۱۳۸۳ مهر ۱۲, یکشنبه

زمان

زمان زخمها را التیام نمی بخشد ،زمان درمان ِ درد نمی کند.زمان پس می زند،نفی می کند و می گذرد.

زمان زخمهایم را شیار می دهد،شخم می زند.

زمان زخم را درمان نمی کند،زمان زخمها را پنهان می کند،زیر هزاران مَن کثافت و غبار می پوشاندشان.به فراموشخانه ذهن می سپاردشان،به هرزگی و روزمره گیهای آنچه به زندگی موسوم است،به تکرار هرروزه ما.

زمان زخمهایم را آبیاری می کند،نمک سود می کند.

زمان حرف مزخرفی است وقتی همه چیز تکرار و تکرار است،زمانی که همه چیز تداوم پوچ هرزگیهای ذهن در این آشفته بازار جسم است.اما هنوز جمعه ها دلم می گیرد.

زمان زخمهایم را می بیند،می خندد،می گذرد.

زمان را من و تو شاید که باید می ساختیم،لمس می کردیم گذرانش را،حس می کردیم طراوت نوشدنش را،فرو می دادیم در ریه هایی که قرار بود از ابدیت پر و خالی بکنیم.هه!اما هنوز در گیر و دار همان نخستین داشته هامانیم که زمان مبادا بر باد دهد.

زمان زخم نمی بندد،زخم می زندم.خونچکانش را به تماشا می نشیند.

زمان را یا باید با آنچه زندگی می نامیمش توجیه کنیم،با تکرار بی دورنمای مجموعه ای از عادات و کارها،یا باید در کشاکش تشویشها و اضطرابهایش بایستیم تا کی.

۱۳۸۳ مهر ۸, چهارشنبه

بازمصلوب

شعر می خوانم،شعری که بسیار دوست دارمش.شعری که در کج و پیچ روزهای سخت زمستانی زندگی ام سرودم،آن زمان که داشته هایم و اندیشه هایم دگر شدند.آن روزها که بسیار سخت گذشتند و نوید روزهایی سخت تر را دادند.قرار نبود که این راه آسان باشد و نمی خواستم که باشد.
بازمصلوب را پیشتر در ژکان هم نوشته ام.باز مصلوب به خوبی جذبه شعرهای اخوان در من را می نمایاند.بازمصلوب گویای بخش عظیمی از اندیشه من،زندگی من،درونیات و حالات من و در یک کلام مَنیَت من است.

من آنجا از پَسا پشتِ زلال روشن چشمم
همان چشمی که با آن می زدودم بار سنگین وجودم را
و بودم را،نبودم را
من آنجا از پس ِ تاریکِ آن روزان ِ وهم انگیز
میان ازدحام ِ پوچ ِ آن کوچ ِ خیال انگیز
میان زهرخند طعنه و تسخیر جانفرسای ایمانم
میان آدمکهایی و بت هایی
که با سرپنجه ی کور قضاوتْ شان
خراشیدند تصویرِ بی بدیل و ناب بودن را
و خواییدند تنهایی و شادی و لذت را


من آنجا نیک می دیدم که در میدان
در آن گهگاهِ نفرت زای ِ دردافزان
منم بر چارمیخ ِ کهنه و هرزِ حماقتْ شان
به جرم آنکه مجنونم
و اندک ذره ای بود از شرابی ناب در خونم
و می جستم بیابم مرهمی،رَستن رَها از بند اکنونم
منم اکنون گرفتار چنان بندی به دستانم
گرفتار چنان باری،چنان ماری
که در خلوتگهِ قدسی ِ محرابم
عمودان بر صلیبِ رسته در خاکم،همان پاکم
کماکان زهر و خون در جام،
اشکانم
زلالی را تو گویی رنگ نفرت می زند انگار
و آن شورابهای همچو مردابِ تاملْ شان
و آن چشمان ِ بی نور و فروغ ِ سنگدلْ شان
فزون می داشت استسقای ِ بی پایان ِ روحم را
و می کاهید دم ِ گرم ِ اهورای ِ درونم را


من اما هیمه ها از بهر آن آتش مهیا کرده بودم،های!

ولی آنان به جرم هیمه ها،آن پینه ها را بر دو دستانم
به میخ اندر دریدند و به خون اندر نشاندند
و من خوشحال،
زِ شوق و شور مالامال!
که اینک بندی از بند ِ وجودم رسته بود انگار


و با هر ضربه پتک حماقتْ شان
فشارِ موج ِ خون در بطن قلبم خسته بود انگار


نفهمیدم،ندانستم،نمی دیدم که بعد از آن
چه شد آن زخمهای کهنه بر دستان
همان دستان ِ خون افشان
همان خونی که بود اندر پی رگهای پُر عَطْشان
مرا گویی رُبود افسون خوابی یا که رویایی
مرا گویی زُدود از هرچه زشتی بود و زیبایی
صدای ساز وآوازی بگوش آمد
که مِی اندر سبو رگ زد، به جوش آمد
همه مستیشْ هوش آمد
مرا هر ذره گوش آمد
دل اندر سینه نتپید و خموش آمد
ندایی بود کاینسان در خروش آمد:
تو اینجا در پی افسانه می گردی؟!
همه کورند و نابینا
تو اما در پی مشعل، برای جستن میخانه می گردی؟!
میان این همه عاقل!
تو چون دیوانه ای کاندر پی دیوانه می گردی


بدان اینجا کسی هرگز چراغی بر نخواهد کرد
قبای ژنده و پوسیده ی ما نیز
به رخت آویزاینها سر نخواهد کرد



من آنجا نیک دانستم که هرگز باز نایم سوی آن میدان
میان آن کویر خشک و جانفرسان
میان سایه های کوته و سوزان
میان گله های بی سگ و چوپان


مرا اما چنان آن نغمه در جوش و خروش آورد
که فریادی درونم خَست و هستی را به هوش آورد:
زخمه بزن،زخمه بزن
چاه مرا نیست رَسَن
من بُن ِ چَه،چَه بُن ِ من
کو که بگردد پی من؟

حنظلی

حنظل میوه ای است بسیار تلخ، به شکل هندوانه بسیار کوچک، در جاهای خشک می روید و مصرف دارویی دارد.

