت فرو می دهد
شاد از آنکه از بیم گرگ بر حذر
فربه به مسلخ می رود

۱۳۸۶ اسفند ۲۶, یکشنبه

بانو

دستهایت می لرزد بانو، خط خط ِ چهره ات تشویش است و اضطراب. خطها را یک به یک مرور می کنم، هزار بار خوانده ام چیزهایی و پاره ایش در خاطرم نمانده و این خطها را که نگاه می کنم همه را گویی نخوانده از برم، چشمهایم را هم که بگیرند بانو چینها را می شناسم حتی اگر ابروها را به زیر بکشی تا نخوانمت بانو. گذشته ای را که به خون دل آنها وصلند و گریه هایی که هیچگاه بغضهای فروخورده دوام نبخشیدند مثل خاطره سفرهای توریستی نیست که بتوان در کنار منظری زیباتر و خیره کننده تر جای گذاشت و گذشت. بارها گفته ام بانو که من تا این داستان به انجام نرسانم پرسه های تکراری ام تمام نمی شوند، بگذار تکرار کنم تک تک این خطها را و تسخر بزنند که درجا می زنم، بگذار این داستان هزارباره را باز ورق بزنیم و تو ماتت ببرد که من چه خوب یادم مانده، تو بگویی که بگذریم و من که بمانیم، که آنچه پیش روست بخشی از من و تو نیست. حدیث تکرار همیشه حدیث کهنگی نیست بانو و آنکه ندای تجدد و تولد سر می دهد همیشه پیامدار طراوت و پویندگی زمانه نیست. من به تو عادت نکرده ام بانو، داستان ِ تکرار ما داستان ماندگی و کهنگی عادتها نیست، داستان فرار از چیزهای متفاوت نیست، داستان به خویش بالیدن نه، که از خویش بالیدن است، از خویش رستن و جوانه زدن. من چون کاجهای سبز حاشیه خیابانها مرد تمامی فصول نیستم بانو و از اقرار این هیچ ابایی که نداشته ام هیچ گاه گاه اصرار هم بر آن ورزیده ام. یادت هست که خیلی پیشترها، انگاه که تازه شروع داستانهای هذیان واره بود و هنوز کابوسها و تصویرهای خاکستری در گستره خوابهایم رژه نمی رفتند، آن روزها یکبار نوشتم که حدیث فصلها در قاموس ما افسانه ای بیش نیست که ما تنها بر امتداد زمستانیم. گفتمت که حدیث تکرار همیشه حدیث روزمره گی و روزمرگی نیست، حدیث توریستهای شال و کلاه کرده برای تماشای ویترینها و خط افق در غروب نیست، حدیث جبر است بر پیکره ماندن آنگاه که اصالت و آفرینش گویهای میدانند و ما مرکب نه به نمایش صحنه های پرچشم اما کاهل که به قصد مرگ و در پی اش می تازیم.پاسداشت ما از انسانیت، و از داشته هامان و ایمانمان به اصالت نه به شوق پاداش بود و نه از بیم مکافات. گرمای سالنها و رقص هیستیریک وعشوه گر اندامهای ملتهب در موج خوشیهای ساعتی تنها شوق دیوانه وار سرما را دامن می زد و تو می دانی بر سازه اش چیزی جز تب و هذیان متعاقب نبود. سرمای برون اما بانو جمود درون نبود که آبیاری می کردیم اندوه زار خاطر خود را با آن زلال ِ پاک ِ آتشخیز. این تنها تجربه ما نبود بانو، اگر از بازماندگان دیارهای سوزان بپرسی در پاسخت خواهند گفت که تنها علاج دوام در این گرمای مهوع اغذیه آتشین و گزنده ای است که خنکای درون را برایت به ارمغان آورد، اغذیه ای که به کام پرخوران ِ طعامهای شیرین میسر نمی افتد و حاصل همان بود که دیدیم، حاصل ان بود که طباخی دگر نبود که کمر به طبخی آتشین ببندد و دوامی دگر نبود برای مایانی که کاممان به شیرینی طرفه معجونشان تنها تلخ می شد. پس باز می بینی که شوق سرما و متعاقب هذیانهای مکرر داستان خوارج نبود که خروجی نیست در این پیکار بانو. داستان، داستان ترک دیاری بود که در آن دوامی نبود ما را که اشتهایی دگر داشتیم. و خواهندت گفت بانو چون دگر بار بپرسی بازماندگان این زمستان ِ تک فصل را که اینجا نیز شرط دوام باز همان نوشداروی آتشین است، و چه باک که به سنگ تکفیر برانند مستی مان را که ما دست بر گرمای هیمه درون داریم و کاممان شیرین ِ آتشین ترین و کهنه ترین باده ی تاریخ بشری است.