حنظلی تلخیهای یک فکر آشفته و ناآرام است،اضطراب و تشویش و تنش های دو دهه است که به زندگی موسوم شده،دردهایی است روی شانه هایی که تابشان رو به اتمام است.



۱۳۸۳ مرداد ۳۰, جمعه

شمال

پس نویس: بگذارید آخرین هذیانها را هم بنویسم،آخرین احساسکها را هم بترکانم!



من از رگبار هذیان در تب پاییز می ترسم

از این اسطوره های از تهی لبریز می ترسم

به شب تندیسهایی دیدم از تاریخ شمع آجین

به صبح از خوابگرد روح وهم انگیز می ترسم

برایم آنقدر از گزمه های شهر شب گفتند

کزین همسایگان از سایه خود نیز می ترسم

حقیقت واژه تلخی است در قاموس ناپاکان

من از نقش حقیقتهای حلق آویز می ترسم

نمی ترسند از ما و من این تاراج گر مردم

به تاراج آمدند این ناکسان برخیز می ترسم



درد،درد،درد امانم را بریده حنظل.مثل دیوانه ها از درد به خود می پیچم.

هیچکجا نمی توانم این بار سنگین را لحظه ای زمین بگذارم،پیش هیچکس نمی توانم دقیقه ای بنشینم و بنشانم این التهاب دیوانه کننده درونم را.

تنها تسکین دهنده موقتم مستی است و شهیق ضجه های مستانه.

مست بودم حنظل،کنار دریا مست بودم و از هیاهوی کثافت صداها و هجاها به طوفان کنار ساحل گریختم.

به آب زدم،سعی کردم صخره باشم حنظل،صخره.

داشتم غرق می شدم حنظل.یاد هامون افتادم،حمید هامون.یادت هست؟گفتند مهرجویی مجبور شده سکانس آخر را اضافه کند.من که مجبور نبودم اما حنظل،بودم؟

آنقدر عرض ساحل را بالا و پایین رفتم پاهایم همه عرق سوز شدند.نعره می زدم حنظل،نعره:

"هوسی است در سر من که سر بشر ندارم

من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم"


تا بلنداهای تلخ و کوبنده چاوشی رفتم،تا هزارتوی غم مولانا،تا چکاد ِ کاشفان فروتن شوکران .دنیای خودم بود حنظل.از شاملو به حافظ و از مولانا به خودم و از اخوان به دریا.

۱۳۸۳ مرداد ۱۱, یکشنبه

پدیده ای به نام نقد و منتقد

پدیده ای به نام نقد و منتقد:

بسیار راحت می توان به قضاوت پدیده ها نشست.اما آنان که براحتی بر سر این سفره می نشینند نقادان و قاضیانی خود محورند که خود را صاحب شعور و فهم مفرط و ویژه برای درک و سنجیدن می دانند.البته بی شک عده ای از چنین موهبتی برخوردارند لذا شیوه برخورد با پدیده مورد نقد محکی جدی بر این مدعاست و البته بسیارند افراد منتقدی که دانش لازم برای نقد پدیده ای را دارند لذا دانش آنها آنقدر به آنان بینش نبخشیده که با رویکردی مناسب به قضاوت آن پدیده بنشینند.آنان قادر به درک مفهومی بنام " بازه زمانی" نیستند،آنها در لحظه تجزیه و تحلیل می کنند،پس می زنند،تف می کنند و می گذرند.مانند کسی که پس از نوشیدن نوشابه ای گازدار عارقی می زند و تمام، به همین راحتی.او گمان خواهد کرد که عارق او بنیاد همه کج اندیشیها را بر باد خواهد داد.آنان هیچگاه یاد نخواهند گرفت که از دیدگاههای دیگری نیز به مسائل نظر بیفکنند.آنها تنها از یک بعد و با یک دست نقد می کنند.البته همواره در طول تاریخ علم،کنارهم نهادن و مقایسه و چلاندن این دیدگاههای افراطی و زیاده رویها و تندرویها نتایج خوبی به دست داده است.


هیچ قصد ارزشیابی شخصی بنام " بابک احمدی" یا ارزشیابی نقدی که بر او می رود را ندارم،تنها می خواهم مروری بر متدولوژی این نقد و شیوه نگرش نقادانه آن بکنم.

راحت ترین شیوه انتقاد{که حتی شاید نتوان آنرا انتقاد نامید} هتاکی و بی حرمتی است،یعنی قضاوت یک پدیده یا شخص با مجموعه ای از کلمات که شامل هزل و طعنه و دست انداختن و مسخره کردن و متلک گفتن و... است.در اولین برخورد با چنین نقدی می توان دریافت که نگارنده آن یا از سر خشم یا خودبرتربینی مفرط یا عدم درک صحیح از بحث ِ " نقد و قضاوت" دست به کار چنین معجونی شده است،بطور کلی ادبیات نگارشی و گفتاری و رفتاری دوست عزیزِ خردآیین{Rationalist} ما {که در پایان در مورد چرایی انتخاب این واژه و درست یا غلط بودن آن خواهم گفت} بر همین منوال است.او همچنان با افسانه زهر و انگبین و گزندگی نوشتار دست به گریبان است.اگرچه بحث های او در بسیاری موارد از دید من و در پارادایم من{باز هم در انتها توضیح می دهم} صحیح و قابل تامل و احترام است اما شیوه گویش او در مواجهه با برخی پدیده ها دور از ادبیات اندیشمندان و متفکران و فیلسوفان است.شاید این شیوه گویش و نگارش در مورد پدیده هایی کارکرد داشته باشد{همانطور که خود نیز از آن استفاده می کنم} اما بسط آن و استفاده از آن در هر مقامی چندان جالب به نظر نمی رسد.بطور کلی شیوه برخورد با یک اندیشه ، ایدئولوژی و یا یک فرد اندیشمند با این چنین جهت گیری تند و خصمانه ای بیشتر کار همان جوانان روشنفکری است که در نوشته ایشان مذمت شده اند،کسانی که قدری از پختگی و ژرف اندیشی برخوردارند هیچگاه اینگونه به قضاوت نخواهند نشست.

به گمانم خود نگارنده شاید در گذشته از این کتابها که امروز اینچنین به نگارنده آنها می تازد بی بهره نبوده است ،گرچه انتقادات او را در جاهایی می پذیرم اما اینچنین یکسره ردکردن هرگونه فایده و ارزش این آثار را نمی پذیرم.قضاوت در برخی زمینه های این بحث کاملا سلیقه ای است{البته به شرطی که مفهومی بنام احترام به عقاید و سلیقه های دیگر برای ما تعریف شده باشد}،شاید کتابی که فردی را اصلا درگیر نمی کند فرد دیگری را بسیار به تفکر وادارد،این بسته به روحیات و آدات خوانش افراد گوناگون دارد.بی شک کتابهای احمدی به خاطر نثر ساده وتا حدی روان برای افرادی که قصد آشنایی با برخی مفاهیم و ورود به برخی زمینه ها را دارند بسیار کمک کننده است{که البته از نظر دوست عزیز من این افراد جوجه روشنفکر و فیلسوف نما و... هستند}. خود نگارنده حتما به یاد دارد که بارها در مدح برخی کتابهای احمدی سخن گفته است،نمی دانم چرا اینگونه یکسره تمامی چیزهایی که گذشته است را فراموش می کنیم،مفهومی بنام "بازه زمانی" را از یاد می بریم،در لحظه پس می زنیم و له می کنیم و می گذریم.

دوست عزیز من خود می نویسد:

{ کتاب به جزوه‌ی یک دانشجوی خرخوان ِفلسفه می‌آید که به‌خوبی از کتاب‌های زیادی که خوانده فیش‌برداری کرده، فیش‌ها را طبقه‌بندی و سپس جزوه‌ای منسجم و باارزش(برای یک امتحان آخر ِترمی) را ترتیب آورده}

این بیرون کشیدن و طبقه بندی و انسجام اطلاعات ارائه شده خود یکی از مزیت های کار احمدی است که بسیاری دیگر از آن بی بهره اند و توانایی انجام آنرا ندارند.گرچه در این میان خبری از منش انتقادی-تحلیلی نیست ولی قرار نیست یک کتاب یا یک نویسنده در کارهایش همه نوع سلیقه ای را ارضا کند یا همه گونه رویکردی را بکار برد.بدین ترتیب می توان به هر نویسنده ای خرده گرفت زیرا هرکدام قالب و چارچوب کاری خاص خود را دارا هستند.شاید حتی این رویکرد دارای این حسن باشد که بدون تحمیل یا عرضه ایده شخص نگارنده به شما این امکان را می دهد که خود با بهره گیری از اطلاعات ارائه شده و مقایسه آنها دست به نقد و تحلیل بزنید.رویکرد احمدی در کارهایش یک رویکرد اثباتی(Positive} است نه یک رویکرد دستوری(Normative) و هریک از این دو رویکرد کارایی و فواید خاص خود را دارند و نمی توان در رد یا قبول مطلق هیچیک نظر داد.



در مورد شعر و شاعری،و دغدغه نگارنده بر رنج نیمایی و داستانهایی اینگونه ، به نظرم همواره آزمودن و خطا کردن،استخوان بر سر کارها گذاردن و فرسودن {البته در کنار استعداد}یکی از راههای رسیدن به مقصود است.گرچه شعرها بازنمود جهان درونی شاعرند اما این تنها آهنگ و عروض و واژه های شعر نیستند که بیانگر دنیای درونی شاعرند بلکه مضامینی که به کمک این ابزارها سروده می شوند جوهره اصلی کار را تشکیل می دهند و باقی همه در خدمت این مضامین هستند.آیا همه غزل سرایان و مثنوی گویان بخاطر استفاده از وزن و آهنک یکسان در یک رده جای می گیرند.آیا همه شاعران یا اصلا انسانهای بزرگ یکدفعه چون چغندر بر روی زمین ظاهر شده اند و داشته های ارزشمند خود را در آنی بر همه ارزانی داشته اند.اینجاست که زمان را و سیر تدریجی این اندیشه ها را فراموش می کنیم،گمان می کنیم که نیما و اخوان و شاملو در اولین کار خود دست به سرودن شاهکار زده اند،گمان می کنیم که آنها نیز آزمون و خطا،کارهای خوب و بد در کارنامه نداشته اند.بهتر است کمی در این باب مطالعه کنیم تا ببینیم که آنان چگونه شاعر شدند،بخوانید تا ببینید که نقادان بسیاری چون دوست عزیز من با چنین رویکردهایی به آنان می تاختند و انان را به اتهامهایی مشابه می خواندند.انان را جوجه شاعر و دزد و ... می نامیدند اما آب باریکه ها سرانجام جاری می شوند.

ضمنا شعرگفتن کارِ یدی نیست که نیاز به زورزدن داشته باشد و حرفه و شغل نیز نیست که در لابلای آن نیاز به رفع خستگی باشد.نگارش یک شعر خود آکنده از لذت است و اینگونه پنداشتن که شاعر پس از سرودن شعر برای رفع خستگی دوش آب گرم می گیرد و به رختخواب می رود توهمی خنده دار است.دوست عزیز، برای شعرایی چون نیما شعر گفتنی نیست،نوشتنی نیست، مشق شب نیست ،آمدنی است.شاعر از شعر گفتن خسته نمی شود و اگر شد، شاعر نیست.شعرنویس است.همانگونه که شما هیچگاه از اندیشیدن خسته نمی شوید و همانگونه که انبوهه از هرزگی.