چینهای پیشانی زیبایت کرده اند بانو، و تشویش چهره ات و سرخی چشمانت را به حجاب نیازی نیست که تار و پود وجود ما را جز سرخی نقشی دگر نیست. همینجا کنارم بمان بانو، ما سالهاست که دیگر به هم محرمیم بی آنکه چشم به راه کودکی باشیم.

حدیث تکرار همیشه حدیث کهنگی نیست بانو!

۱۳۸۶ اسفند ۳, جمعه

کابوس

خوابهایم هم عوض شده اند، رویاهایم را هم کم کم از دست می دهم و جایشان یا کابوس می نشیند یا تصویرهای خاکستری بی تفاوتی که با مکثی معنی دار می گذرند. گلا یه هایم را می خورم، نه اینکه مثل سابق بغض شوند و یا حتی کینه، فرو می دهم و جایشان مشتی سکوت بیرون می ریزد یا یکسری سر تکان دادنها و تایید کردنها، و یا حرفی می زنم که همراهی کرده باشم. اینها را می نویسم که سالها بعد، وقتی جلوی آیینه ایستاده بودم و هیچ حسی پشت چشمهایم نبود، در جواب تعجب خودم که دیگر آن روزها جایش را با تلنگرها عوض کرده بتوانم تاریخچه ای داشته باشم تا بتوانم مانند این مدرکی که بالای دیوار است یادم بیاندازد کارهایی بوده که کرده ام و چیزهایی که داشته ام بی آنکه اما اثری از آثارشان مانده باشد.

دلیلش هم این نیست که مثلا حس کهن و اساطیری میراث های کهن در من غلیان کند و بخود بیایم و از این داستانها، نه! دلیلش خیلی ساده تر از این هاست. دلیلش هم این است که دوست ندارم چشم باز کنم و یکدفعه بوم! مغزم بپاشد روی سنگفرش و چشمهایم مات بماند. دوست دارم ببینم دستی را که هل می دهد، نیشخندی را که از لا به لای صورتها پیداست، و چشمهایی را که می نگرند، لبهایی را که می جنبند. دوست دارم مسیر سقوط را از بالا تا پایین رصد کنم. شاید اگر حسی هم باشد فحشی هم بدهم، نه اینکه دستش را پس بکشد، که زخمی زده باشم، زخمی سطحی هرچند. یا چه می دانم بسته به موقعیت شوخی تندی بکنم، از همان شوخی های نیشدار همیشگی.

در مسیر پایین رفتن هم کارهایی هست که دوست دارم انجام بدهم. دوست دارم وحشت را در دانه دانه یاخته هایم حس کنم. شاید مثلا خودم را سرزنش کنم که احمق خوب این چه کاری بود، یا شاید هم با خودم فکر کنم نه! کار خوبی کردم. اگر قبلش چیزی زده باشم حتما این سناریوی دومی اجرا می شود گمانم. دوست دارم وحشت له شدن را بچشم. هرچه نزدیکتر بشوم اما گمانم سبکتر بشوم، خالی تر. وحشت هم مثل خجالت است آخر، کم کم می ریزد و بر می گردی خانه اول. بعد نمی دانم چه می شود، مثلا رو با آسمان می کنم می گویم خدایا چه خوب! یا خدایا چرا؟! یا شاید هم زمزمه کنم: چه خوب که خدا مرده است. نمی دانم، همه اش بستگی دارد که به دستی که هل می دهد و کسی که نیشخند می زند و... . حتی به اینکه هوا چطور هست هم بستگی دارد، اگر بارانی باشد شاید کمی رمانتیک تر باشد. آفتابی اما نباشد کاش، آفتابی لوس اش می کند کمی و ابهتش را می گیرد. من همینکه کمی ابری باشد قانعم، بارانی هم نبود،نبود.

غافلگیر شدن را هیچوقت دوست نداشته ام، حتی موقع مرگ یا هبوطی بسیار آرام. این نوشتنها دلیل دیگری هم دارد. دلیل آخرش فرقی است که دوست دارم بگذارم و خطی که بکشم. نه برای چشمی که ببیند یا وجدانی که بسنجد و خاطره ای که بماند. ایمانم را به بسیاری چیزها که باورشان داشتم از دست داده ام و به اندک چیزها که باورشان نداشته ام هیچگاه کم کم ایمان آورده ام. دلیل آخرش این است که وقتی کابوسها و تصویرهای خاکستری بیشتر شدند، همانطور که هنوز پیش تر را می خوانم، بعدتر ها بخوانم و همان حسی که هنوز دارم را بعدترها هم داشته باشم. و یادم باشد تمام این چیزها را همه این سالها یادم بوده است و بدانم که می دانستم انچه بر خود روا داشتم و آنچه بر خویش حرام دانستم بهترین انتخابی بود که بر خویش جبر کردم .