در کل همه چون دوست عزیز من در پی فیلسوف شدن نیستند و هدف همه از خواندن کتابهای فلسفی این امر نیست، همانگونه که هدف همه از شعر خواندن شاعر شدن نیست.همه کسانی که فوتبال بازی می کنند نمی خواهند حرفه ای شوند و کسی هم حق ندارد که فلسفه خواندن یا شعر خواندن یا فوتبال را مختص به گروهی خاص با هدفی خاص بداند. صد البته یکی از راههای فیلسوف شدن خواندن است و البته و واضحا تنها خواندن با این امر کمک نخواهد کرد بلکه داشته های مهم دیگری نیز در این میان مورد نیاز است،بهتر است اینگونه نپنداریم که همگان باید راهی نظیر ما بپیمایند و بهتر است گاه گداری هم به پشت سر و آنچه در این میان گذشته تا بدین جا رسیده ایم نظری بیفکنیم.

من خود در این قحطی فکر و اندیشه و خواندن به احترام کسانی که حتی به انگیزه افاده و فنچ بازی و ادا-اطوار کتاب و فلسفه می خوانند سر فرود می آورم. اینان لااقل ارزشی برای فلسفه و کتاب خواندن قائل هستند و می پندارند با مجهز شدن به چنین چیزهایی ،هرچند ساختگی و الکی ،دارای ارزش ، اعتبار و مقامی می شوند و بدین ترتیب چون اکثریت جوانان جامعه ارزش و اهمیت را به پول و موبایل و تیپ و دوربازو نمی دانند.حتی چنین جوانانی نیز در این جامعه بیمار اندکند و وجودشان مایه خوشحالی است.

"گاهی اوقات انباشت کمی به تغییرات کیفی نیز منجر می شود" همانگونه که ورود خیل عظیمی از دانش آموزان به دانشگاه گرچه ممکن است بدلیل فشار خانواده یا اهدافی نظیر کسب موقعیت بهتر برای ازدواج و یا ترفیع موقعیت اجتماعی و موارد سطحی دیگر باشد لذا در این میان تحولات بسیاری در اندیشه و طرزفکر و منش آنها شکل می گیرد،تغییراتی که در ابتدا درک آگاهانه ای از دستیابی به آنها برای افراد وجود نداشته،اما این جو دانشگاهی، هرچند مزخرف و پر از کمبود و هزار و یک مشکل دیگر، این خاصیت عمده یعنی فرهنگ سازی را داراست که به هیچ وجه نمی توان منکر آن شد.

بهتر است کمی ادبیات خود را از بعد " لمپنی" و" کلی گویی" خارج کنیم و قدری " علمی تر" و "موشکافانه تر" به مسائل نظر بیافکنیم. هنگامی که می خواهیم دست به نقد لایه ها و پدیده های اجتماعی بزنیم در وهله اول باید با جامعه تعامل داشته باشیم،از پشت پنجره و داخل رخت خواب نمی توان دست به تحلیل زد و نظریه پردازی کرد.



توضیحی بر 2 واژه:

1-خردآیینی :

این واژه برخواسته از کلمه(Rationalism) است. البته خردباوری برابر کم و بیش رایج آن است،گاه"عقلانیت" ،"آیین اصالت عقل" و "خردگرایی" نیز آورده اند.اما وقتی بنا به نقادی {Rationalism) است خردآیینی از دید احمدی سزاوارتر است زیرا منش اعتقادی و ایدئولوژیک ِ قبول تواناییهای یکه و ویژه ی خِرَد انسانی را بهتر نشان می دهد.از خرد،آیین ساختن،نمایانگر سویه ای منفی است.بهرحال برای دوست عزیز من که تا حدی با کار ترجمه آشناست و خود به نوعی یگانه دست به تغییر و تحول واژه ها به هنگام ترجمه می زند تبدیل Ratioanalism به "خردآیینی" نباید چندان عجیب بنماید.این ترجمه بخوبی توضیح دهنده معنای انگلیسی واژه است.

اما اگر بحث بر سر وجود جریانی تحت عنوان "خردآیینی" است که نگاهی به تاریخ فلسفه براحتی مبین این امر است.

2- پارادایم من:

پارادایم همان تلفظ انگلیسی واژه Paradigm است به معنای:

A particular way of doing something or thinking about something

لذا این طرز فکر، (Particular) یعنی ویژه و منحصر به فرد است لذا ساختار "پارادایم من" عاری از هرگونه ابهام یا تناقض است.این ساختار مربوط به عرصه یا دیدگاهی است که هر فرد در نگرش خود به مسایل گوناگون دارد و بدین ترتیب هر فرد قادر است که برای خود پارادایمی تعریف کند.

۱۳۸۳ مرداد ۸, پنجشنبه

آمیزش

تحمل آدمها روز به روز دشوارتر می شود همانگونه که تحمل من برای آنها.


قواعد این بازیهای  گونه گون:دوست داشتن و عشق ورزیدن،دوستی  و رفاقت و صمیمیت،لذت بردن و خوشی،شادی و غم همه و همه در دنیاهایی متفاوت چهارچوب و مفهوم می پذیرد،شکل می گیرد و رنگ می خورد.در دیدگاه فردی نسبی گرا همه را می بینم،می پذیرم و البته به قضاوت می نشینم.اینکه به چه متهم شوم مهم نیست اما واقعیتی که جهان پیرامونم از آن خبر می دهد حاکی ازاین است که در زمزه اقلیتی که خود به هزارگونه انشعاب می کند قرارگرفته ام.بحث برسر خوبی و بدی،سلامت یا بیماری،برتری و دونی نیست.بحث تنها بر سر یک مفهوم آماری بسیار ساده است و آن اینکه فراوانی نسبی این طبقه {که تا حدی ،حد بالا و پایین برای آن قابل تعریف است} بسیار کمتر از طبقه یا طبقات دیگر است.


فاصله ها را که می نگری حکایت از شکافهایی عمیق می کند،شکافهایی با مردمی که گویی هم گویش و هم فرهنگ تو هستند،اما حتی فراتر از گفته هگل " فاصله ما با دنیای فکری و حسی مردمی از یک فرهنگ و گویش چندان زیاد شده که به فاصله ما با جهان جانوران ماند"


این تحمل و جدیت در آن اما حاصل آمیزش با این مردم است،آمیزشی که بسیاری آنرا متهم می کنند،خطا می دانند،ضعف می خوانند.من اما به این آمیزش معتقدم،که تا حدی نیز ناچارم و مجبور به آن. پوستهای کِرِم خورده و خانه مانده البته که همیشه سفید و خوب  باقی می مانند اما من زشت رویی این آمیزش را تا سرحد تعادل ِ میان جبر و اختیار می پذیرم و سر از آن باز نمی زنم و سعی در انکارش نمی کنم.من سعی نمی کنم که فاکتهای پیرامونم را قلم بگیرم و در زیر سایه خیال بافی و بازی با واژه ها و مفاهیم دست به انکار چیزی بزنم که خودآگاه یا ناخوداگاه در هر گوشه زندگیم سرک می کشد.من زور نمی زنم برای خودم ارزش سازی کنم،من زور نمی زنم که شخصیت پردازی خود را عهده دار شوم و نقش چیزی را بازی کنم.من به مکانیسم خودکار این فرایند و تعیین حد آن  در نظام جامعه معتقدم و این به معنای نفی اندیشه و ارزش های من در این میان نیست،جهت گیری من در این میان هنجاری خواهد بود و نه دستوری.


بازی من در این میان چیزی بسیار شبیه به یک خودآزاری و مَنِشی مازوخیستی است؛خودآزاری که گرچه عجیب می نماید اما در بسیاری از اوقات کاملا خودآگاهانه است.چیزی که توضیح آن بسیار برایم دشوار است.گاهی نیز این خودآزاری حاصل اجبارها و قیدهایی است که اصول اخلاقی خودم در رابطه با دیگران به من تحمیل می کند.زندگی برای من چیزی جز یک خودآزاری {خودآگاه / ناخودآگاه}در امتداد زمان نیست. من تا آنجا که در توانم است سعی خواهم کرد که این فرآیند را در قالب مفاهیم و ارزشها و چارچوبهای خودم بازتعریف کنم اما جاهایی هست که دیگر از توان یا حتی خواسته من خارج است.گرچه هرکس سعی می کند که زندگی را با رویاها، ایده آلها ،توهمات/واقعیات خود بسازد و بپذیرد اما من همیشه در خاطرم هست که ایده آلها و خیالاتم مرا از سرحد امکانات و شُدنیها بسیار فراتر نبرد،گرچه برای حقیقت مفهومی مجرد و مجزا قائل نیستم اما در دنیایی که ترکیبی از خردآیینی و نسبی باوری است{شاید چیزی شبیه به تفکرات پوپر}حقیقتی را جستجو می کنم.حقیقتی که در پارادایم خود می فهممش،می شناسمش و می جویمش.

۱۳۸۳ تیر ۳۱, چهارشنبه

ابلیس

کاش آنگونه که ابلیس را به قضاوت نشستی آدمیان را...

آیا نه،یکی نه بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد؟

من تنها فریاد زدم نه.

من از فرو رفتن تن زدم.

صدایی بودم من،شکلی میان اشکال،و معنایی یافتم.

من بودم،و شدم

نه زان گونه که غنچه ای ،گلی

یا ریشه ای که جوانه ای

یا یکی دانه که جنگلی

راست بدان گونه که عامی مردی،شهیدی

من بینوا بندگکی سربراه نبودم

و راه بهشت مینوی من

بزرو ِ طوع و خاکساری نبود

مرا دیگر گونه خدایی می بایست

شایسته آفرینه ای

که نواله ناگزیر را

گردن کج نمی کند

و خدایی دیگر گونه آفریدم.

من از قضاوت کور دیگران بیزارم.مرا آن سنجه های هرزه و معیوب کابوس دهشتناک شبهایم است.

ابلیس، سر بر آن آستان نسایید چون بر آن معتقد نبود،چون گوسفندوار اطاعت نمی کرد،من بر آن قدرت پس زدن و جسارت،من بر آن فکر سرکش طغیان گر،من بر آن فریاد زدن که "نه،نمی خواهم"،من بر آن سرپیچی آگاهانه، نفرین نمی کنم اگر ستایش.

ابلیس را خودبزرگ بین و حسود و مرتد و ملحد خواندند و به چشم دیدی که این آیین که تو بنا نهادی در کارگاهت، در تاریخ هزار بار تکرار شد.هزاران ابلیس آفریدند و به سنگ ناحق تکفیر کشتند و سوختند و قضاوت کردند بر آن مسندهای رنگارنگ خدایی.

ابلیس را راندی و هرچه هرزگی کردند بر دوش او سنگینی کرد،ابلیس می دانست که آن بنده که تو آفریدی و از او تعظیم خواستی هزار بار آنچه او نکرد را به جا خواهد آورد و آنچه او کرد را فراموش خواهد کرد و به فراموشخانه خواهد سپرد.تو عَبد می خواستی و ابلیس سر باز زد از آن و آشکارا چشم در چشم گفتت که " نمی کنم" و آنان که عَبد تواند هزار بار سر بر خاک می سایند و در نهان می کنند آنچه ابلیس آشکارا کرد.

بحث بر سر خاک و آتش نیست،بر سر آن نظام یکسویه ای است که تو" اختیار" خواندیَش،بر سر ان کارخانه که اندیشه متفاوت نمی پذیرفت،بر سر آن رابطه های طولی است،آن رابطه ها که در طول همند نه در عرض هم.و دیدی که همه زورگویان و قاصبان و کثافتهای تاریخ در طول انسانهای ساده و سالم قرار گرفتند و دیدی که زور و هرزگی در طول اندیشه و تفکر ایستاد و راهش را سد کرد و دیدی گرچه همیشه آب باریکه ها جاری می شوند اما هزاران اندیشه و فکر را پیراهن اهریمن و ابلیس و شیطان پوشاندند و گردن زدند. چون تو قرار گذاشتی که آنان که در طولند فرمان برانند و باقی چون بز اخوَش سر بجنبانند، تو اولین سنگ بنا را نهادی .

حسادت و کینه و خوربرتربینی کجا کسی را اینچنین جسارت می بخشد که آشکارا در برابر چنین نظامی قد علم کند و آشکارا فریاد کند: " نه"

حسودان و کینه توزان که همه در پستوهای هزارتوی دغل بازیهاشان پنهانند و در عیان همه سر بر آستان می نهند.آن چه ابلیس کرد را حسادت و کینه دستمایه نشد که اینان اسبان چنین میدانی نیستند و گوی در این میان نتوانند غلتاند.آنچه ابلیس کرد و تو با اشارتی پس زدی جسارتی بود که از عقیده او سرچشمه گرفت،عقیده ای که بر سر آن اندیشیده بود.اندیشه ای که جزم اندیشی و ترس و تشویش از بارگاه الهی تغییرش نداد،ابلیس چون دیگر خادمان بارگاه گوسفندوار سر بر آستان نسایید بی آنکه بدانند چه می کنند و چرا.ابلیس از قهر جبارانه نترسید و می دانی که اگر حسادت و کینه و غرور درونش را می خلید هیچگاه اینچنین جسارت نمی یافت که سرپیچی کند و از آن مقام رانده شود.اینرا خوب می دانی، نه؟

اما آنچه ابلیس کرد را نباید با خدایی چنین می کرد که کرده او دیگر خدایی باقی نمی گذاشت.در مقام الهی جا برای بحث و جدل نیست،رابطه ها در طول همند،صدایی می شنوی،گوش می کنی،انجام می دهی،تمام.



باد تا فانوس شیطان را برآویزم...

۱۳۸۳ تیر ۲۳, سه‌شنبه

در تمام شب چراغی نیست

در تمام شب چراغی نیست

در تمام شهر

نیست یک فریاد



ای خداوندان ِ خوف انگیزِ شب پیمان ِ ظلمت دوست!

تا نه من فانوس شیطان را بیاویزم

در رواق ِ هر شکنجه گاه ِ این فردوس ظلم آیین،

تا نه این شب های بی پایان ِجاویدان ِ افسون پایه تان را من

به فروغ ِ صدهزاران آفتابِ جاودانی تر کنم نفرین،

ظلمت آباد بهشت گندتان را ،در به روی من

بازنگشایید!



در تمام شب چراغی نیست

در تمام شهر

نیست یک فریاد



چون شبان ِ بی ستاره قلب من تنهاست

تا ندانند از چه می سوزم،من از نخوت زبانم در دهان بسته است.

راهِ من پیداست.

پای من خسته است.

پهلوانی خسته را مانم که می گوید سرود ِ کهنه ی ِ فتحی قدیمی را

با تن بشکسته اش،

تنها

زخم پردردی به جا مانده ست از شمشیر و ،دردی جانگزای از خشم:

اشک،می جوشاندش در چشم ِ خونین داستان ِ درد

خشم ِ خونین،اشک می خشکاندش در چشم

در شبِ بی صبح خود تنهاست.



از درون بر خود خمیده،در بیابانی که بر هر سوی ِ آن خوفی نهاده دام

دردناک و خشمناک از رنج ِ زخم و نخوت ِ خود می زند فریاد:



در تمام شب چراغی نیست

در تمام شهر

نیست یک فریاد...



ای خداوندان ِ ظلمت شاد

از بهشت گندتان ما را

جاودانه بی نصیبی باد



باد تا فانوس شیطان را برآویزم

در رواق هر شکنجه گاه ِ این فردوس ظلم آیین



باد تا شب های افسون مایه تان را من

به فروغ صدهزاران آفتابِ جاودانی تر کنم نفرین



انسان:

یا نمی اندیشد،یا اندیشه اش را چون پالان به خود می آویزد.

یا نمی اندیشد و نمی فهمد،یا می اندیشد و پالان اندیشه اش آنقدر پر است که مهلت فهمیدن نمی یابد!

یا نمی داند و خطا می کند،یا آنقدر می داند که گمان می کند خطا نمی کند.

یا سنگینی حماقتهایش رهایش نمی کند یا افسون دانسته هایش.

یا نمی داند و مسخره می کند،یا می داند و بخاطر دانستنش به خود این اجازه را می دهد.

یا دنیایش گله گشاد است و بی در و پیکر،یا کوچک و خفه.

یا به خاطر شکم و زیر شکمش حوصله فکر کردن ندارد،یا به خاطر انبان پُرَش.

یا باکره است،یا فاحشه.

یا ظالم است یا مظلوم.

تو آنگاه اگر نه این را بخواهی و نه آن،متهمی.چون در هیچ کدام از این دسته بندیها نبوده ای : نه یک فیلسوف جدی یا یک روشنفکر،نه یک احمق صورتی مضحک و سطحی.اینها همه چیز را باید تقسیم کنند،همه چیز را.آنگاه است که به تو خواهند گفت چرا اطوار روشنفکری داری و یا چرا جدی نیستی،چرا خودت را از جمع متفاوت می کنی یا چرا در جمع می خندی،شوخی می کنی.آنها فقط شباهتها را درک می کنند،آنها کارشان شبیه سازی انسانهای پیرامون است،آنان که شبیهند خوبند و دیگران بسته به حد تفاوت بد.

آنها به دنبال هرچیزی متفاوت از خودشان هستند تا آنرا محکوم کنند،آنان خود را سنجه همه چیز می دانند،معیار خیر و شر،درست و نادرست.

چه اهمیت دارد که کدام کس از کدام چیز من و تو کدام اشکال را بگیرد.دیگر رهاتر از آن شده ام که به این چیزها بها بدهم،رها و نه بی خیال.رها در دنیایی از خیال.

۱۳۸۳ تیر ۴, پنجشنبه

زلزله

مجال

بی رحمانه اندک بود و

واقعه

سخت

نامنتظر.

از بهار

حظ ِ تماشایی نچشیدیم،

که قفس

باغ را پژمرده می کند.

از آفتاب و نفس

چنان بریده خواهم شد

که لب از بوسه ی ِ ناسیراب.

برهنه

گو برهنه به خاک ام کنند

بدان گونه که عشق را نماز می بریم،

که بی شایبه ی ِ حجابی

با خاک

عاشقانه

درآمیختن می خواهم.



غده سرطانی پر از گرد و غبار ساختمانهای فرونشسته و دود آتشهایی بود که حُرم گرماشان دیده را می آزرد.جهنم نشینان ِ بهشت پرست زیر خاک به زندگی چنگ می زدند.آفتاب تیغ تیز برکشیده بود و دیگر بلندایی نبود که سایه اش از التهابی بکاهد.بلندترین ارتفاع از آن ِ طنین جانفرسای ضجه ها و نعره ها بود. چشمها به قدر هزار سال آبستن اشک بودند. شهر به زانو در آمده بود،اینک مردمی که فشارهای بسیار را سالها زیر این آسمان خاکستری تحمل کرده بودند،مردمی که به پستی و لاشخورصفتی خو کرده بودند،دریافتند که آسمان شهرشان بسیار خاکستری تر از روزهای پیش است و زندگی بسیار کثافت تر و بی ارزش تر.

بار دیگر تاریخ عقبگرد کرد،بسیار دور.بار دیگر فاجعه زندگی را پس زد،انکار کرد،له کرد و گذشت.بار دیگر بوی گوشت کباب شده و لاشه های گندیده و خراش شیون و زاری، شهر را پر کرد و دیگر مهم نبود که کدام کس بر کدام تخت تکیه زده و کدام مو یا ساق از زیر کدام لباسها بیرون است.دیگر مهم نبود که چه کسی محکوم می کند و چه کسی محکوم می شود.هرگز مهم نبود که کدام اندیشه در کنار کدام دیرک تازیانه می خورد و کدام غربت بار دیگر آغوش می گشاید.حافظه ها بار دیگر پاک می شد.این خاصیت فاجعه است.فاجعه ها حافظه ملتها را پاک می کنند و به جایش زخم می نشانند و درد.فاجعه ها جابه جا کننده دردها هستند،جایگزین می کنند.

در دیاری که" مزد گورکن از آزادی آدمی افزون تر بود" بار دیگر سیاهی حکومت بدست گرفت،تابوت ها را در بورس معامله کردند و قبرها را به مزایده فروختند.بار دیگر "نینوا:آوای مهر" به "نینوا:آوای مرگ،درد و غم" تبدیل شد.تاج به سران عرب بازارشان رونق گرفت،یا تسلیت فرستادند یا ذکر مصیبت گفتند.آنها خوشحال بودند که اینک حافظه ملتی پاک شده است،که اینک گاه ِ مصیبت است و دیگر نه مفسده ای خواهد بود نه محکمه ای.ساقهای سفید اینک خونچکان فاجعه بودند و دیده ها اشکباران ماتم و گوش ها از طنین نعره ها سوت می کشیدند.اندیشه ها یا در پی کلنگ بود یا تابوت و کفن .ملتی که به زانو درآمده بود اینک دفن می شد،در زیر سالها حماقت و بلاهت.آنان ملتی را دفن کردند،آنان ملتی را زنده زنده تشریح کردند و به خاک سپردند،آنان اندیشه را با جسم دفن کردند.اندیشه ها را سالها بود که برایش تابوت می ساختند واینک لاشه های خالی از اندیشه را بر تابوت می بردند.

دیگر نگران نبودند که مبادا مستی در کنج خلوتی از درد مچاله شود و" چهار رکن هفت اقلیم خدا را برآشوبد"اینک شراب بر زخمها می چکاندند چون که قاعده" اهم و مهم " می دانستند.اینک که خیابانی در کار نبود دیگر دغدغه دختران خیابانی اما ایرانی را نداشتند.ترازهای تجاریشان مثبت شد.همه را صادر می کردند به شیخ نشین ها ،دیگر همه بی پدر و مادر بودند و بی خانمان و خیابانی و فاحشه ،پس چوب حراج بر همه زدند.

همه آنها که طعم گیلاس نچشیده، در گور تاریک کشورشان خفته بودند، تا کسی آنان را بپوشاند اینک با خیالی راحت ،با ضربه های باران بر بام قبرهاشان ،ضرب می گرفتند روی سنگها.آنقدر شبها خواب دیده بودند که کرمها هجوم آورده اند که دیگر از دیدنشان هیچ نهراسیدند.

دولتِ بحران اعلام کرد که همه دانشگاهها قبرستان شوند،ستاد نیروی انتظامی در ادامه مبارزه با مفاسد اجتماعی اعلام کرد که با مرده شورخانه هایی که از کفن های کوتاه ، تنگ ونازک استفاده می کنند برخورد قانونی خواهد شد.مجلس همه گونه کمک های غربی را پس فرستاد و با اشاره به ردپای امپریالیسم و صهیونیست بین الملل در این کمکها عنوان کرد:"ما حتی اگر تمام ایران را دفن کنیم از شما کمک نخواهیم گرفت، از دست ما عصبانی باشید و از این عصبانیت بمیرد!" مجمع تشخیص مصلحت مردگان در ادامه پروژه قبرهای دسته جمعی خواستار این شد که مردگان نامحرم در کنار هم دفن نگردند.

از شورابه های اشک تاریخ اینبار صدای ضجه نمی آمد،او که از دفن شدن قرنها شکوه و تمدن و هنر به دست تازیان و مغولان و اعراب خونابه گریسته بود اینک از خاکسپاری ملتی تهی،بی ریشه و اندیشه و بی آینده چندان آشفته نبود، گرچه آنها هم فرزندانش فراموش شده اش بودند.هزارانسان ِ به ظاهر جاندار که اینک به عیان مرده بودند در سراشیب قبرها می لغزیدند و فرو می رفتند.به رسم همیشه آنان که باید می مردند،زنده ماندند و آنان که زندگیشان بهایی داشت در خاک شدند.به رسم همیشه سیاه پوشیدند،حجاب گرفتند،نوحه خواندند،چنگ بر صورت زدند و فراموش کردند.

آسمان شهر اما هیچگاه آبی نشد،هیچگاه.و بر آن خاک هرگز گیاهی نرست، از شرم آنهمه بدن بیجان که در آغوش داشت هیچگاه توان زایش مجدد نیافت.

"نجات دهنده نیز گویی در گور خفته بود "

۱۳۸۳ خرداد ۱۴, پنجشنبه

سکوت

تلخ ترین بخشهای وجودم فعال شده اند،زهردارترین غده هایم شروع به ترشح کرده اند.این روزها دیگر نیازی نیست حنظل که جامی بزنم و در پیَش رها کنم این گرده های خسته ام را تا بلرزند از طنین شب گریه های بی تابی ام.این روزها آنچنان ملتهبم و آشفته که نوازش هجاهای یک موسیقی کافیست که ساعتها چشمانم را به بستر اشک بکشاند،تلاقی نگاهم با یکی از هزاران صحنه عادی این کثافتخانه دل آشوب بس است برای هزارشب کابوس و ضجه و اضطراب. مرگ برایم آرزو شده حنظل،آرزو. "مرا گر خود نبود این بند شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان می گذشتم از فراز خاک سرد پست،جرم این است،جرم این است"

شعرها،دست نوشته ها،موسیقی و مستی و در پی هریک "اشک" حکم آخرین دست آویزها را دارند،حکم معدود دمهای پر اکسیژن را،بقیه پراند از غبار و ذرات و دوده ی نمی دانم کدام کثافتخانه این شهر.

نمی دانم میراث شوم کدام گناه کرده یا ناکرده گریبانم را چسبیده حنظل؟مانده ام که باید دید یا نباید؟می توان دید،شنید،فهمید و اینگونه دامن چید و دم نزد؟می توان متلاشی نشد؟آری می توان به معادلات یک مجهولی فکر کرد:عشق{از نوع انبوهیده}،شهوت،ثروت،فلسفه{از نوع مد روز،از نوع بازاری،از نوع پالان دار که پر می شود از اباطیل و نامها،از نوع جلب توجه کننده،از نوع بادکنک ساز}موسیقی {لوس آنجلسی ،پاپ ،بی محتوا} و هزار و یک چیز دیگرکه ذهنت را تخدیر کنند و برایت آرامش به ارمغان بیاورند.

نمی دانم باید سر فرود آورد و فقط خیالات و موهومات نشخوار کرد یا سر بالا گرفت؟هه!...یاد شعر سعید افتادم: مرد تنها سر فرود آر که بالایی نمانده.با تار که می زد تنم داشت رعشه می گرفت.یاد خیلی چیزا افتادم.یاد خیلی چیزا که مدتها بود فراموشم شده بود.یاد دردیست غیر مردن که دوایش خیلی پیشترها فهمیدم که نیست افتادم شانه هایم داشت می لرزید از شدت نمی دانم کدام درد بی درمان میان اینهمه.حنظل می دانی چه صدایم می کنند؟!

" دردمند "

حنظل این نوشته ها مال ِ منه!فقط مال من!خوشحالم می کنه اگه کسی بتونه اونارو مال خودش هم بکنه ولی من حکم هیچکدوم از جماعت را در موردش نمی خوام.من توی این نوشته ها ،من توی این ادبیات خودم،نه بازی بلدم و نه واژه سازی.حنظل این خیلی بده که من بازی بلد نیستم،می دونم.ولی چاره ای نیست،من محصول همین دو دهه زندگی پر فراز و نشیب هستم،همین دو دهه که مدام فروتر می روم و مدام می خندم و نمی دانم و نمی دانم و نمی دانم.

هیچ چیز را باور مکن حنظل،زخم دهان بازکرده را باور مکن،درد را باور مکن،ضربه ها را و تلنگرها را باور مکن،مرگ را باور مکن.تو را تنها پناه دهنده یک چیز است:"سکوت".

چه کسی گفت که سکوت سرشار از ناگفته هاست؟سکوت آبستن تمامی واقعیت های درون آدمی است،سکوت ترجمان تمامی حرفهاست،سکوت بسیار رساتر از فریاد است،بلندتر،گویاتر.سکوت به واژه های هرزه و فریبنده آلوده نیست،سکوت به اطوارهای روشنفکرانه و حسهای مشمئزکننده آغشته نیست،سکوت به زبان بازیها و ژاژخوایی های زندگی روزمره ،به کلمات رکیک و شوخیهای احمقانه و ابلهانه،به ژستهای پدر مآبانه و فیلسوفانه و منتقدانه آلوده نیست.

سکوت به معنای نگفتن نیست،سکوت را باید در درونت تمرین کنی نه بر روی لبهایت.سکوت را باید بر روی تک تک کلماتی که ادا می کنی بنشانی .در میان این همهمه صداها و هجاها سکوت کن چون طبیعت که با هزارصدا در سکوت است.